تـــبـــرّی ( دشــمـن شـــناسـی )
آمریكا دشمن شماره 1 مردم محروم و مستضعف جهان است . حضرت امام خمینی (ره)
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


«بدترین دشمنان كسانی اند كه حیله خود را بیشتر پنهان می دارند.»



مدیر وبلاگ :طاهر مهدوی
مطالب اخیر
نویسندگان

از19 دی تا 22 بهمن شاه مردم را می كشد

وقایع و روند انقلاب موید آن است که می باید قیام 19 دی مردم قم در اعتراض به نگارش مقاله توهین آمیزی که در روزنامه اطلاعات 17 دی ماه 56 به چاپ رسید را نقطه عطفی درانقلاب ذکر کرد و وقایع بعدی را هم می توان حلقه های اصلی این واقعه پنداشت.ماهیت سازمان دهندگان،مکانهای سازماندهی تظاهرات،شعارها و فاصله زمانی خاص بین اعتراضات،همگی این موضوع را تایید می کنند.


مقاله مذکور که بعد از سفر کارتر به ایران و تاکیدات او مبنی بر حمایت از شاه وابراز حق شناسی و دوستی عمیق با وی(1) نگاشته شد. با دستور ساواک و با این هدف انتشار یافت که آیت الله خمینی را که همچنان در نجف علیه رژیم فعالیت می کرد،از صحنه خارج کند. لذا در این مقاله که تحت عنوان«ایران و استعمار سرخ و سیاه»منتشر شد با بیانی بسیار تحقیر کننده از آیت الله خمینی با القابی نظیر«سمبل ارتجاع سیاه»،«عامل استعمار»،«غیر ایرانی»و «سید هندی مرتبط با انگستان »یاد شده بود.(2)


در مورد علت نگارش چنین مقاله ای باید کمی به گذشته برگشت و تحولات سال قبل آن را مرور کرد. از اواسط سال 1355 شاه تحت فشار افکار عمومی جهان مبنی بر عدم رعایت حقوق بشر در ایران از شدت اختناق و سرکوب کاست و فضای سیاسی را باز نمود البته درایجاد فضای باز سیاسی علاوه بر تحولات بین المللی (مانند پیروزی کارتر در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا)تحولات اجتماعی سیاسی جامعه و وضعیت جسمانی خود شاه نیز موثر بوده است.(3)


هرچه  شاه در تداوم سیاست جدید خود مبنی بر رعایت حدود فضای باز سیاسی پیشتر می رفت،مخالفان سیاسی رژیم اعم از نیروهای مذهبی،ملی و چپگرا،میدان و فرصت بیشتری برای فعالیت پیدا می کردند. محافل،مساجد، تکایاو هسته های حزبی به کانونهای علنی مخالفان سیاسی رژیم تبدیل شد که برخی روحانیون و روشنفکران نیز جزء این مخالفان محسوب می شوند.در دوران اوج گیری مبارزات مردمی علیه رژیم شاه،چند حادثه به گسترش دامنه مبارزات و تعمیق آن کمک موثری کرد. فوت مشکوک دکتر علی شریعتی،نامه های سرگشاده برخی رهبران سیاسی مخالف به شاه،اعلامیه های علما در مخالفت با عملکرد شاه،تظاهرات دانشجویان ایرانی در آمریکا به هنگام مسافرت شاه به آن کشور و مهمتر از همه رحلت مشکوک آیت الله مصطفی خمینی در اول آبان 1356 از جمله عوامل مهمی بودند که شرایط ذهنی مناسبی را در جامعه ایجاد کردند. اما رحلت مشکوک فرزند امام خمینی در پیروان امام و توده مردم مسلمان انزجار شدیدی از رژیم ایجاد کرد؛زیر آنان رژیم،در نهایت شاه و ساواک را مسئول اصلی قتل وی معرفی می کردند. البته چنین تحلیلی مبتنی بر عملکردهای نادرست ساواک در قتل مرموز چهره های مخالف در گذشته بوده است.چنینی ذهنیتی با فوت مشکوک دکتر علی شریعتی در خرداد سال 1356 در مردم پیدا شد و با رحلت حاج مصطفی به قطعیت رسید.


مجلس ترحیم ایشان در شهرهای مختلف ایران بویژه تهران و قم،به مجلس تجلیل از امام خمینی و کانون مخالفت علنی با رژیم تبدیل شد این نوع مجالس ترحیم نه تنها از طرف روحانیون بلکه از جانب نیروهای روشنفکر مخالف نیز برگزار گردید. در واقع این مجالس ترحیم عامل وحدت بخش نیروهای مخالف در سراسر کشور شد و این مهم را به مخالفان سیاسی فهماند که کانونها و راهکارهای سنتی که رژیم تسلط بسیار کمی بر آنها دارد بهتر از احزاب سیاسی و قانونی می تواند به اهداف نزدیک کند.به علت کار آمد نبودن راهکارهای رسمی و نهادهای قانونی و سیاسی برای ابراز مخالفت،برخی نهادهای سنتی این وظیفه را انجام دادند. این امر سبب گسترش دامنه نفوذ دست اندرکاران و گردانندگان چنین نهادهایی شد. در یکی از مجالس ترحیم مصطفی خمینی در تهران،عنوان «امام »از جانب واعظ مجلس،حسن روحانی،برای اولین بار به رهبر در تبعید نهضت داده شد.(4) این عنوان اندکی بعد به بارزترین مشخصه رهبری امام خمینی تبدیل شد. رحلت آیت الله مصطفی خمینی نفوذ اجتماعی و سیاسی علما را بار دیگر به معرض نمایش گذاشت و تعلل در مبارزه با روحانیون را برای شاه جایز نساخت. احسان نراقی به نقل از یکی از مسوولان ساواک می گوید:که شاه به دنبال این وقایع دستور نگارش مقاله علیه خمینی را داد.(5)


بعد از گذشت چند ماه از واقعه رحلت فرزند امام ،رژیم اشتباه سیاسی تاریخی خود را در نوشتن مقاله مذکور مرتکب شد که این اشتباه نقطه عطفی در تعمیق و گسترش نهضت اسلامی گشت.مقاله با عنوان توهین آمیز«ایران و استعمار سرخ و سیاه»به قلم رشیدی مطلق و به مناسبت روز کشف حجاب و نزدیکی سالگشت  انقلاب سفید ،در 17 دی ماه 1356 در روزنامه اطلاعات چاپ و منتشر شد.


در مورد نویسنده مقاله بین صاحبنظران اتفاق نظر وجود ندارد و با این همه بر سر اینکه احمد رشیدی مطلق،اسمی مستعار است تقریبا از همان روزهای اول وحدت نظر وجود داشت. در فهرست احتمالی نویسندگان،اسامی  داریوش همایون(وزیر اطلاعات و جهانگردی کابینه جمشید آموزگار)فرهاد نیکوخواه،پرویز نیکخواه،(6)امیر عباس هویدا در ساواک دیده شد.(7) لازم به ذکر است که در این مقطع ساواک بر مطبوعات نظارت کامل داشت و بدون اجازه آن سازمان،مطالبی به این مهمی اجازه چاپ نداشت. باتوزیع روزنامه اطلاعات در شهر قم خبر اهانت به امام و روحانیون به سرعت در محافل علمی و مذهبی حوزه پیچیده طلاب حوزه علمیه این خبر تازه را به اطلاع اساتید و فضلای حوزه رساندند.


صبح روز هیجدهم دی ماه کلاس درس حوزه به طور هماهنگ تعطیل و حدود 200 نفر از طلاب با راهنمایی مدیران مراسم از جلوی مدرسه خان به سوی منازل آیات عظام راهپیمایی نمودند.(8)


به هر حال راهپیمایان حرکت به سوی بیت آیات عظام و اساتید حوزه را آغاز کردند. تظاهرات عصر روز نوزدهم به خشونت گرایید و تعدادی کشته و تعدادی دیگر نیز زخمی شدند. ظاهرا درگیری پراکنده و شلیک تیرهای هوایی تا پاسی از شب ادامه یافت اما رژیم به سرعت کنترل شهر را در دست گرفت.در مجموع در واقعه 19 دی،7 نفر به شهادت رسید و حدود 13-16 نفر نیز زخمی شدند.(9)


این واقعه سر آغاز تظاهراتی بود که هر چهل روز یکبار به رسم شیعیان برای یاد بود شهدای تظاهرات قبل برپا می شد و هر بار با کشته شدن عده ای دیگر مراسم یاد بود آنها در چهل روز بعد حوادث تازه پدید می آورد.(10)


قیام 19 دی و تبعات آن نقش مهمی در رادیکالیزه و توده ای کردن فرایند بسیج و تسریع حضور مردم و روحانیت در عرصه کارزار سیاسی داشت. در مراسم چهلمین روز کشتار مردم در 29 بهمن 56 بازارهای اصلی و دانشگاهها بسته شد،روحانیون در شهرهای بزرگ مراسم یاد بود برپا کردند و در دوازده شهر تظاهرات آرامی برگزار شد اما در تبریز به دنبال تیراندازی یک افسر پلیس به سوی یک نوجوان و کشته شدن او،تظاهرات به خشونت کشیده شد. (11)در تبریز هزاران  تن به خیابانها ریختند و با سر دادن شعارهایی علیه رژیم و به طرفداری از آیت الله خمینی ،سینماها و مشروب فروشیها را در هم کوبیدند و به بانکها و ساختمانهای دولتی حمله کردند و خساراتی را بر آنها وارد ساختند،چند قرار گاه پلیس،محل حزب رستاخیز نیز مورد تهاجم قرار گرفت و در زد و خورد بین مردم و نیز نیروهای انتظامی عده زیادی کشته و مجروح شدند. (12)


در 10 فروردین 57 ،بزرگداشت چلهم شهدای قیام تبریز در 15 شهر برگزار شد و در برخی شهرها همچون یزد حمله پلیس به کشته شدن تعدادی انجامید.مراسم چهلم بعدی در 20 اردیبهشت 57 منجر به تظاهرات خشونت آمیز در 24 شهرستان و لغو دیدار شاه از اروپای شرقی شد.


شعار مشترک همه این تظاهرات«مرگ بر شاه»،«درود بر خمینی»،و «زنده باد شهدای قم و تبریز»بود. (13)


سولیوان سفیر امریکا در ایران در مورد این وقایع می نویسد:


مراسم چهلم شهیدان و تظاهراتی که هر چهل روز یکبار به این مناسبت بر پا شد در آغاز کاملا رنگ مذهبی داشت و گروههای سیاسی مخالف اعم از لیبرالها و سوسیالیستها و دموکراتها یا کمونیستها در آن نقش نداشتند برخی از این گروهها چنان تحت مراقبت و کنترل ساواک بودند که فعالیت علنی آنها امکانپذیر نبود به همین جهت و با توجه به رنگ مذهبی تظاهرات ضد رژیم بسیاری از ناظران سیاسی آن را خطری جدی برای رژیم تلقی نمی کردند و به طور کلی کمتر کسی رژیم شاه را در معرض یک خطر جدی از داخل یا خارج می دید.(14)


شاه در این زمان سعی کرد اقداماتی نیز برای جلب نظر مذهبیون صورت دهد،از جمله آنها ارسال تعدادی زیادی عکس بزرگ شاه در لباس احرام به وزارتخانه ها و سازمانهای دولتی بود.درخرداد ماه 67 به اتفاق ملکه و گروهی از درباریان به شهر مشهد رفت تا در مقابل دوربین تلویزیون به زیارت مرقد امام رضا(ع)بپردازد.(15)


شاه برای فرونشاندن نا آرامی و تظاهرات روز افزون،در 28 تیر ماه 1357 ،سپهبد نصیری رئیس ساواک را از کار بر کنار کرد،ولی انتصاب وی به عنوان سفیر کبیر در پاکستان،مانوری فریب دهنده تلقی شد.


در این مرحله که آن را می توان مرحله اول انقلاب دانست تظاهرات گسترش یافت و بتدریج ائتلافی غیر رسمی بین روحانیون و روشنفکران و بازار شکل گرفت و فعالیتهای انقلابی به شهرهای مختلف گسترش یافت شمار فعالیت های ضد دولتی سه برابر و تعداد مخالفان چهار برابر شد.(16)


مرحله دوم انقلاب که از آن می توان به عنوان مرحله تظاهرات توده ای یاد کرد از 15 مرداد ماه با شروع ماه رمضان آغاز شد.در این ماه حوزه های علمیه بنا به سنت دیرین تعطیل شد. روحانیون مدارس دینی نیز برای تبلیغ،راهی مناطق مختلف حتی روستاهای دور دست شدند. اغلب روحانیون خاصه طلاب جوان حاملان پیام انقلاب بودند.رژیم شاه از اقدامات احتمالی و نقش اینان در بسیج سیاسی و سازماندهی مردم کمابیش آگاهی داشت اما با توجه به تعداد فراوان طلاب مبلغ و پراکندگی جغرافیایی آنها قادر به واکنش لازم نبود.(17)


روز پانزدهم مرداد ماه،همزمان با ماه مذهبی رمضان حرکتهای مخالف رژیم اوج تازه ای یافت و روحانیون با استفاده از اجتماعات مذهبی،حرکت منظم و گسترده ای در سرتاسر کشور به وجود آوردند. روز بیستم مرداد ماه،اصفهان شاهد تظاهرات و درگیریهای بی سابقه ای شد که به برقراری حکومت نظامی در آن شهر منجر گشت.(18)روز 29 مرداد ماه آتش سوزی مهیبی در سینما رکس آبادان روی داد که در نتیجه آن صدها نفر کشته شدند،در این ماجرا مردم ،ساواک را مسوول آتش سوزی می دانستند.(19)


روز اول شهریور ماه 57 آموزگار تحت فشار فزاینده ،تصمیم به استعفا گرفت و شریف امامی به مقام نخست وزیری منصوب شد و برنامه دولت خود را آشتی ملی و احترام به شعایر مذهبی واصول قانون اساسی ومبارزه با فساد اعلام داشت و دراولین قدم،تاریخ شاهنشاهی را که از سه سال قبل جانشین تاریخ هجری شمسی شده بود،منسوخ وتاریخ مذکور را مجددا به عنوان تاریخ رسمی کشور اعلام نمود. وی دستور بستن کازینوها و مراکز فساد را صادر و تشکیل احزاب قانونی را آزاد اعلام کرد و سیستم تک حزبی را با انحلال حزب رستاخیز در ایران عملا منسوخ نمود.تعدادی اززندانیان از جمله آیت الله طالقانی و منتظری را آزاد نمود اما همه این اقدامات به عقب نشینی دولت در مقابل خواستهای مردم تعبیر شد.مهمترین اقدام دولت وی که حرکتهای مخالف رژیم را به سرعت گسترش داد،آزادی مطبوعات بود که ناگهان با انتشار عکس بزرگی از آیت الله خمینی،به نقل گزارشهای مربوط به اقدامات و سخنان ایشان پرداختند.در دومین هفته حکومت شریف امامی،مراسم نماز عید فطر با حضور جمعیت انبوهی در تپه های قیطریه تهران برگزار شد و بعد از برگزاری نماز،جمعیت به طرف شهر به راه افتاد.این راهپیمایی با وسعت بیشتری در روز شانزدهم شهریور ماه ادامه یافت و در جریان آن شعارهای تند علیه رژیم داده شد.در پایان این راهپیمایی برای تداوم حرکت از مردم خواسته شد تا صبح روز بعد که مصادف با جمعه بود اجتماع دیگر در میدان ژاله برپا نمایند.شاه که از گسترش تظاهرات نگران بود ازدولت خواستار مهار این حرکتها شد و دولت،حکومت نظامی را در تهران و یازده شهر دیگر اعلان کرد ولی این تصمیم،صبح روز بعد(17 شهریور)که اکثر مردم بدون اطلاع از برقراری حکومت نظامی از خانه خارج شده بودند،اعلام گردید و نظامیان در مواجهه با اجتماع مردم در میدان ژاله (در شرق تهران)به سوی آنان آتش گشودند و در درگیری نزدیک به دو ساعت،صدها نفر در خاک و خون غلتیدند.(20)  این فاجعه یکی از وقایع مهم دوران انقلاب بود که موج اعتصابات و تظاهرات وسیعتری را به دنبال داشت و انعکاس آن در سطح جهانی،موقعیت بین المللی رژیم را به شدت تضعیف کرد. بعد از 17 شهریور ،مقطع جدیدی در مبارزه آغاز گردید که بتدریج با اعتصابات عمومی همراه است و با گسترش تظاهرات مبارزه عمق بیشتری پیدا می کند.


نخستین اعتصابات بزرگ،دو روز بعد از فاجعه میدان ژاله(که پس از آن حادثه "میدان شهدا "نام گرفت)در پالایشگاه نفت تهران آغاز گردید و بتدریج سایر واحدهای تولیدی و صنعتی و سازمانها دولتی بخصوص صنایع نفت جنوب را در برگرفت.(21)تا این زمان هنوز علایم وضعیت انقلابی تمام عیار در جامعه دیده نمی شد. در جبهه مخالف با وجود افزایش علایم نارضایی و گسترش مخالفتها و افزایش مخالفان هنوز نیرویی که بتواند رژیم را تهدید اساسی کند،وجود نداشت.مخالفان و ناراضیان پراکنده بودند،رهبری متحد نداشتند،در نیروهای مسلح نیز اثری از ضعف و فتور مشهود بود.(22)


در مهر ماه 57 امام خمینی از نجف به پاریس هجرت کرد و سر فصل نوینی در رهبری جنبش انقلابی و بسیج توده ها باز شد.بر عکس تصورات شریف امامی که گفت آیت الله در پاریس به کلی فراموش خواهد شد،ایشان در مرکز توجه مطبوعات محافل سیاسی جهان قرار گرفت و با رادیو و تلویزیونهای دنیا تماس روزانه برقرار کرد.چهره عجیب و استثنایی این مرد روحانی که در زیر  درختی در حومه پاریس نشسته و با سخنان دلنشین خود بر ضد شاه از هزاران کیلومتر آن طرفتر انقلاب را رهبری می کرد،توجه همه جهانیان را به خود جلب کرده بود. همین امر به یکباره او را به یک چهره بین المللی تبدیل کرد که طرفداران او در ایران نه فقط به وسیله تلفن و رابطینی که مرتبا بین تهران و پاریس در حرکت بودند،بلکه به وسیله رادیوها و مطبوعات و خبرگزاریهای بین المللی ازنظریات و دستورالعملهای روزانه او آگاه شدند(23)درطول آبان ماه آیت الله خمینی،بر پافشاری خود برای سرنگونی رژیم افزود و با بلند تر شدن صدای او که در سراسر جهان به گوش می رسید صدای نیروهای میانه رو درایران ضعیف و ضعیفتر شد و در این میان شریف امامی بیهوده می کوشید تا وی را از ادامه مبارزه با شاه منصرف کند.(24)روز 13 آبان ماه دانشگاه تهران شاهد گسترده ترین تظاهرات دانشجویان بود. دراین تظاهرات،تیراندازی از طرف مامورین حکومت نظامی آغاز شد و چون قبلا دربهای دانشگاه بسته شده بود راه فرار برای دانشجویان نبود و در نتیجه عده زیادی مضروب و بسختی مجروح گردیدند و چند نفر نیز کشته شدند.(25)


همان طور که ذکر شد ویژگی عمده این مرحله استفاده از روش مقاومت بدون خشونت و راه اندازی اعتصابات بود. اعتصاب،کارمندان دولت و کارگران بخش خصوصی را به انقلاب کشاند. با آغاز سال تحصیلی مدارس و دانشگاهها،دانش آموزان و دانشجویان و اساتید نیز به جرگه اعتصابیون پیوستند خواسته های کارمندان اعتصابی به سرعت از تقاضاهای صنفی و افزایش حقوق به خواسته های سیاسی و انجام اصلاحات ارتقا یافت. دراوایل آبان 57 اعتصاب به حیاتی ترین بخش اقتصادی کشور یعنی صنایع نفت نیز سرایت کرد وشیرازه اقتصادی امور را از هم گسست.(26)


حکومت هفتاد روزه شریف امامی روز پانزدهم آبان ماه با شکست و ناکامی کامل از انجام ماموریتی که به عهده گرفته بود ،خاتمه یافت و شاه با برکناری او،درادامه سیاستهای پرنوسان خود،ژنرال «علامرضا ازهاری»فرمانده گارد شاهنشاهی را به نخست وزیری منصوب کرد.شاه هنگام اعلام تعیین دولت نظامی،نطق ملتمسانه ای به صورت پیام رادیو و تلویزیونی ایراد کرد و اظهار داشت:


"من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم و آنچه را که شما برای به دست آوردن آن قربانی داده اید،تضمین می کنم."(27)


آیت الله خمینی متعاقب روی کار آمدن دولت نظامی از مردم خواست تا سقوط رژیم به مبارزه خود ادامه دهند.ازهاری ابتدا یک کابینه تمام نظامی تشکیل داد و مخالفان را مرعوب کرد ولی این ترس و وحشت با روش ملایم او در حکومت فرو ریخت ودولت وی بتدریج به یک دولت غیر نظامی مبدل شد. آیت الله خمینی از همان روز نخست دولت نظامی شاه را به استهزا گرفت.


دولت ازهاری برای جلب رضایت مردم بعضی از مقامات مهم سابق رژیم مانند هویدا و نصیری را بازداشت کرد. از سوی دیگر،برخی رهبران جبهه ملی مانند سنجابی و فروهر دستگیر شدند تا مخالفان نیز حساب کار خود را بکنند.


دولت نظامی علاوه بر سیاست متزلزل شاه از یک ضعف درونی رنج می برد و آن وضع نیروهای مسلح ایران بود که در سطوح پایین تر عدم رضایت حکمفرما بود و در آن وضع رویارویی با مردم کشور خود و تیراندازی به سوی هموطنان ،نمیتوانستند تابع مقررات خشک نظامی باشند.با فرمان آیت الله خمینی از اواخر آذرماه فرار و غیبت از خدمت در پادگانهای نظامی آغاز شد و آنها هم که ترک خدمت نکردند،درموج فزاینده تظاهرات مخالف بتدریج روحیه و توان مقاومت خود را از دست دادند.(28)


طی ماه محرم(آذر ودی)تظاهرات خشونت آمیز ابعاد گسترده تر می یافت. ازهاری از مامورین حکومت نظامی خواست شدت عمل نشان دهند ومتقابلا آیت الله خمینی از مردم خواست تا پیروزی خون بر شمشیر،نهضت را ادامه دهند (29)


در اولین شب ماه محرم،مردم تهران و دیگر شهرها به بالای منازل خود رفتند و با سردادن شعارهای سیاسی و بانگ الله اکبر به شکل تازه ای اعتراض خود را نشان دادند.در تهران هزاران نفر ساعات منع عبور رانادیده گرفتند و در خیابانها به تظاهرات پرداختند.نظامیان پس از شلیک هوایی،مردم را به گلوله بستند و تعداد زیادی کشته شدند. با نزدیک شدن تاسوعا و عاشورا(سال روز شهادت امام سوم شیعیان)درگیریهای شبانه کمتر شد و دولت نظامی کاهش تظاهرات را به حساب خود گذاشت و از شدت خشونتها کاست و برای ارائه حسن نیت خود،سنجابی و فروهر و 470 تن از زندانیان سیاسی را آزاد کرد و تصمیم گرفت برای جلوگیری از برخوردهای خونین،تظاهرات دو روز تاسوعا و عاشورا را آزاد بگذارد.راهپیمایی تاسوعا و عاشورا از لحاظ عظمت،انظباط و یکپارچگی شرکت کنندگان نمونه و بی سابقه بود و نتایج فوری و تعیین کننده ای داشت که اهم آن شکست دولت نظامی و ناتوانی آن در امور مملکت،یکپارچگی گروههای سیاسی اعم از ملی و مذهبی و تایید رهبری آیت الله خمینی بود.(30)با روی کار آمدن ازهاری،سانسور مطبوعات مجددا برقرار شد و باتهدید اعتصاب کنندگان اعتصابات کارکنان صنایع نفت و بازار شکسته شد.در پایان این مرحله رهبری جنبش یکدست شد و گروهای ملی و مذهبی همچون(جبهه ملی ونهضت آزادی)به رهبری امام خمینی تمکین کرده بودند.(31) بدین ترتیب راه حل میانی بین حکومت اسلامی و رژیم سلطنتی از بین رفته بود.در دی ماه 57 با استعفای ازهاری و روی کار آمدن بختیار مرحله جدیدی که از آن میتوان به عنوان حاکمیت دوگانه یاد کرد در کشور آغاز می شود.

1-اطلاعات 11 دی 56


2- همان 17 دی 1356


3- غلامرضا نجاتی تاریخ سیاسی بیست ساله ایران(از کودتا تا انقلاب)،ج2 ص18 و 19


4-شیرخانی،علی(کوشش)حماسه 19 دی قم 1356،خاطرات عبدالکریم عابدینی؛ص 116


5-برای کسب آگاهی بیشتر از محتوای مقاله ر.ک:اطلاعات؛17 دی 1377؛باقی،عماد الدین؛بررسی انقلاب ایران؛ضمیمه شماره 1 ، شیرخانی،علی(کوشش)حماسه 19 دی قم 1356ص233 ،236


6-نیکخواه ازسران حزب توده بود که پس از کودتای 28 مرداد 1332 به اروپارفت و بعدها به جمع طرفداران سلطنت پیوست


7-برای کسب آگاهی بیشترر.ک غلامرضا نجاتی تاریخ سیاسی بیست ساله ایران(از کودتا تا انقلاب)،ج2 ص63 و 64؛باقی عماد الدین(به کوشش)تاریخ شفاهی انقلاب ایران به روایت بی.بی.سی ص 223-328؛پارسونز،آنتونی؛ماموریت درایران؛ص99


8- شیرخانی،علی( به کوشش)حماسه 19 دی قم 1356،خاطرات عبدالکریم عابدینی؛ص 58


9-همان ضمائم کتاب


10- روبین،باری؛جنگ قدرتها درایران؛ص 149


11- آبراهامیان یرواند؛ایران بین دو انقلاب؛ص 625


12-همان جا


13-همان؛ص625 -626


14- سولیوان،ویلیام؛ماموریت درایران؛ص100


15-صمیمی،مینو؛پشت پرده تخت طاووس،ص221-222


16-کتاب جمعه ها؛س4 ،ش3 (بهار1367)،ص 158


17-رجوع شود به :وزارت اطلاعات؛فرازهایی از تاریخ انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک و آمریکا


18-دفتر ادبیات انقلاب اسلامی؛روزشمار انقلاب اسلامی


19- همان جا


20- همان جا


21- طلوعی،محمود؛داستان انقلاب،ص313 ،321


22- پارسونز،آنتونی؛غرور و سقوط؛ص 48


23- روبین،باری؛جنگ قدرتها درایران؛ص 154 ،155


24- سولیوان ویلیام و آنتونی پارسونز؛خاطرات دو سفیر،اسراری از سقوط شاه و نقش پنهان آمریکا و انگلیس درایران،ص366


25- عاقلی،باقر،روزشمار تاریخ ایران ازمشروطه تا انقلاب اسلامی؛ج2 ،ص 372


26-ر.ک کیهان؛7 مهر 1357،ص 7 و 8


27-طلوعی،محمود؛داستان انقلاب ؛ص 344،346


28- روبین،باری؛جنگ قدرتها درایران؛ص 163 ،165


29- طلوعی،محمود؛داستان انقلاب ؛ص 374


30- دفتر ادبیات انقلاب اسلامی؛روزشمار انقلاب اسلامی


31-کدی،نیکی آر؛ریشه های انقلاب ایران؛ص 371







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

17 شهریور 57 در تهران چه گذشت؟

در پی سرعت گرفتن حركت انقلابی مردم در سال 56 و افزایش آن در سال 57 شاه برای حفظ قدرت مجبور به استفاده از ارتش شد. شاه به دلیل آگاه نبودن به عمق نارضایتی مردم بر این نارضایتی ها دامن زد و حركت مردم را به استهزا گرفت به طوری كه در مصاحبه مطبوعاتی روز 23 اردیبهشت 1357 در مورد اوضاع بحرانی ایران گفت: «این شورش ها را دو گروه تجزیه طلبان و سیاسیون قدیمی رهبری می كنند تظاهرات ضدمیهنی چند روز اخیر كار كسانی است كه به سلامتی پیشه‌وری شراب می خورند و با كسانی كه می خواهند ایران را به ایرانستان تبدیل كنند و افراد این شورش ها به عقاید بچه گانه، احمقانه، عجیب و غیرقابل درك مربوط می شوند.»

اما این سخنان بر آتش خشم مردم دمید؛ یكی از تجلی‌های اصلی این خشم در نماز عید فطر به امامت شهید مفتح در روز 13 شهریور 1357 و تظاهرات گسترده پس از آن در تهران و سایر شهرها رخ نمود. سپهبد ناصر مقدم پس از تظاهرات روز عید فطر به دیدار شاه رفت و با اشاره به راهپیمایی‌های مردم و ابراز نگرانی از تبعات سوئی كه می‌توانست برای اركان حاكمیت به بار آورد، و با استناد به نظر كارشناسان ساواك و اداره دوم ارتش دستور شاه را برای برقراری حكومت نظامی در تهران و برخی شهرها به دست آورد و دولت شریف امامی سرانجام در شامگاه روز 16 شهریور 1357 در تهران و 11 شهر دیگر اعلام حكومت نظامی كرد. با این اقدام فاجعه جمعه خونین 17 شهریور 1357 در میدان ژاله (شهدا) تهران رقم خورد و به نقطه عطفی در گسترش مخالفتهای عمومی با حكومت پهلوی تبدیل شد.

 

 

با پرداختن به وقایع روز قبل از این تاریخ می‌توان آن چه را به این رخداد تاریخی منجر شد، پی‌گیری كرد:

پس از آن‌كه برگزاری‌ راهپیمایی‌ 13 شهریور (عید فطر) تجربه‌ موفقی‌ ارزیابی ‌شد، تصمیم‌ گرفته شد بار دیگر در مقابل‌ حكومت ‌شریف‌امامی‌ و به‌ منظور برائت‌ از وی‌، تظاهراتی انجام شود.

شهید محلاتی در این ارتباط می‌گوید:"بعد از راهپیمایی‌ عید فطر به‌ این‌ نتیجه‌ رسیدیم‌ كه‌ این‌ كار باید با نظم‌ و ترتیبی‌ ادامه‌ یابد، جلسه‌ای‌ گرفتیم‌ و از صبح‌ تا غروب‌ دور هم‌ بودیم‌ و تصمیم‌ گرفتیم‌ كه‌ روز پنج‌شنبه‌ (16 شهریور) راهپیمایی‌ كنیم‌."

آیت‌الله بهشتی‌ نیز در جامعه‌ روحانیت ‌استدلال‌ كرد كه‌"بعد از راهپیمایی‌ عید فطر حالا كه‌ مردم‌ آمدند نباید در این‌ حركت ‌مردمی‌ فترت‌ ایجاد شود"‌ لذا از مردم‌ برای راهپیمایی‌ دعوت‌ شد.

 

 

با وجود برخی اختلافات برای اعلام عزای عمومی یا برپایی راهپیمایی با فرارسیدن‌ سحرگاه‌ روز 16 شهریور سیل‌ جمعیت‌ از گوشه‌ گوشه‌ی‌ تهران‌ جاری‌ شد. به‌ گزارش‌ كیهان‌، تهران‌ یك‌پارچه‌ تعطیل‌ و تظاهرات‌ بود. صدها هزار تظاهركننده ‌در خیابان‌های‌ تهران‌ راهپیمایی‌ كردند. راهپیمایان‌ برای‌ سربازان‌ دست‌ تكان‌ می‌دادند و گل‌ پرتاب‌ می‌كردند. ناظران‌ تعداد رهپیمایان را تا یك‌ میلیون‌ نفر تخمین‌ زدند. طول‌ صف‌های‌ راهپیمایان‌ به‌ چند كیلومتر می‌رسید.

در این‌ راهپیمایی‌ زنان‌ با چادر سیاه‌ جلو جمعیت‌ در حركت‌ بودند و موتورسواران‌ با فاصله‌ 100 و 200 متری‌ جلوتر از همه ‌حركت‌ می‌كردند تا هم‌ راه‌ را باز كنند و هم‌ به‌ راهپیمایان‌ آب‌ و غذا برساندند. در این‌ تظاهرات‌ رهبران‌ جبهه‌ ملی‌ نیز شركت‌ كردند. روزنامه‌ اطلاعات‌ نیز گزارش‌ داد: جمعیت‌ راهپیمایی‌ در پایان‌ به‌ صدها هزار نفر رسید. مردم‌ بر سر راهپیمایان‌ گلاب‌ می‌ریختند. ابتدا مأموران‌ كوشش‌ كردند جلو راهپیمایی‌ را بگیرند.، اما بعد راه‌ را باز كردند و به‌ دنبال‌ جمعیت‌ به‌ حركت‌ درآمدند. صدها موتورسوار با شعار و تابلو جلوی‌ جمعیت ‌حركت‌ می‌كردند.

در زیر پل‌ سیدخندان‌ یك‌ شعار كمونیستی‌ بر روی‌ پارچه‌ علم‌ شد كه‌ بلافاصله‌ مردم‌ آن‌ را پایین‌ كشیدند. كامیون‌های‌ میوه‌ كه‌ هر لحظه‌ خالی‌ و پر می‌شدند جمعیت‌ را همراهی‌ می‌كردند.

 

 

این‌ خبرها تا نزدیكی‌ ظهر برای‌ چاپ‌ در روزنامه‌های‌ عصر تهیه‌ شده‌ و به‌ دلیل‌ اخبار 17 شهریور روزنامه‌ها نتوانستند اخبار عصر را منتشر كنند.

شهید محلاتی‌ كه‌ در آن‌ روز از طرف‌ جامعه‌ روحانیت‌ مسئول‌ ستاد برگزاری‌ راهپیمایی‌ بوده‌ است‌، چنین‌ گزارش‌ می‌كند: ارتش‌ با وسایل‌ زرهی‌ در سراسر خیابان‌ انقلاب‌ فعلی‌ مستقر شده‌ بود. با این‌ حال‌ ملت‌ از شمیران‌ حركت‌ كردند به‌ طرف‌ پایین‌. ما رابط‌ داشتیم‌ كه‌ مرتب‌ به‌ ما خبر می‌دادند.

هنگام‌ ظهر آیت‌الله بهشتی‌ در خیابان ‌انقلاب‌ نزدیك‌ پیچ ‌شمیران‌ به‌ نماز ایستاد، خبر آوردند آخر صف‌ حدود چهارراه‌ قصر است‌. بعد از نماز، جمعیت‌ را به‌ طرف‌ میدان‌ شهیاد (آزادی‌) حركت‌ دادیم‌. شعارها را كنترل‌ می‌كردیم‌. شعارها از جلو تعیین‌ می‌شد. عصر به‌ میدان‌ آزادی‌ رسیدیم.‌ قرار شد آیت‌الله بهشتی‌ برای‌ جمعیت‌ صحبت‌ كند و آقای‌ ناطق ‌نوری‌ كه‌ لباسش‌ را عوض‌ كرده‌ و لباس‌ شخصی‌ پوشیده‌ بود، قطعنامه‌ را بخواند. به‌ روایت‌ آقای‌ ناطق‌ نوری‌، نزدیك‌ به‌ غروب‌ بود كه‌ جمعیت‌ به‌ میدان‌ آزادی‌ رسید. كامیون‌های‌ ارتشی‌ داخل‌ میدان ‌آزادی‌ استقرار یافته‌ بودند، مردم‌ به ویژه خانم‌ها با شعارهای‌ خود سربازان‌ و درجه‌داران‌ را منقلب‌ كردند و آن‌ها را به‌ گریه‌ انداخته‌ بودند.

 

 

آیت‌الله بهشتی‌ تصمیم‌ گرفت‌ برای‌ جمعیت‌ سخنرانی‌ كند. از او دعوت‌ كردند روی‌ یك‌ اتومبیل‌ پارك‌شده‌ برود، وی‌ این‌ اقدام‌ را بدون‌ اجازه‌ صاحبش‌ غاصبانه‌ شمرد و امتناع‌ كرد. بشكه‌ای‌ پیدا كردند و ایشان‌ روی‌ آن‌ ایستاد و سخنرانی‌ كرد. آقای‌ ناطق‌ نوری‌ هم‌چون‌ تحت‌ تعقیب‌ بود، با لباس‌ شخصی‌ و عینك‌ دودی‌ قطعنامه‌ را قرائت‌ كرد.

آیت‌الله بهشتی نیز اعلام كرد جامعه روحانیت برنامه‌ای برای راهپیمایی ندارد.

بنا بر گزارش‌ ساواك‌،"‌تظاهرات‌ این‌ روز از منطقه‌ قیطریه‌، ونك‌، پهلوی‌ (ولی‌عصر) ژاله‌ و مناطق‌ جنوب‌ شهر شروع‌ شد و جمعیت‌ها در شاهرضا (انقلاب‌) و آیزنهاور(آزادی‌) به‌ هم‌ پیوستند و ساعت‌ 30 : 18 به‌ میدان‌ شهیاد (آزادی‌) رسیدند."‌

طبق‌ این‌ گزارش‌ مردم‌ تابلوهای‌ خیابان‌ شاهرضا را محو و روی‌ آن‌ نوشتند"‌خیابان ‌خمینی‌"‌. هم‌چنین‌ مردم‌ در مقابل‌ دانشگاه‌ صنعتی‌ شریف‌ شعار می‌دادند"‌دانشگاه‌ خمینی‌"‌ و تابلوهای‌ خیابان‌ آیزنهاور را به‌ خیابان‌"‌شریعتی‌ و خمینی‌"‌ تبدیل ‌كردند.

 

 

طبق‌ این‌ گزارش‌ مردم‌"‌در خیابان‌ آیزنهاور مرتباً اعلام‌ می‌كردند كه‌ جمعیت‌ فردا صبح‌ در خیابان‌ شهدا ـ نامی‌ كه‌ تظاهركنندگان‌ به‌ خیابان‌ ژاله‌ داده‌اند ‌ـ اجتماع‌ كنید."‌

ماه‌ رمضان‌ 1357 برای‌ رژیم‌ بسیار شكننده‌ بود. شاه ‌می‌پنداشت‌ با تعویض‌ آموزگار و روی‌ كار آمدن‌ شریف‌امامی‌ و دادن‌ امتیازات‌ مردم‌ را آرام‌ خواهد كرد، ولی‌ سیر حوادث‌ نشان‌ داد كه‌ حركت‌ مردم‌ در حال‌ وسعت‌ و سرعت ‌است‌.

به‌ گزارش‌ ساواك‌ "‌از اوّل‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ تا روز 17 شهریور مجموعاً حوادث‌ و وقایعی‌ رخ‌ داده‌ كه‌ اوج‌گیری‌ آن‌ تقریباً از روز 9 شهریور"‌، یعنی‌ 26 رمضان‌ و چهار روز بعد از دولت‌ شریف‌امامی‌ بوده‌ و طی‌ این‌ مدت‌ جمعاً 687 مورد شكستن‌ شیشه‌، 206مورد آتش‌سوزی‌، 528 مورد شهادت‌ مردم‌ و قتل‌ مأمورین‌ انتظامی‌، 69 مورد حمله‌ به ‌مأمورین‌، 38 مورد بمب‌گذاری‌، 27 مورد حمله‌ به‌ مؤسسات‌ دولتی‌ و ملی‌، 3380 جلسه‌ سخنرانی‌ مذهبی‌ در سراسر كشور كه‌ بیش‌ از 1750 جلسه‌ از این‌ جلسات‌ ضدیت‌ با رژیم‌ و تحریك‌ مردم‌ به‌ آشوب‌ و بلوا سخن‌ گفته‌ شده‌ و توزیع‌ 343 نوع‌ اعلامیه‌ و نشریه‌ با نام‌ مشخص‌ و غیرمشخص‌ مبنی‌ بر ضدیت‌ با رژیم‌ و حكومت‌ ایران‌ و برپایی‌ نزدیك‌ به ‌923 مورد تظاهرات‌ نسبتاً توأم‌ با خشونت‌ در نقاط‌ مختلف‌ مملكت‌ رخ‌ داد و سازمان‌یافته‌ است‌."‌

 

 

رژیم‌ شاه‌ بعد از راهپیمایی‌ بزرگ‌ 16 شهریور به‌ این‌ نتیجه‌ رسید كه‌ باید بر شدت‌ سركوب‌ افزود تا بتوان‌ بحران‌ را مهار كرد. به‌ روایت‌ فریدون‌ هویدا، پس‌ از راهپیمایی ‌روز 16 شهریور، فرماندهان‌ نظامی‌ به‌ شاه‌ فشار آوردند كه‌ هر چه‌ زودتر در تهران‌ حكومت‌ نظامی‌ اعلام‌ كند و خواسته‌ خود را نیز چنین‌ توصیه‌ كردند:"در راهپیمایی‌ امروز سیل‌ جمعیت‌ به‌ راحتی‌ می‌توانست‌ عمارت‌ مجلس‌ و تأسیسات‌ رادیو ـ تلویزیون‌ را به ‌تصرف‌ خود درآورد. شاه‌ بعد از چند ساعت‌ تردید و دوددلی‌ با سفرای‌ انگلیس‌ و آمریكا به‌ تبادل‌ نظر پرداخت‌ و تصمیم‌ گرفت‌ تسلیم‌ نظر فرماندهان‌ ارتش‌ شود."‌

ارتشبد فردوست‌ نیز این‌ خبر را به‌ شكل‌ دیگری‌ تأیید می‌كند و می‌گوید بعد از واقعه‌ 17 شهریور من‌ در جلسه‌ فرماندهان‌ نظامی‌ با ادامه‌ حكومت‌ نظامی‌ مخالفت‌ كردم‌، ولی‌ بقیه‌ از جمله‌ ازهاری‌ رییس‌ ستاد ارتش‌، صمدیان‌پور رییس‌ شهربانی‌، مقدم‌ رییس‌ ساواك‌ و قره‌باغی‌ (وزیر كشور) صراحتاً گفتند كه‌ حكومت‌ نظامی‌ دستور صریح‌ محمدرضاست‌.

 

 

از طرف‌ دیگر شریف‌امامی‌ كه‌ پنداشته‌ بود با تغییر تاریخ‌ شاهنشاهی‌ به‌ هجری‌ شمسی و بستن‌ چند قمارخانه‌ مردم‌ و رهبری‌ نهضت‌ را آرام‌ خواهد كرد، بلافاصله‌ بعد از راهپیمایی‌ عید فطر متوجه‌ شد كه‌ سخت‌ در اشتباه‌ است‌؛ به‌ همین‌ جهت‌ با سرعت‌ عكس‌العمل‌ نشان‌ داد و طی‌ اطلاعیه‌ای‌ اعلام‌ كرد:"‌متأسفانه‌ دست‌های‌ پنهان‌ با استفاده ‌از روش‌های‌ شناخته‌شده‌ در صدد سوءاستفاده‌ از این‌ شرایط‌ برآمده‌ و با تشكیل‌ اجتماعات‌ و ترتیب‌ تظاهرات‌ مطالبی‌ را كه‌ بر خلاف‌ قوانین‌ كشوری‌ است‌ مطرح‌ می‌سازد... به‌ منظور تأمین‌ آسایش‌ عموم‌ و جلوگیری‌ از اقدامات‌ خرابكارانه‌، دولت‌ مقرر می‌دارد كه‌ تشكیل‌ اجتماعات‌ با اجازه‌ شهربانی‌ و فقط‌ در محل‌هایی‌ كه‌ موجب‌ سد معبر نباشد آزاد است و به‌ مسئولان‌ انتظامی‌ دستور داده‌ شده‌ است‌ از تشكیل‌ اجتماعات ‌بدون‌ اجازه‌ در معابر عمومی‌ شدیداً جلوگیری‌ نماید."‌

بدیهی‌ بود كه‌ راهپیمایی‌ها در خیابان‌ها شكل‌ می‌گرفت‌ كه‌ معابر عمومی‌ محسوب‌ می‌شدند و این‌ اعلامیه‌ به‌ معنای‌ موقوف‌ كردن‌ راهپیمایی‌ و تظاهرات‌ بود و در واقع‌ این‌ اعلامیه‌ آغاز خودنشان‌دادن ‌دولت‌ آشتی‌ ملی‌ بود و خبر از سخت‌گیری‌ دولت‌ می‌داد. شریف‌امامی‌ در اجرای‌ اطلاعیه‌ دولت‌ در شانزدهم‌ شهریور دستور ممانعت‌ از راهپیمایی‌ را صادر كرد و پلیس‌ در چند نقطه‌ تهران‌ با مردم‌ درگیر شد، ولی‌ جمعیت‌ آن‌ قدر زیاد بود كه‌ متوجه‌ شد كنترل‌ راهپیمایی‌ با نیروی‌ پلیس‌ ممكن‌ نیست‌.شریف‌امامی‌ تصمیم‌ شاه‌ مبنی‌ بر حكومت‌ نظامی‌ را مغتنم‌ شمرد و شبانه‌ از اعضای‌ شورای‌ امنیت‌ ملی‌ دعوت‌ كرد. جلسه‌ در ساعت‌ 20 روز 16 شهریور با حضور نخست‌وزیر، امیرخسرو افشار وزیر امور خارجه‌، ارتشبد ازهاری‌ رییس‌ ستاد بزرگ‌ ارتشتاران‌، سپهبد ناصر مقدم‌ رییس‌ ساواك‌، سپهبد احمدعلی‌ محققی‌ فرمانده ‌ژاندارمری‌، سپهبد صمدیان‌پور رییس‌ كل‌ شهربانی‌، سپهبد برومند جزی‌ رییس‌ اداره دوم ارتش‌، سپهبد خواجه‌نوری‌ رییس‌ اداره‌ سوم‌ ارتش‌ و ارتشبد قره‌باغی‌ وزیر كشورتشكیل‌ شد. ابتدا سپهبد مقدم‌ گزارشی‌ از چند روز اخیر داد و اعلام‌ كرد" قرار است فردا در مملكت آشوب به پا بكنند و مملكت را به هم بزنند . من مراتب را به عرض اعلیحضرت رساندم كه به نظر من ضرورت دارد كه اعلام حكومت نظامی بشود." رئیس اداره دوم و سوم ارتش هم كه در این جلسه شركت كرده بودند به برقراری حكومت نظامی تأكید می‌كنند. همه‌ی‌ اعضای‌ جلسه‌ بر ضرورت‌ حكومت‌ نظامی‌ اعلام نظر می‌كند و بلافاصله‌ شریف‌امامی‌ اعضای‌ دولت‌ را احضار و هیأت‌ دولت‌ با اعضای‌ شورای‌ امنیت‌ جلسه‌ مشترك‌ گرفتند و نظر شورای‌ امنیت‌ به‌ تصویب‌ هیأت‌ دولت‌ رسید. جلسه‌ در ساعت‌ نزدیك‌ به‌ 24 خاتمه‌ یافت‌ و شریف‌امامی‌ نتیجه‌ را تلفنی‌ به‌ اطلاع‌ شاه‌ رساند و تأیید نهایی را از او گرفت. سپس‌ ارتشبد ازهاری‌ با شاه‌ صحبت‌ كرد و بنا به‌ تصویب‌ وی ارتشبد غلام‌ علی‌ اویسی‌ فرمانده‌ نیروی‌ زمینی‌ به‌ فرمانداری‌ نظامی‌ تهران‌ و حومه‌ انتخاب‌ شد.

 

 

سردمداران‌ رژیم‌ از حركت‌ مردم‌ چنان‌ به‌ وحشت‌ افتاده‌ بودند كه‌ جرأت‌ به‌ تأخیرانداختن‌ یك‌ روز حكومت‌ نظامی‌ را برای‌ مطلع‌ كردن‌ مردم‌ نداشتند. نیمه‌های‌ شب‌ دولت‌ اطلاعیه‌ای‌ تنظیم‌ كرد كه‌ رادیو در اخبار صبح‌گاهی‌ آن‌ را قرائت‌ كرد، امّا اكثر مردم‌از آن‌ بی‌خبر بودند؛ خصوصاً كه‌ آن‌ روز جمعه‌ بود و روزنامه‌ صبح‌ هم‌ منتشر نمی‌شد. دولت‌ در این‌ اطلاعیه‌ با اشاره‌ به‌ اطلاعیه‌ی‌ 15 شهریور كه‌ تظاهرات‌ را در معابر عمومی‌ ممنوع‌ اعلام‌ كرده‌ بود و اشاره‌ به‌ راهپیمایی‌ 16 شهریور اعلام‌ كرد"‌تنها برای‌ جلوگیری‌از خون‌ریزی‌ تظاهرات‌ غیرقانونی‌ و ضدملی‌ آنان‌ تحمل‌ شد."‌

فرمانداران‌ نظامی‌ شهرها نیز منصوب‌ شدند: سرلشكر عبدالرضا اسفندیاری‌ (شیراز)، سرلشكر رضا ناجی‌ (اصفهان‌)، سرلشكر بیدآبادی‌ (تبریز)، سرتیپ‌ عبدالرحیم‌ جعفری‌ (مشهد)، سرتیپ‌ شمس‌ تبریزی‌ (اهواز)، سرتیپ‌ جهانگیر اسفندیاری‌ (آبادان‌)، سرلشكر كمال‌ نظامی‌ (قم‌)، سرتیپ‌ غفاری‌ (كازرون‌)، سرتیپ‌ شاپور میرهادی‌ (كرج‌)، سرتیپ‌ نعمت‌الله معتمدی‌(قزوین‌)، سرتیپ‌ نادور (جهرم‌).

وزارت‌ امور خارجه‌ آمریكا نیز بلافاصله‌ برقراری‌ حكومت‌ نظامی‌ در ایران‌ را مورد تأیید قرار داد و سخنگوی‌ آن‌ اعلام‌ كرد"‌ما جمعه‌ اظهار امیدواری‌ كردیم‌ نظم‌ به‌ زودی‌ در تهران‌ برقرار شود و امروز تكرار می‌كنیم‌ كه‌ آرامش‌ نیز مجدداً برقرار شود."‌

 

 

**روز واقعه‌

عده‌ای‌ از مردم‌ در راهپیمایی‌ بزرگ‌ 16 شهریور فریاد می‌زدند: فردا صبح‌ در میدان‌ ژاله‌. سپهبد مقدم‌ برای‌ جلوگیری‌ از تكرار راهپیمایی‌ از شاه‌ درخواست‌ برقراری‌ حكومت‌ نظامی‌ كرد و سرانجام‌ با موافقت‌ شاه‌، تصویب‌ شورای‌ امنیت‌ و هیأت‌ دولت‌، حكومت‌ نظامی‌ به‌ تصویب‌ رسید و با فرمان‌ شاه‌ ارتشبد اویسی‌ فرماندار نظامی ‌تهران‌ شد. فرماندار نظامی‌ تهران‌ به‌ سپهبد بدره‌ای‌ فرمانده‌ گارد جاویدان‌ دستور داد تا واحدهایی‌ از گارد را به‌ فرمانداری‌ نظامی‌ منتقل‌ كند. بدره‌ای‌ فرمان‌ اعزام‌ واحدهایی‌ را به‌ سرلشكر امینی‌ افشار فرمانده‌ لشكر 1 گارد جاویدان‌ صادر كرد و یگان‌هایی‌ از لشكر در میدان‌ و خیابان‌ ژاله‌ (شهدا) مستقر شدند. ارتشبد اویسی‌ با صدور اولین‌ اطلاعیه‌ ‌فرمانداری‌ نظامی‌ اعلام‌ كرد:"‌به‌ منظور ایجاد رفاه‌ مردم‌ و نحوه‌ نظم‌ از ساعت‌ 6 صبح ‌روز 17 شهریور ماه‌ مقررات‌ حكومت‌ نظامی‌ را به‌ مدت‌ شش‌ ماه‌"‌ به‌ اجرا می‌گذارد. مردم‌ صبح‌ زود بی‌خبر از حكومت‌ نظامی‌ در دسته‌های‌ بزرگی‌ از خیابان‌های‌ فرح‌آباد، شهباز و میدان‌ خراسان‌ به‌ طرف‌ میدان‌ ژاله‌ حركت‌ كردند. در نزدیكی‌ و خود میدان‌ كامیون‌های‌ مملو از نظامیان‌ ایستاده‌ بودند، ولی‌ مردم‌ بی‌اعتنا به‌ راه‌ خود ادامه‌ می‌دادند.

ساعت‌ نزدیك‌ 30: 7 صبح‌ بود كه‌ جمعیت‌ در میدان‌ ژاله‌ و خیابان‌های ‌منتهی‌ به‌ آن‌ مستقر شدند. یكی‌ از فرماندهان‌ نظامی‌ با بلندگو به‌ مردم‌ اخطار كرد كه‌ حكومت‌ نظامی‌ است‌، چرا تجمع‌ كرده‌اید؟ یكی‌ از روحانیون‌ مردم‌ را به‌ نشستن‌ دعوت كرد. جمعیت‌ روی‌ زمین‌ نشست‌، ولی‌ ظواهر امر نشان‌ می‌داد كه‌ نیروهای‌ فرمانداری‌ نظامی‌ قصد متفرق كردن‌ مردم‌ را ندارند. راه‌ عبور را از چهار طرف‌ بر روی‌ مردم‌ بستند. ناگهان‌ صدای‌ رگبار از خیابان‌های‌ منتهی‌ به‌ میدان‌ بلند شد و همین‌ كه‌ جمعیت‌ از چهار طرف‌ به‌ سوی‌ میدان‌ هجوم‌ آوردند، نیروهای‌ مستقر در میدان‌ نیز از چند سو مردم‌ را به‌ رگبار مسلسل‌ بستند. در مدت‌ چند ثانیه‌ صدها نفر در خاك‌ و خون‌ غلطیدند. مردم‌ بی‌محابا مجروحان‌ و شهدا را بر روی‌ دست‌ به‌ سوی‌ بیمارستان‌ها حمل‌ می‌كردند. اطاقها، راهروها و حیات‌ بیمارستان‌ها مملو از مجروح‌ و جنازه‌ بود. مردم‌ اطراف‌ بیمارستان‌ها خانه‌های‌ خود را برای‌ پذیرش‌ مجروحان‌ مهیا می‌كردند. هر كس‌ هر چه‌ از لوازم‌ پزشكی‌، پنبه‌، پانسمان‌ و ملافه‌ داشت‌ به‌ بیمارستان‌ می‌آورد. نفرت‌ مردم‌ به‌ اوج‌ خود رسیده‌ بود. خبر قتل‌عام‌ مردم‌ در میدان‌ ژاله‌ در تهران‌ پیچید و سرتاسر تهران‌ به‌ جنب‌ و جوش‌ درآمد.

 

 

طبق‌ گزارش‌ ساواك‌، تظاهرات‌ از میدان‌ ژاله‌ به‌ "‌خیابان‌های‌ دیگری‌ از قسمت‌ شرق تهران‌"‌ كشیده‌ شد، سپس‌ تظاهرات‌ به‌ جنوب‌ تهران‌، خیابان‌های ‌مولوی‌، میدان‌ خراسان‌، میدان‌ شوش‌ و میدان‌ راه‌آهن‌ سرایت‌ كرد و در مدت‌ كوتاهی‌ خیابان‌های‌ فردوسی‌، منوچهری‌، سعدی‌ شمالی‌، نظام‌آباد، ‌فرح‌آباد، منطقه‌ی‌ نارمك‌، میدان‌ سپه‌، خیابان‌ لاله‌زار، به‌ صحنه‌ درگیری‌ تبدیل‌ شد.

تظاهرات‌ و درگیری‌ تا پاسی‌ از شب‌ ادامه‌ داشت‌. روزنامه‌ها در فردای‌ آن‌ روز بدون‌ پرداختن‌ به‌ چگونگی‌ درگیری‌ اعلام‌ كردند: "‌100 آتش‌سوزی‌ در تهران‌ روی‌ داد، شعب‌ چند بانك‌، یك‌ فروشگاه‌ بزرگ‌، یك‌ فروشگاه‌ شهر و روستا در آتش‌ سوخت‌."‌

“‌عباس ملكی"‌ عكاس حاضر در صحنه جمعه سیاه می‌گوید: "در بیسیم صدایی آمد كه همه را محاصره كنید، تیراندازی شروع شد. من در بین نیروهای نظامی ایستاده بودم. بین مردم هم می‌رفتم، اما آن لحظه وسط نیروهای نظامی بودم. مردم پا به فرار گذاشتند. نیروهای نظامی تیرهوایی می‌زدند. مردم وحشت‌زده بودند و هر جا كوچه‌ای یا گذری می‌دیدند فرار می‌كردند. من دیدم كه شش نفر روی هم ریخته بودند تا یك نفر فرار كند. مردم تا آن روز در تهران چنین اتفاقی را ندیده بودند.

 

 

تیراندازی چند دقیقه بیشتر طول نكشید اما دیدم كه دیگر هیچ كس اطراف میدان نیست. یك نفر یكی از جنازه‌ها را می‌كشید و یك نفر هم، جنازه دیگری را در آغوش گرفته بود. شهدا بر روی زمین بودند. مردم همه وسایل‌شان مثل دوچرخه را رها و فرار كردند. آمبولانس‌ها اطراف میدان نمی‌آمدند و مردم جنازه یا زخمی‌ها را روی شانه‌ها می‌بردند، زیرا اگر ارتشی‌ها جنازه را می‌بردند، خانواده‌ها را اذیت می‌كردند.... عكس‌ها را برای ظهور به همكارانم دادم. من در شرایطی بدی بودم و ترسیده بودم. همكارانم كار لابراتوار بلد بودند و در آن موقعیت همه كمك می‌كردند. آقای پرتوی، عكس‌ها را در قطع 30×40 ظاهر كرد. عكس‌ها را روی زمین اتاق عكس پخش كردند؛ همه گریه می‌كردند و هیچ كس باور نمی‌كرد در تهران چنین اتفاقی افتاده باشد. عكس از مردم قم، اصفهان، همدان و... گرفته بودیم؛ اما این عكس‌ها جور دیگری بود."‌

فرماندار نظامی‌ در اطلاعیه‌ شماره‌ 4 خود ضمن‌ متهم‌كردن‌ مردم‌ ، اعلام‌ كرد در واقعه‌ 17 شهریور 58 نفر كشته‌ و 205 نفر مجروح‌ شده‌اند. دو روز بعد دادگستری‌ اعلام‌ كرد تعداد كشته‌شدگان‌ به‌ 95 نفر رسید. گر چه‌ تعداد شهدای‌ آن‌ روز رسماً اعلام‌ نشد، ولی‌ آگاهان‌ آمار وحشتناكی‌ را از شهدای‌ 17 شهریور ارائه‌ كرده‌اند. پارسونز سفیر انگلیس‌ تعداد شهدا را"‌صدها نفر"‌ ذكر كرده‌ است‌. سولیوان‌ سفیر آمریكا نیز گزارش‌ می‌كند كه‌ در میدان‌ ژاله ‌"‌بیش‌ از دویست‌ نفر از تظاهركنندگان‌ كشته‌ شده ‌بودند."‌ جان دی . استمپل كه خود از مسؤولین رده بالای سفارت ایالات متحده آمریكا در ایران بود،‌ بعدها كتابی منتشر كرد. وی در كتاب خود درباره واقعه میدان شهدا می‌نویسد:‌

 

 

"بلادرنگ پس از آغاز برخورد در میدان ژاله ، مجروحین حادثه به سه بیمارستان واقع در ناحیه روانه شدند. منابع پزشكی كشته شدگان را بین 200 تا 400 نفر برآورد كردند. در ابتدا دولت مدعی شد كه مقتولین 58 نفر بوده‌اند اما در عرض یك هفته این رقم به 122 نفر افزایش یافت كه به این رقم بین 2000 تا 3000 زخمی نیز افزوده گردید. در نیم روز 8 سپتامبر (17/6/57) رقم مقتولین اعلام شده از طرف مخالفین 400 تا 500 نفر بود،‌ اما طی 24 ساعت تا حدود 1000 نفر بالا رفت ... قبرستان بهشت زهرا تنها محل رسمی دفن مردگان در تهران به كنترل مخالفین درآمد و نیز تحریكات قابل توجهی درباره ثبت ارقام قبور مقتولین از هر دو طرف به عمل آمد پزشكانی كه مدت 36 ساعت كار كرده بودند عقیده داشتند كه رقم 300 تا 400 كشته و 3000 تا 4000 مجروح كه در بیمارستانها و مراكز درمانی درمان سرپایی شده‌اند برآوردی منطقی است."

موضوع‌ مهم‌ دیگر در واقعه‌ 17 شهریور، تمرّد سربازان‌ از دستورات‌ فرماندهان‌ نظامی ‌بود. در همان‌ لحظه‌ی‌ اول‌ در میدان‌ ژاله‌ یك‌ سرباز فرمانده‌ خود را هدف‌ قرار داد و سپس‌ خود را به‌ قتل‌ رساند. طبق‌ گزارش‌ ساواك‌ "‌سه‌ نفر از سربازان‌ وظیفه‌ لشكر گارد در حین‌ اجرای‌ مأموریت‌ كنترل‌ اغتشاشات‌، ضمن‌ سرقت‌ سه‌ قبضه‌ تفنگ‌ ژـ3 با 300 تیرفشنگ‌ متواری‌ شدند"‌. اسامی‌ این‌ سه‌ نفر عبارت‌ بود از قاسم‌ دهقان‌، علی‌ غفوری‌ و محمد محمدی‌. فردای‌ آن‌ روز محل‌ اختفای‌ این‌ سه‌ سرباز كشف‌ و به‌ محاصره‌ ‌نیروهای‌ نظامی‌ درآمد كه‌ هر سه‌ نفر مورد اصابت‌ گلوله‌ قرار گرفتند كه‌ محمد محمدی ‌در دم‌ به‌ شهادت‌ رسید.

 

 

از مجموعه‌ اسناد به‌ دست‌ می‌آید كه‌ در این‌ روز هفت‌ سرباز خودزنی‌ كردند. مشهد نیز كه‌ در این‌ روز خود را برای‌ استقبال‌ از آیت‌الله قمی‌ كه‌ از تبعید در كرج‌ آزاد شده‌ بود آماده‌ می‌كرد با حكومت‌ نظامی‌ مواجه‌ شد و تظاهرات‌ و درگیری‌ از همان‌ آغاز روز شروع‌ شد. مردم‌ در مدرسه‌ نواب‌ اجتماع‌ كردند، ولی‌ نیروهای‌ فرمانداری‌ نظامی‌ به ‌آنان‌ حمله‌ و آنان‌ را متفرق كردند. جنگ‌ و گریز تا پاسی‌ از شب‌ ادامه‌ داشت‌. در این‌ روز به‌ گزارش‌ ساواك‌ 14 نفر مورد اصابت‌ گلوله‌ قرار گرفتند كه‌ چهار نفر از آنان‌ به‌ شهادت‌ رسیدند. در شیراز نیز شبانه‌ آیت‌الله دستغیب‌ را دستگیر و به‌ تهران‌ منتقل‌ كردند كه‌ فردای‌ آن‌روز تظاهرات‌ پراكنده‌ای‌ صورت‌ گرفت‌. شهرهای‌ كرج‌، ابهر، سمنان‌ و كرمان‌ نیز شاهد درگیری‌هایی‌ با نیروهای‌ رژیم‌ بودند.

خبر فاجعه‌ قتل‌عام‌ مردم‌ در میدان‌ ژاله‌ به‌سرعت‌ در جهان‌ پیچید و سیاست‌مداران‌، دولت‌مداران‌، خبرگزاری‌ها و محافل‌ بین‌المللی‌ را وادار به‌ عكس‌العمل‌ كرد؛ امّا هیچ‌ عكس‌العملی‌ زشت‌تر از دولت‌ آمریكا نسبت‌ به‌ این‌ قتل‌عام‌ فجیع‌ نبود. در آن‌ روزها رؤسای‌ كشورهای‌ آمریكا، مصر و رژیم صهیونیستی ‌در كمپ‌دیوید مشغول‌ مذاكرات‌ سازش‌ بودند. فردای‌ آن‌ روز"‌وارن‌ كریستوفر"‌ معاون‌ وزیر امور خارجه‌ آمریكا از واشنگتن‌ با "‌سایروس‌ ونس‌"‌ وزیر امورخارجه‌ كه‌ در كمپ‌دیوید بود، تماس‌ برقرار و توصیه‌ كرد كه‌ "پرزیدنت‌ كارتر هر چه‌ زودتر با شاه ‌صحبت‌ كند"‌.

 

 

ونس‌ گزارشی‌ از وضعیت‌ ایران‌ را به‌ كارتر ارائه‌ داد و از كارتر خواست‌ تا با شاه‌ تماس‌ بگیرد. ابتدا انورسادات‌ با شاه‌ تماس‌ گرفت‌ و"‌مراتب‌ هم‌دردی‌ و پشتیبانی ‌خود را از شاه‌ به‌ وی‌ اطلاع‌ داد"‌ و سپس‌ كارتر با شاه‌ تلفنی‌ صحبت‌ كرد و"‌پشتیبانی‌ آمریكا را از وی‌ در اقداماتی‌ كه‌ برای‌ برقراری‌ نظم‌ به‌ عمل‌ می‌آورد تأیید كرد."‌ خبر حمایت‌ كارتر از شاه‌ در رسانه‌ها منتشر شد. رژیم‌ كه‌ سعی‌ می‌كرد مخالفان‌ خود را مرعوب‌ كند، به انتشار این‌ خبر دامن‌ می‌زد. روزنامه‌های‌ كیهان‌ و اطلاعات‌ اعلام‌ كردند كه‌"‌كارتر با شاهنشاه‌ مكالمه‌ تلفنی‌ كرد."‌ روزنامه‌ها به‌ نقل‌ از اطلاعیه‌ كاخ‌ سفید نوشتند كه‌"‌كارتر با شاهنشاه‌ تماس‌ گرفته‌ و وضع‌ كنونی‌ ایران‌ را كه‌ در آن‌ تظاهرات‌ ضددولتی‌ به‌ رهبری‌ افراطی‌ها جریان‌ داشته‌ و دست‌ كم‌ 95 نفر كشته‌ بر جای‌ گذارده‌ مورد بحث‌ قرار داده‌ است‌. پرزیدنت‌ كارتر مناسبات‌ نزدیك‌ و دوستانه‌ میان‌ ایران‌ و آمریكا را مورد تأیید قرار داده‌ است‌ و نسبت‌ به‌ ادامه‌ جنبش‌ اعطای‌ آزادی‌ سیاسی‌ اظهار امیدواری‌ كرده است‌."‌

خبر حمایت‌ كارتر از شاه‌ آن‌ هم‌ بعد از قتل‌عام‌ مردم‌ تهران‌، موضع‌ امام‌ خمینی‌ را به‌ شدت‌ تثبیت‌ كرد. امام‌ خمینی‌ درعكس‌العمل‌ به‌ این‌ پیام‌ كارتر در مصاحبه‌ با رادیو تلویزیون‌ فرانسه‌ فرمودند:"‌آقای‌ كارتر كه‌ برای‌ یك‌ زندانی‌ در شوروی‌ آن‌ قدر هیاهو درآورد، پس‌ از كشتارهای‌ پیاپی‌ شاه‌، پشتیبانی‌ خود را از او دریغ‌ نكرد. این‌ به‌ خاطر این‌ است‌ كه‌ آمریكا به‌ دنبال‌ منافع‌ خودش‌ فقط‌ هست‌."‌

علما نیز به عنوان تاثیرگذارترین قشر در عرصه حیات سیاسی كشورمان نسبت به این واقعه عكس‌العمل‌های مختلفی داشتند؛ چنانچه آیت‌الله گلپایگانی‌ با انتشار نامه‌ای‌ سرگشاده‌ به‌ شریف‌امامی‌ اخطار كرد"‌ اعلام‌ حكومت‌ نظامی‌ و جوی‌ خون‌ راه‌ انداختن‌ هیچ‌ دردی‌ را دوا نخواهد كرد."‌

 

 

آیت‌الله گلپایگانی‌ علاوه‌ بر نامه‌های‌ فوق‌الذكر اطلاعیه‌ای‌ صادر و اعلام‌ كرد كه‌"‌ فاجعه‌ی‌ خونین‌ كشتار بی‌رحمانه‌ دیروز تهران‌ مملكت‌ را غرق در عزا و مصیبت‌ ساخت‌"‌.

آیت‌الله مرعشی‌ با صدور اطلاعیه‌ای‌ اعلام‌ كرد:"‌بار دیگر هیأت‌ حاكمه‌ ایران ‌دست‌ از آستین‌ ظلم‌ به‌ در آورده‌، صدها مردم‌ ستمدیده‌ و شریف‌ ایران‌ را به‌ ضرب‌ گلوله‌ در تهران‌ مقتول‌ و مضروب‌ و مجروح‌ كرد."‌ آیت‌الله بار دیگر خواست‌ خود را مبنی‌ بر"‌ اجرای‌ احكام‌ شرعیه‌ و برقراری‌ عدالت‌ و بازگشت‌ هر چه‌ زودتر حضرت‌ آیت‌الله خمینی‌"‌ مورد تأكید قرار داد. هم‌چنین‌ آیت‌الله شیخ‌بهاءالدین‌ محلاتی‌ از شیراز و آیت‌الله صدوقی‌ از یزد اطلاعیه‌هایی‌ در این‌ رابطه‌ صادر كردند.

 

 

یكی از موضوعاتی كه مردم شركت كننده در راهپیمایی روز هفده شهریور و بازماندگان شهیدان و مجروحان حادثه در پی آن بودند، ‌اطلاع از نظر رهبر انقلاب حضرت امام خمینی ( ره ) در این باره بود. اعلامیه امام ( ره)‌ كه بلافاصله پس از این واقعه در نجف منتشر شد و به سرعت اكثر مردم ایرن از آن آگاهی یافتند، در واقع به حركت مردم مشروعیت بخشید و مردم شادمان از مهر تأیید مرجع و رهبرشان‌ به مبارزه تا سرنگونی حكومت پهلوی ادامه دادند. امام‌ خمینی‌ در پیام به‌ ملت‌ ایران‌ آرزو كردند كه‌"‌ای‌ كاش‌ خمینی‌ در میان ‌شما بود و در كنار شما در جبهه‌ دفاع‌ برای‌ خدای‌ تعالی‌ كشته‌ می‌شد."‌ امام‌ خمینی‌ كشتار 17 شهریور را آشكارشدن‌ واقعیت‌ دولت‌ آشتی‌ ملی‌ اعلام‌ كردند كه‌"شاه‌ با حكومت‌ آشتی‌ ملی‌ می‌خواست‌ روحانیت‌ شریف‌ ایران‌ و سیاسیون‌ محترم‌ را در كشتارخود سهیم‌ گرداند، ولی‌ فریب‌ او خیلی‌ زود برملا گردید. ان‌ّ كیدَ الشیطان‌ كان‌ ضعیفاً"‌. امام‌ خمینی‌ بار دیگر از ارتش‌ خواستند به‌ مردم‌ بپیوندند تا"‌نام‌ خود را در تاریخ‌ كه‌ به‌ سود ملت‌ ایران‌ به‌ راه‌ خود ادامه‌ می‌دهد هر چه‌ زودتر ثبت‌"‌ كنند. امام‌ خمینی‌ خطاب‌ به ‌علما فرمودند:"‌در این‌ موقع‌ حساس‌ نه‌ تنها باید استقامت‌ كنید، بلكه‌ روحیه‌ عالی‌ مقاومت‌ جامعه‌ را هر چه‌ بیشتر تقویت‌ كنید و هر چه‌ بیشتر صفوف‌ خود را برای‌ مقابله‌ با دشمن‌ مردم‌ ایران‌ متشكل‌تر كنید."‌

آلبوم تصاویر شهدای 17 شهریور






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

پیامدهای رویداد۱۷ شهریور

۱- تردید و تزلزل در اراده سیاسی رژیم

به دنبال کشتار۱۷ شهریور اراده و عزم رژیم در رویارویی با ملت‏سخت‏ به تردید و تزلزل افتاد. چرا که شیوه ‏های مرسوم اعم از سرکوب و سازش در عمل شکست ‏خورده بود. اجرای حکومت نظامی که بر اساس نظریه مشاوران امنیتی و ساواک، بهترین سیاست ممکن جهت‏ برقراری امنیت و آرامش تلقی می‏شد، نتیجه عکس بخشید. انتشار جزئیات رقت‏ انگیز مشی توسل به خشونت، نفرت و انزجار ملی علیه حکومت را هرچه بیشتر برانگیخت و بحران و تنش را تا بالاترین حد ممکن افزایش داد و برتردید و دودلی شاه و نا کار آمدی سیاست های دولت مهر تایید زد. درست از همین هنگام برخی از چهره ‏های سیاسی شاخص رژیم با ارزیابی وضعیت کشور از تریبون های رسمی به انتقاد از عملکرد دولت و مواضع رژیم در برابر انقلابیون پرداختند. این شخصیت ها که از درون مجلس، احزاب و سازمانهای دولتی سر برآوردند، آشکارا خواستار استیضاح نخست‏ وزیر و برکناری دیگر مقام های مسئول و سرکوب گر مردم و بازنگری در سیاست های داخلی کشور شدند.

چند روز پس از واقعه‏۱۷ شهریور هنگامی که شریف امامی برای اخذ رای اعتماد به مجلس می‏رفت، دست کم‏۹ تن از نمایندگان فریادزنان صلاحیت‏ شریف امامی را زیر سؤال بردند. اندکی بعد محسن پزشک پور، رهبر حزب پان ایرانیست، در حالی‏که به نشانه تاسف بر سر خود می‏کوفت، شریف امامی را مخاطب قرار داد که:

تو نمی‏توانی به عنوان نخست وزیر مجلس را مخاطب قرار دهی، دست های تو به خون هموطنانت آغشته است تو در مدت کوتاهی تعداد بی‏شماری را کشته ‏ای. (۲۴)

سرانجام وی و نمایندگان هوادار او مجلس را ترک گفتند.

اگر چه شریف امامی بار دیگر از مجلس دولتی رای اعتماد گرفت، اما تا پایان دوره نخست وزیری خود، عملکرد دولت وی بویژه در حادثه‏۱۷ شهریور مورد انتقاد قرار گرفت و بازداشت و مجازات عاملان آن در خواست گردید. شریف امامی این حادثه را به مارکسیست ها نسبت داد و آنها را عامل اصلی خشونت های اخیر در کشور دانست. او بار دیگر تعدادی از سران رژیم را بازداشت کرد و همه فعالیت های سیاسی را آزاد اعلام کرد. حزب رستاخیز را منحل ساخت و بازگشت همه کسانی را که به قانون اساسی اعتقاد دارند به کشور بلامانع اعلام کرد و با سنجابی و آیت‏ الله شریعتمداری مشورت کرد؛ اما همه این تدابیر، نتوانست او را از مهلکه ‏ای که در آن دست و پا می‏زد نجات دهد. زیرا اعتماد به وی از بین رفته بود و امام به عنوان رهبر مخالفین از پاریس، که به عنوان یک پایگاه بین‏ المللی بود، سرنگونی رژیم سلطنت و استقرار نظام جمهوری اسلامی را خواستار گردید.

شاه که اکنون در وضعیت ‏بغرنجی قرار گرفته بود، در مصاحبه با خبرنگار نیوزویک در تحلیلی از رویدادهای پس از ماه رمضان اظهار داشت:

هفته پیش … در موقعیت دشواری قرار داشتم و سقوط خیلی نزدیک بود… این حقیقت را باید اعتراف کرد که مردم می‏توانستند هر چیز را که بخواهند به دست آورند. (۲۵)

شاه برای یافتن یک راه حل فوری و ضربتی برای پایان دادن به وضع آشفته و انقلابی کشور، با صاحبنظران امور ایران و کارشناسان داخلی مشورت می‏کرد. جمع‏ بندی و حاصل این گفتگوها شاه را به این نتیجه رساند که ریشه همه این نارضایتی ها در توسعه فساد و سو ء استفاده ‏های کلان مادی نهفته است و اگر پرونده ‏های اختلاس ها و فسادها بسرعت‏ بررسی شده و نتیجه به اطلاع عموم برسد نگرانی ها و گرفتاری های موجود برطرف خواهد شد. (۲۶) اما غافل از آن که روشدن پرونده‏ های چپاولگری، نیروهای مخالف را به گستردگی و عمق فساد داخلی آشنا و هرچه بیشتر بر حجم و دامنه اعتراضات می‏افزود.

یکی دیگر از تدابیر هراس‏ان گیز رژیم به منظور مقابله با توسعه انقلاب طرح تسلیح هواداران شاه در میان عشایر بود که با این هدف صورت می ‏گرفت که ایلات یادشده به تظاهرات مردم شهرها حمله نموده، آنها را در هم کوبند. (۲۷) به هر حال این سیاست های ضد و نقیض که رژیم را سخت ‏سردرگم ساخته بود سرانجام به پیام شفاهی برژینسکی از طریق اردشیر زاهدی، سفیر ایران در امریکا، شاه را بار دیگر به سوی سیاست مشت آهنین متمایل ساخت که نتیجه آن تشکیل کابینه نظامی به رهبری ارتشبد ازهاری بود.

۲- تاثیر واقعه‏۱۷ شهریور در مشی مبارزه و خواستهای سیاسی‏ مخالفان (اپوزیسیون)

۱۷ شهریور جدایی و شکاف میان حکومت و ملت را عمیق تر کرد و امکان هر نوع پیوستگی یا سازش را از بین برد. دریایی از نفرت و خون میان رژیم و مردم پدیدار گشت که استمرار حکومت پهلوی را در هر شکل و قالبی اساسا از دید مخالفان ناممکن ساخت. در نتیجه مشی مبارزه مسالمت ‏آمیز در چهارچوب قانون اساسی به منظور احیای نظام مشروطه بشدت زیر سؤال رفت و دگرگون شد. روحیه تندروی و افراط گرایی در میان طیف های گوناگون مبارز و مخالف فراگیر شد و اضمحلال و انهدام رژیم به شکلی قهرآمیز و انقلابی مورد حمایت قرار گرفت.

بدین‏ ترتیب واقعه‏۱۷ شهریور به اعتبار میانه ‏روها و هواداران اندیشه اعاده مشروطیت ‏سلطنتی به نحو اجتناب ‏ناپذیری آسیب وارد کرد. زیرا دولت آشتی ملی بیش از دو هفته نتوانسته بود به وعده ‏های خود وفادار مانده و در۱۷ شهریور نقاب دروغین از چهره خود برافکند. توجیه ‏ناپذیری این رویداد، راه مسالمت میان شاه و مخالفان را برای همیشه بست. لذا هنگامی که امکان و یا انتظار یافتن یک راه حل سیاسی با رژیم به سر رسید، انقلاب در مسیر تازه ‏ای افتاد و شتاب و تحرک بیشتری گرفت. از این دیدگاه رویداد۱۷ شهریور باعث انسجام فکری و اتحاد عملی مخالفان شد و همگان به این نتیجه رسیدند که تنها یک راه برای نجات جامعه ایران باقی مانده است و آن خروج شاه و سقوط رژیم او و استقرار یک نظام مطلوب است. از همین زمان بتدریج جمع فراوانی از روشنفکران مخالف شاه که سالها در خارج از کشور زندگی می‏کردند، بدون واهمه از بازداشت‏ به کشور بازگشتند تا سهمی از پیروزی را به خود اختصاص داده و در فرایند شکل ‏گیری نظام سیاسی آینده تاثیر جدی داشته باشند. طبیعتا بسیاری از آنان متاثر از ایدئولوژی های سوسیالیستی، لیبرالیستی یا ملی‏گرایی بودند اما خواست و اراده ملی و مذهبی مبارزان، تحت رهبری امام خمینی(س) سرانجام جمهوری اسلامی را به عنوان یک بدیل خدشه ‏ناپذیر جانشین سایر الگوها نمود.

۳- حکومت نظامی و تزلزل ارتش

حوادث‏۱۷ شهریور و ادامه حکومت نظامی، انسجام ارتش را متزلزل و اراده آن را با تردید مواجه ساخت. استقرار طولانی مدت ارتش در میدانها و چهار راه ها و مراکز مهم شهر همانند پلیس و نیروهای انتظامی به منظور مقابله با انقلابیون، از کارآمدی ارتش و توان آن می‏کاست. چرا که ارتش اساسا به منظور حفظ امنیت مرزها و پاسداری از کشور در برابر تهدیدات خارجی به وجود آمده بود. اما اکنون ارتش می‏بایست تحت فرمان فرمانداری های نظامی و شورای امنیت استان عمل کند که خواه ‏ناخواه با هیات دولت و سایر مراکز قدرت در نحوه و اجرای فرمان های حکومت نظامی اختلاف نظر می‏یافت. این واقعیت ‏با توجه به ساختار ارتش شاهنشاهی که شکاف عمیقی میان کادر فرماندهی با بدنه نیروهای مسلح از نظرگاه گرایش های سیاسی و تمایلات ملی و مذهبی وجود داشت، موضع ارتش را به عنوان سرکوبگر مخالفان سخت تضعیف می‏ کرد. بدنه ارتش در برابر شعارهای انقلابیون از اقدام به خشونت اجتناب می ‏ورزید و گاه با فرار از پادگان ها دسته به دسته به تظاهر کنندگان می‏ پیوست. این الگوی برخورد سربازان با مردم مورد توجه برخی از سران ارتش قرار گرفت و آنان خواستار لغو فوری حکومت نظامی در همه شهرها شدند. به عنوان نمونه فردوست و اویسی اینگونه می‏ اندیشیدند. آنان اظهار می‏داشتند: «تظاهرات رنگ مذهبی دارد و سربازان هم مذهبی هستند و برخوردشان با مردم تظاهرکننده دوستانه است‏». (۲۸) اما از آنجا که شاه صریحا از حکومت نظامی پشتیبانی کرده بود، ارتش به عنوان قویترین پایگاه حکومتی رژیم، مدتهای مدیدی در سطح شهر به ماموریت‏ خویش ادامه داد؛ در نتیجه، این روند سبب شد تا ارتش هرچه بیشتر با ملت معترض خو بگیرد.

امام خمینی(س) یک روز پس از۱۷ شهریور در اعلامیه‏ ای در نجف خطاب به ملت ایران، شاه را عامل اعلان حکومت نظامی و مسئول مستقیم کشتار مردم دانستند و به ارتشیان هشدار دادند تا در کنار ملت قرار گیرند و از همین زمان با تلاش رهبران محلی انقلاب، بسیاری از ارتشیان به ملت پیوستند.

۴- امریکا و تحولات پس از۱۷ شهریور

همزمان با بحرانی‏ شدن اوضاع ایران، گفتگوهای صلح اعراب و اسرائیل با وساطت امریکا در «کمپ دیوید» جریان یافت. سایروس ونس، وزیر خارجه، و برژینسکی، مشاور امنیت ملی امریکا، پس از کشتار۱۷ شهریور به این باور دست ‏یافتند که لازم است رئیس جمهور امریکا در یک تماس تلفنی پشتیبانی خود را از شاه و سیاست های او اعلام کند. بالاخره در۱۹ شهریور، رؤسای جمهور مصر، اسرائیل و امریکا تلفنی با شاه گفتگو کردند. شاه در گفتگو با کارتر حادثه‏۱۷ شهریور را یک طرح شیطانی از سوی کسانی دانست که از برنامه ایجاد فضای باز سیاسی کشور بهره ‏مند گشته و از آزادی های اعطا شد علیه وی سوء استفاده نموده ‏اند. او خواستار ادامه حمایت های امریکا تا سر حد ممکن شد و هشدار داد در غیر این صورت دشمنانش او را غافلگیر ساخته و بر وی پیشی خواهند جست. (۲۹) کارتر نیز در پاسخ به درخواست های شاه او را از جهات گوناگون مطمئن ساخت.

دو روز پس از۱۷ شهریور اردشیر زاهدی، سفیر ایران، که راه واشنگتن را در پیش گرفته بود با وارن کریستوفر، معاون وزارت خارجه، دیدار نمود. کریستوفر ضمن تاکید بر حمایت دولت امریکا از ایران، خواستار رعایت اعتدال در اجرای حکومت نظامی شد. اما زاهدی ادعا کرد، کمونیست های سازمان یافته تظاهرات را ترتیب می‏دهند و دولت امریکا همراه با نیروهای اپوزیسیون توطئه براندازی شاه را تدارک دیده است. کریستوفر این اتهام را زشت و ناروا خواند و گفت تضعیف اعتماد به نفس شاه در این زمان مهمترین عامل بروز و گسترش شورش هاست. (۳۰)

به هر حال، حقیقت این است که تا وقوع حادثه‏۱۷ شهریور هنوز هیچ یک از سران کاخ سفید در ریاست جمهوری، وزارت خارجه و سازمان سیا، بحران ایران را جدی و نگران ‏کننده نمی‏ دانستند. آنان با اظهارنظرهای سطحی و خوش بینانه خود درباره توانایی تردید ناپذیر شاه در کنترل اوضاع کشور و خاورمیانه به حمایت‏ خود ادامه می‏دادند. (۳۱) اما۱۷ شهریور نخستین زنگ خطر را برای زمامداران امریکا به صدا درآورد. از همین زمان گروهی از سران امریکا به بررسی دقیق تر و بازنگری کارشناسانه در حوزه مسائل ایران ترغیب شدند. در پی آن انبوهی از کارشناسان سیاسی، نظامی، اقتصادی و خبری آمریکا به منظور بررسی همه جانبه وضعیت ایران وارد کشور شدند. اظهار نظرها و ره یافت های متفاوت آنان در پی ناآرامی های فراگیر در سطح کشور، مقدمه پیدایش دو طرز تفکر و دو خط مشی در ارتباط با ایران از سوی مقامات واشنگتن شد: یکی هواداران مشی مسالمت ‏آمیز و طراحان راه حل سیاسی به ریاست ‏سایروس ونس، وزیر خارجه و شخصیت هایی چون ویلیام سولیوان سفیر آن کشور در ایران؛ و دیگری طرفداران خشونت و شدت عمل و سیاست مشت آهنین به رهبری برژینسکی – مشاور امنیت ملی کارتر – و با حمایت وزیر دفاع و دیگران که بی ‏وقفه تا آغاز کنفرانس گوادالوپ ادامه یافت. پیامد این نگرش ها و راهکارهای متفاوت آن، سردرگمی هرچه بیشتر آمریکا در امور ایران بود که با توصیه ‏های ضد و نقیض به شاه همراه می‏ شد و در نتیجه مسیر انقلاب را هرچه بیشتر هموار می ‏ساخت.

۵- هجرت امام از نجف به پاریس

شریف امامی در آغاز تصدی نخست‏وزیری و درباره برنامه ‏ها و سیاست های دولت آشتی ملی در مورد بازگشت آیت ‏الله خمینی اعلام کرده بود که بازگشت ایشان به کشور بلامانع است. (۳۲) در پی آن در تاریخ‏۷ شهریور۱۳۵۷ و – پس از تقریبا ۱۵ سال – روزنامه اطلاعات عکس امام را در صفحه اول خود چاپ کرد و از اعزام هیاتی به منظور مذاکره و بازگشت ایشان به نجف خبر داد. اما رهبر انقلاب در همان روز، نخست‏ وزیری شریف امامی را «نیرنگ شیطانی شاه‏» خواند و پیشنهاد آشتی با روحانیان را «وعده پوچ و فریبکارانه‏» دانست و مردم را به مقاومت و مبارزه تشویق کرد. (۳۳) با وقوع حادثه‏۱۷ شهریور امام، شاه را مسوول مستقیم کشتار مردم دانست و خواستار انهدام رژیم شاهنشاهی شد.

شکست دولت آشتی ملی در پیش برد سیاست های خود و ناکامی در جلب همکاری و مشارکت نیروهای سیاسی و مذهبی مخالف، رژیم را به اخراج امام از نجف متقاعد ساخت تا ایشان را هرچه بیشتر در انزوا و تنگنا قرار دهد. هنگامی که حکومت نظامی اعتبار خود را از دست داد و موج فزاینده اعتصابات کشور را فراگرفت، تبانی و همکاری دولت های ایران و عراق برای اخراج امام از نجف (در چهارچوب قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر) آغاز گردید. در این راستا، هنگامی که وزرای خارجه دو کشور برای شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نیویورک رفته بودند، مذاکراتشان را در این باره از سرگرفتند. بلافاصله امام در تنگنا و محذورات بیشتری قرار گرفت و محدودیت های فراوانی برای ایشان اعمال شد و مامورین امنیتی عراق منزل امام را به محاصره گرفتند. این فشار که به منظور سکوت اجباری امام صورت می‏گرفت، نتیجه معکوس داد. ایشان حاضر به تمکین از سیاست های دولت عراق نشده و لذا تصمیم به عزیمت از خاک عراق گرفته و در پی ممانعت دولت کویت رهسپار پاریس گردید.

این سیاست‏ شاه که تصور می‏شد رژیم را از خطر تحریکات مستقیم امام رهانیده است، در حقیقت‏ یک خطای استراتژیک بود؛ زیرا رهبر سازش ‏ناپذیر مخالفان را در مواجهه مستقیم با محافل خبری و سیاسی جهان قرار می‏داد که می‏توانست در سطحی گسترده آرمان ها و مواضع انقلاب را برای تمام جهانیان بازگو کند. این مسائل سبب شد تا نیروهای مذهبی میانه ‏رو به رهبری آیت‏ الله شریعتمداری و نیروهای ملی چاره‏ ای جز پیوستن به صفوف انقلاب تحت زعامت امام خمینی (س) را نداشته باشند و این معنایی جز صعود امام خمینی(س) به موضع رهبری بلامنازع و بی‏ همتا در ائتلاف انقلابی نداشت.

۶- گسترش اعتصابات و از پا درآمدن دولت

از مهمترین پیامدهای‏۱۷ شهریور توسعه اعتصابات به شکلی فراگیر در سراسر کشور بود که ضربه ‏ای مهلک بر پیکره اقتصادی و نیز حیات رژیم وارد آورد. اگر چه تا این زمان اعتصابات به شکلی جسته و گریخته در ایران ادامه داشت، اما همه آنها اولا با هدف منافع صنفی و بهبود شرایط کار و دستمزدها صورت می‏گرفت و ثانیا به صورت پراکنده، جزئی و موردی بود. مهمترین ویژگی دور تازه اعتصابات که در اندک زمانی پس از کشتار۱۷ شهریور آغاز شد، ماهیت کاملا سیاسی آن بود که با هدف از پادرآوردن رژیم و فلج ‏ساختن آن صورت می ‏پذیرفت.

دو روز پس از رای اعتماد مجلس به شریف امامی ۷۰۰ تن از کارگران و کارمندان پالایشگاه نفت تهران اعتصاب کردند. آنان علاوه بر هدف های رفاهی؛ خواستار لغو حکومت نظامی شدند. در۲۶ شهریور کارمندان بانک مرکزی سندی انتشار دادند که در آن از خروج ۲ میلیارد دلار ارز به وسیله سران بلندپایه رژیم حکایت می‏ کرد. در پی این ماجرا بسیاری از شعب بانک ملی به اعتصابات پیوستند. با آغاز مهرماه و شروع سال تحصیلی دانشجویان و دانش ‏آموزان راهپیمایی های گسترده‏ ای ترتیب داده و بر دامنه اعتصابات افزودند. در روزهای دوم و سوم مهر اعتصاب وسیع کارکنان پالایشگاه آبادان به نشانه همبستگی با سی هزار تن از کارگران اعتصابی نفت در تهران، اهواز، گچساران و آغاجاری به راه افتاد. بتدریج‏ شرکت مخابرات، راه‏ آهن، ذوب‏ آهن، بنادر و کشتیرانی، بازاریان، معلمان، دانشگاهیان و سایر مؤسسات اعتصابات را سعت ‏بیشتری بخشیده و اعتصاب ‏کنندگان خواستار کناره ‏گیری شاه و ایجاد جمهوری اسلامی شدند.

این اعتصابات بویژه در شرکت نفت‏ سبب رکود عمده ‏ترین منبع درآمد ارزی کشور و حتی دشواری دستیابی به نفت جهت مصارف انرژی، حمل و نقل و سوخت ‏حرارتی برای منازل شد. در نتیجه دولت در پی اختلال در سیستم اقتصادی در انجام تعهدات داخلی و بین ‏المللی با تنگناهای فلج ‏کننده ‏ای روبرو شد. دولت امریکا نیز در پی توقف پرداخت های ایران، برنامه فروش جنگ‏ افزار نظامی را تا روشن‏شدن اوضاع سیاسی تهران به حالت تعلیق درآورد. (۳۴)

بدین ترتیب با توسعه اعتصابات، آثار ضعف و دوگانگی در مجموعه نظام سیاسی آشکارا چهره نمود و رژیم را درمانده ساخت. چه در همان حال صاحبان سرمایه که سخت‏ به هراس افتاده بودند، از هرگونه سرمایه‏ گذاری جدید به شدت ترس داشته و خودداری کردند. در نتیجه بحران بیکاری رو به افزایش نهاد، فرار سرمایه ‏ها و خروج ذخایر ارزی تشدید گردید و برنامه ‏های توسعه متوقف شده و رژیم در سراشیب سقوط قرار گرفت.



یادداشتها:
24) همان، شماره بازیابی‏۱۳، کد ۵/۱۲۰۸۶، ص‏۲۷۹.
۲۵) گزارشی کوتاه درباره جمعه سیاه به نقل از جراید و خبرگزاریها (این کتاب هیچ مشخصه دیگری ندارد)، ص ۲۵، (نسخه‏ای از این نشریه در کتابخانه مرکز اسناد انقلاب اسلامی موجود است).
۲۶) حسین فردوست، همان، جلد ۱، ص ۵۸۵.
۲۷) همان، صص ۵۸۴-۵۸۸.
۲۸) حسین فردوست، همان، جلد ۱، ص ۵۸۱.
۲۹) بنگرید به غلامرضا نجاتی، همان، جلد ۲، ص ۹۲-۹۳.
۳۰) همان، صص ۹۴-۹۵.
۳۱) بنگرید به: زیپینکو، برژینسکی، خاطرات برژینسکی، صص‏۲۶-۲۷، و نیز: باری روبین، جنگ قدرتها در ایران، ص ۱۵۵.
۳۲) غلامرضا نجاتی، همان، جلد ۲، ص‏۸۳.
۳۳) برای اطلاع بیشتر بنگرید به: صحیفه نور، جلد ۱، صص ۵۶۸-۵۶۹.
۳۴) بنگرید به، مایکل له دین، شاه و کارتر، ترجمه مهدی افشار، تهران: دنیای کتاب، چاپ اول، ۱۳۷۱، ص ۲۵۱.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

رویداد ۱۷ شهریور ۱۳۵۷


.


مقدمه
تا پیش از کودتای ۲۸ مرداد ماهیت و مبانی فکری و ایدئولوژیک برخی از نهضت های عصر قاجار به بعد را در مجموع بینش ها و آرمان های غیر مذهبی شکل می‏دادند، که در حقیقت متاثر از ورود بی‏محابای تجدد و مدرنیسم به ایران بود.
خمیر مایه فکری بخشی از جریان انقلاب مشروطیت ‏به عنوان بزرگترین نهضت عصر قاجار بر اندیشه ‏های روشنفکران سکولار و اصلاح ‏طلب متمایل به غرب متکی بود که می‏ کوشید ساختار استبداد سنتی و پادشاهی مطلقه را به مدد دموکراسی‏ های غربی و حاکمیت قانون مهار کند؛ اما در عمل، به سبب موانع بی‏شمار و مداخلات فزاینده امپریالیسم روس و انگلیس، استقرار مشروطیت‏ سخت ناکام ماند.
با پیروزی انقلاب روسیه، جریانهای فکری هوادار مارکسیسم- لنینیسم نیز به تکاپوی فراوان در ایران دست زدند که تجلی آشکار آن حزب توده بود. واپسین جریان فکری غیر دینی که سرانجام موفق به تشکیل حکومت گردید، اندیشه ملی‏گرایی بود که در سالهای حکومت ملی دکتر مصدق خود را آشکارا نمایاند. اما حقیقت این است که در میدان عمل هیچ یک از جریانهای مذکور نتوانستند به پیروزی بادوامی دست‏یافته و یا یک نظام سیاسی پایدار بر اساس ایدئولوژی های یاد شده را مستقر یا نهادینه سازند.

در پی شکست تلاش های ملی‏گرایان و هواداران نظام مشروطه و اندیشه‏ های چپ و نیز متاثر از فضای سیاسی و فرهنگی کشور که شتابان به سوی نوسازی اقتصادی – اجتماعی می‏تاخت، حرکت قدرتمند جدیدی موسوم به روشنفکری دینی به صورت یک جریان مسلط فکری پدیدار گشت که البته سابقه ‏ای دیرینه داشت.
اصلاح فکر دینی با سید جمال آغاز شد، اما به دلیل ضعف پشتوانه و بلوغ سیاسی در برخورد با مدرنیته غرب و اندیشه تجدد منزوی گردید. لیکن پس از فراز و نشیب های فراوان در سال های پس از مشروطه، بویژه دوره رضا شاه و پس از شهریور ۱۳۲۰، با تجهیز خود به اندیشه و زبان تازه توانست ‏برای ورود به صحنه مبارزات سیاسی و مباحثات فکری آماده شده و با دگرگون ساختن گفتمان سنتی تا سرحد یک جنبش فعال سیاسی و اعتراض ‏آمیز و یک نهضت پویا و پرتوان فکری خود را نشان دهد.

پیدایش فداییان اسلام، همکاری های نزدیک کاشانی و مصدق در سالهای نهضت ملی و نیز تلاش روشنفکران دینی آشنا به غرب نظیر مهندس بازرگان و بزرگان دینی نظیر آیت الله طالقانی در سالهای پس از کودتا این گفتمان را متحول ساخت. وجود شخصیتی چون دکتر شریعتی به عنوان برجسته‏ ترین روشنفکر دینی روزگار خویش، ایدئولوژی اسلام سیاسی را در میان انبوه مخاطبانش عمق و گسترش وسیعی داد و با آمیختن تشیع با نظریات انقلابی مدرن و اندیشه‏ های چپ این گفتمان را هر چه بیشتر تندرو و سازش ‏ناپذیر ساخت. تلاش های بزرگوارانی چون استاد مطهری بر وسعت و شعاع آن در ابعاد گوناگون افزود.

از نظر سیاسی شروع نهضت امام خمینی(س) و مبارزات بی‏بدیلش در آغاز دهه ۱۳۴۰ و قیام ۱۵ خرداد، اسلام سیاسی را در سطحی گسترده رویا روی رژیم قرار داد. تلاشهای فکری و سیاسی امام (س) به عنوان رهبر نهضت ‏با توجه به گستره وسیع هواداران اسلام انقلابی در روشنفکری دینی، سرانجام در میان مجموعه مخالفان سیاسی رژیم، جایگاه استوار و خدشه ‏ناپذیر آن را تثبیت کرد و به عنوان خمیر مایه فکری انقلاب توانست همه جریان های موجود را با خود همراه ساخته یا به حاشیه براند. این ایدئولوژی پرتوان و تازه ‏نفس مذهبی که از پشتوانه سیاسی و تاریخی قدرتمندی برخوردار بود، همه نحله ‏های متنوع دینی سیاسی و فکری را تحت رهبری امام خمینی(س) گرد آورد و انقلاب شکوهمند اسلامی سال‏۱۳۵۷ را رقم زد.

این نهضت‏به جرقه‏ای نیاز داشت که در ۱۷ دی‏۱۳۵۶ افروخته شد و انقلاب را در شکل تازه ‏ای که عبارت از رویارویی آشکار و مستقیم با رژیم بود به حرکت درآورد و فضای نسبتا مساعد سیاسی سالهای پس از ۱۳۵۵ نهضت را سرعت و شتاب بیشتری بخشید. طبیعتا واکنش دولت مطلقه، سرکوب خونین و قهرآمیز همه خیزش های انقلابی در تمام شهرها و آبادی های ایران بود که بلافاصله پس از قم در تبریز و یزد و نقاط دیگر سربرآورده بود. پیامد این خشونت‏ سیاسی و شدت عمل رژیم، توقف و رکود نسبی خیزش ها و ایجاد یک آرامش موقت و مقطعی بود که چندان دوام نیاورد.

زمینه‏ های شکل‏ گیری رویداد ۱۷ شهریور

در پی سیاست‏ سرکوب خونین رژیم در اواخر بهار تا اواسط تابستان‏۱۳۵۷ ه.ش. از شدت و گستره اعتراضات و فعالیتهای مخالفان تا حد زیادی کاسته شد و در تیر ماه همان سال، اوضاع کشور کاملا رو به آرامش نهاد. ناظران خارجی، مفسران سیاسی و کارشناسان رژیم به این جمع‏ بندی دست‏یافتند که شاه پس از یک رشته درگیری با شورشیان و سرکوب مخالفان از دی ماه ‏۱۳۵۶ تا خرداد ۱۳۵۷، اکنون ابتکار عمل را به دست گرفته و کاملا بر اوضاع مسلط گشته است و اکنون هیچ خطر جدی رژیم را تهدید نمی‏کند. شاه نیز در پایان این دوره، در یک مصاحبه تصریح کرد که:

هیچ قدرتی توان کنار نهادن مرا نخواهد داشت چه ۷۰۰ هزار تن نیروی مسلح از من پشتیبانی می‏کنند، همه کارگران و اکثریت مردم پشت‏ سرم هستند و من قدرتمندم. (۱)

او از فرصت و فضای موجود بهره جست و سراسر تیر ماه را به استراحت و خوشگذرانی در سواحل خزر پرداخت. اما آنچه رویای شیرین رژیم و کارگزاران آن را برآشفت فرارسیدن ماه مبارک رمضان بود که از اواسط مرداد آغاز می‏شد.

با آغاز رمضان قیام ملت چهره ‏ای تازه یافت و عمق و وسعت‏ بیشتری گرفت. تاکنون در مورد محرم و آموزه ‏های تشیع در پویایی و تحرک نهضتها و حرکتهای اسلامی گفتگوها و مباحثات گوناگونی صورت گرفته است. حال آنکه ماه رمضان برغم نقش بی‏بدیل و منحصر به فردش در فرایند انقلاب چندان مورد پژوهش های جدی قرار نگرفته است. بی ‏تردید ماه رمضان فرصتی فراهم آورد تا نیروها و چرخ های پرتوان انقلاب پس از یک دوره کوتاه رکود و توقف، بار دیگر به حرکت درآید و چنان شتاب بگیرد که رژیم و متحدان آن را سخت غافلگیر کند تا دریابند که سکون و ثبات ماه های قبل از رمضان آرامش پیش از طوفان و مقدمه یک خیزش همگانی و فراگیر بوده است. درست از همین زاویه رویداد ۱۷ شهریور به عنوان نتایج مستقیم تحولات نهضت در ماه رمضان‏۱۳۵۷ قابل تفسیر است.

امام که از نجف هدایت مبارزات را در دست داشت، نیک می‏دانست که فصل عمل فرا رسیده است. او فعالیت های خود را به گونه ‏ای مضاعف توسعه بخشید. علاوه بر سخنرانی های متعدد که به صورت نوار در سراسر کشور توزیع می‏شد، کوشید تا حلقه‏ های پیوند و ارتباط با مراکز مذهبی و هواداران پرشور خویش را در داخل و خارج از کشور گسترش دهد؛ زیرا نیروهای مخالف رژیم اعم از مذهبی و غیر مذهبی اکنون در حال سازمان یافتن بودند. روشنفکران با نوشتن و تکثیر اعلامیه‏ های گوناگون فعالیت های پنهانی گسترده ‏ای در میان مردم آغاز کردند. امام در آستانه ماه رمضان در پیامی هشت ماده ‏ای که به تعبیر برخی، «نخستین منشور انقلاب‏» (۲) لقب گرفته است، وظایف مبارزان بویژه سخنرانان مذهبی را گوشزد نمود و تاکید کرد که این نهضت اسلامی با آزادی های استکباری انحراف نخواهد یافت و لذا روحانیون می‏باید در افشای جنایات رژیم در این ماه در مساجد و مجامع اسلامی مبارزات مردمی را وسعت‏ بخشیده به خانواده‏ های شهدا و زندانیان رسیدگی کنند. (۳)

اهمیت انکارناپذیر اسلام و مکتب تشیع که تا این زمان هیچ یک از معیارهای زندگانی غربی نتوانسته بود آرمان های آن را تحت تاثیر قرار دهد، می‏توانست‏ به عنوان بخش بزرگی از هویت ملی و فرهنگی ما و به عنوان ایدئولوژی مبارزه بار دیگر در ماه رمضان مورد تاکید قرار گیرد. عموما در این ماه به عنوان ماه عبادت و ماهی که انسان به مهمانی خدا می‏رود، بسیاری از مسلمانان از امور کسب و زندگی تا حد زیادی فراغت‏ یافته به اماکن مذهبی و مساجد روی می‏نهند و با توجه به زمینه‏ های مساعد، هسته ‏های مبارزه و مقاومت در مساجد سراسر کشور شکل می‏گیرند.

وجود هزاران مسجد و حسینیه و نیز دهها هزار روحانی در ایران آن روز، بیانگر وجود تشکیلات نسبتا منسجم و متشکل در سراسر کشور بود که در صورت لزوم می‏توانست همه اقشار ملت را مخاطب قرار دهد و با بسیج‏ سیاسی به صحنه بکشاند و در جهت آموزه‏ های رهبران شیعی به حرکت درآورد.

با فرارسیدن ماه رمضان جبنه مذهبی انقلاب ایران نمود بیشتری یافت. در پی فضای نسبتا باز سیاسی سال های‏۵۶-۵۷ و برخلاف سنت دیرینه خاندان پهلوی، بویژه در سال‏۵۷ تا حد زیادی از ممنوعیت ‏برگزاری مراسم سیاسی و مذهبی کاسته شده بود و به اعتراف برخی از فعالان مذهبی، واعظان و سخنرانان دینی، آزادانه‏ تر از سالهای قبل می‏توانستند در منبرها و مجالس سخن بگویند و ممنوعیت منبر را کنار بگذارند (۴) و به تشریح وضعیت مبارزه پرداخته، مجالس مذهبی را به صحنه‏های اعتراض‏آمیز سیاسی تبدیل کنند. در عمل نیز چنین شد. بسیاری از مردم و حتی برخی مقامات سیاسی و نظامی خود فعالانه در این مراسم مشارکت می‏جستند. در پایان مراسم انبوه جمعیت‏ حاضر در مساجد به راهپیمایی و تظاهرات خیابانی دست می‏زدند و در محل های ویژه به یکدیگر می ‏پیوستند و از این رهگذر صحنه‏ ای پرشکوه و خیره‏ کننده ایجاد می‏شد.

این مسائل سرانجام اسباب نگرانی دولت را فراهم ساخت. فرماندهان نظامی کشور در چند جلسه شورای امنیت ملی، در مورد بررسی موضوع فوق به گفتگو نشستند. در یکی از این مذاکرات سپهبد بدره‏ ای فرمانده گارد شاهنشاهی گفت:

در کلیه مساجد و منابر صحبت از تغییر رژیم سلطنتی، تحریک مردم برای انقلاب و صحبت از حکومت اسلامی است. (۵)

سپهبد مقدم، رئیس ساواک، این ماجرا را یک جنگ روانی خواند و گفت: همبستگی شدیدی بین آخوندها وجود دارد و در پناه پوشش دین، آنها در جهت مقاصد شوم بهره ‏برداری می‏نمایند. (۶)

نا آرامی های اصفهان در این ماه، رژیم را واداشت تا برای حفاظت از جان صدها کارشناس امریکایی و انگلیسی که در تاسیسات آن شهر فعالیت می‏کردند، در اصفهان و نجف‏ آباد حکومت نظامی اعلام کند تا مبادا حوادث قم و تبریز تکرار شود. علاوه بر رویدادهای اصفهان، آتش‏ سوزی سینما رکس آبادان که طی آن نزدیک به ۳۷۰ تن به شهادت رسیدند، تنور مبارزات را بیش از پیش برافروخت. با توجه به این حقیقت که آبادان پیشرفته‏ ترین تجهیزات آتش‏نشانی را در اختیار داشت رژیم به عنوان مقصر اصلی و عمدی این فاجعه در همه محافل سیاسی و مذهبی مورد انتقاد و خشم مخالفان قرار گرفت و آنان آشکارا خواهان سرنگونی حکومت‏ شدند. راهپیمایی های گسترده از یک سو و اعلامیه‏ های متعدد در محکومیت این رخداد انتشار یافت و امام نیز این حادثه را به کسانی نسبت داد که سالها به انجام چنین فجایعی عادت کرده ‏اند. (۷) به هر صورت این فاجعه به صورت یک شعار در مبارزات مردمی تکرار شد و همه تلاش های دولت‏ برای توجیه ماجرا و نسبت‏ دادن آن به «عناصر متعصب که سینما را محل فساد می‏دانند» (۸) به منظور تبرئه رژیم راه به جایی نبرد و هر چه بیشتر، نتیجه معکوس بخشید و سقوط دولت آموزگار را قطعی کرد. چرا که اندکی بعد، در پی آغاز مراسم ضربت‏ خوردن و شهادت امام علی(ع) بویژه در روز ۲۱ رمضان، ۵ شهریور۱۳۵۷، تظاهرات گسترده ‏ای در سراسر کشور برپاگردید و دولت آموزگار را به زانو درآورد.

نخست‏ وزیری شریف امامی و بروز واقعه ‏۱۷ شهریور

افزایش نارضایتی های مردمی، گسترش بحران و تنش داخلی که بی‏ وقفه از آغاز ماه رمضان در سراسر کشور خود را نمایاند و پس از آتش‏ سوزی سینما آبادان شدت یافته بود، بار دیگر شاه و نخبگان رژیم را هراسان ساخت و به بازنگری در سیاست های موجود وادار کرد، تا با سازو کاری جدید آرامش را به کشور بازگردانند. زیرا مخالفت ها با رژیم، اکنون از حد اعتراضات موردی درگذشته و خواستار سرنگونی نظام شاهنشاهی شده بودند. لذا شاه و مشاوران نزدیکش تصمیم گرفتند تا با استعفای آموزگار با یک رشته اقدامات و اصلاحات دموکراتیک، پشتیبانی ملی را، که اینک تصور می‏شد در حال از دست رفتن است، برای رژیم فراهم آورند. از همین رو، نخست ‏وزیر جدید، جعفر شریف امامی، با شعار «دولت آشتی ملی‏» در ۵ شهریور۱۳۵۷ بر کرسی صدارت تکیه زد.

بسیاری از شخصیت ها و محافل نزدیک به شاه انتخاب شریف امامی را به نخست ‏وزیری بهترین گزینش ممکن ارزیابی کردند. (۹) سوابق و تجارب طولانی او از نگاه آنان وی را به صورت چهره‏ ای کاملا ورزیده و مسلط جلوه می‏داد که انتسابش به خانواده روحانیون و نیز سلامتی جسمی و فکری و طبع آرام او در چنین شرایط بحرانی و حساس برای حکومت نویدبخش می‏ نمود. او سالها از مشاوران نزدیک شاه محسوب می‏شد و با بسیاری از روحانیون میانه ‏رو روابط دوستانه داشت. اما از نگاه مردم شخصیتی که ‏۱۳ سال در راس مجلس سنا، بنیاد پهلوی و ده ها مؤسسه بازرگانی به شاه خدمت کرده بود از کسانی چون هویدا، اقبال و علم چیزی کم نداشت و همه جا در فساد و دیکتاتوری رژیم نقشی انکارناپذیر داشت. با این همه نباید از یاد برد، نسلی که اکنون به مخالفت‏ برخاسته بود و شاه می‏کوشید با استعفای آموزگار به آنان امتیاز بدهد چندان به پیشینه شریف امامی نمی ‏اندیشید، زیرا بنیاد و اساس رژیم را به چالش گرفته بود.

شریف امامی به اصرار محمدرضا پهلوی و با این شرط که شاه در امور کشور دخالت مؤثری نکند، کابینه خویش را تشکیل داد و بلافاصله سیاستها و برنامه ‏هایی ضربتی برای آرام نمودن مخالفان در پیش گرفت. قمارخانه‏ ها و بسیاری از اماکن فساد را که همواره مورد تعرض انقلابیون قرار می‏گرفت، تعطیل کرد. حقوق کارمندان را بدون توجه به بحران اقتصادی کشور افزایش داد. تاریخ و تقویم برساخته شاهنشاهی را – برغم آنکه خود اندکی قبل نطقی در تمجید آن ایراد کرده بود – منسوخ نمود. برخی از مقام های بالای سیاسی، از جمله منسوبین به فرقه بهاییت را برکنار ساخت، صدها زندانی سیاسی را آزاد و وزارت مشاور در امور زنان را از کابینه حذف کرد و اعلام کرد که انتخابات آزاد بزودی برگزار خواهد شد و قول داد آزادی های بیان و قلم و اجتماعات و تاسیس احزاب سیاسی مستقل اعمال خواهد گردید، با مخالفان مذاکره خواهد شد، امور مذهبی و اوقاف مورد توجه ویژه دولت قرار می‏گیرد و مقرراتی برای برخورد با فساد مالی خانواده سلطنتی وضع خواهد گشت و … .

اما شاه در این اوضاع آشفته پیوسته با سفیران امریکا و انگلیس برای تصمیم ‏گیری های مقتضی مشورت می‏کرد. سفیران یاد شده که پس از تعطیلات تابستانی به تازگی از کشورشان بازگشته بودند و اوضاع را دگرگون می‏یافتند، (۱۰) بیشتر به استماع سخنان طولانی شاه که از سستی و نا امیدی و تردید حکایت می‏ کرد، اکتفا نموده کماکان در انجام تعهدات و پشتیبانی دولت های متبوع خویش به شاه تاکید می‏ ورزیدند. (۱۱)

شریف امامی و شاه که اینک به انتظار ثمرات سیاست ها و شعارهای جدید خود نشسته بودند، به زودی خود را در گرداب حوادثی غوطه ‏ور دیدند که بتدریج در حال برچیدن بساط سلطنت‏ بود. مخالفت های مسالمت‏ آمیز که از ۲۱ رمضان به بعد، به شکلی فزاینده سراسر کشور را در برگرفته بود، با شعارها و برنامه ‏های شریف امامی شتاب بیشتری گرفت، که مهمترین آن راهپیمایی روز عید فطر در تمام نقاط ایران بود.

در تهران نماز عید فطر به امامت دکتر مفتح در تپه‏ های قیطریه و با حضور ده ها هزار تن برگزار شد. انبوه نمازگزاران پس از پایان مراسم نماز به همراه مردمی که همواره در طول مسیر به آنها می ‏پیوستند، راهپیمایی بزرگی ترتیب دادند که تا آن روز سابقه نداشت. آرامش، نظم و سازماندهی تظاهرات که بی هیچ برخورد قهرآمیزی به پایان رسید، شگفتی ناظران داخلی و خارجی را برانگیخت. تظاهرکنندگان با اهدای گل و بوسه به سربازان و با سردادن شعارهایی چون «برادر ارتشی چرا برادر کشی؟» همراه شد و نیروهای انتظامی را به انفعال وا داشت. این راهپیمایی انضباط، انسجام و اتحاد نیروهای مخالف رژیم را به شکلی نمایان، به نمایش گذاشت و از تشکیلات پرتوان و همبستگی قدرتمند آنان خبرداد که گویی یک سازمان مجهز و مجرب آن را سازماندهی داده است. سولیوان سفیر وقت امریکا در ایران می‏نویسد:

نظم و سازمان این راهپیمایی در عین حال که موجب تحیر و شگفتی ما شد، این واقعیت را هم آشکار ساخت که ما تشکیلات و فعالیت مخالفان را دست کم گرفته ‏ایم و از منابع اطلاعاتی لازم در میان گروه های مخالف بویژه روحانیون و بازاریان برخوردار نیستیم. (۱۲)

به هر تقدیر تظاهرکنندگان به هنگام عبور از مسیرهای از پیش تعیین‏ شده نام تعدادی از خیابان ها از جمله کورش کبیر را به دکتر شریعتی، پهلوی را به مصدق، شاه رضا را به انقلاب اسلامی تغییر دادند (۱۳) و خواستار الغای سلطنت و ایجاد جمهوری اسلامی گردیدند.

سه روز بعد در۱۶ شهریور، بزرگترین راهپیمایی کشور شکل گرفت که گفته می‏شد در تهران نزدیک به یک میلیون تن فعالانه در آن شرکت جسته‏ اند. در این تظاهرات، مانند راهپیمایی روز عید فطر، زنان مشارکت گسترده ‏ای داشتند و در همین روزها شعار معروف «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی‏» که عصاره خواست های ملت ‏بود ، سرداده شد. این رویدادها زنگ خطر سقوط زود هنگام دولت را به صدا درآورد. رژیم کوشید تا این آرمان را در نطفه خفه کند. چه تظاهرکنندگان اکنون پا از حد فراتر نهاده و از نظام مطلوب سخن می‏گفتند. اتحاد در میان جناح های مبارز و مخالف رژیم و فروریختن مرزها و فاصله‏ ها در یک تظاهرات یک میلیونی، پی بردن به تاثیر شگرف مذهب و توان بالقوه نیروهای مذهبی و نیز دانش ‏آموختگان مکتب شریعتی، اسلام را به عنوان ملات اصلی انقلاب درآورد و باعث ایجاد خیزشی عظیم تحت زعامت اسلام‏شناس آگاه و انقلاب‏گر بزرگ زمان امام خمینی(س) شد. درست از همین زمان ما شاهد تحلیل ها و تفسیرهای متفاوتی از رسانه‏ های غربی هستیم و آن پی بردن به ماهیت اسلامی نهضت و پرهیز از دل مشغولی های بیش از حد به گروه های چپ و راست در داخل و خارج از کشور بود. (۴)

به دلیل گستردگی و عظمت تظاهرات‏۱۶ شهریور، ارتش علی‏رغم حضور در خیابانها نمی‏ توانست‏ به خشونت‏ یا خونریزی متوسل شود. تظاهرکنندگان که در پایان مراسم در میدان آزادی گرد آمدند، نام این میدان را از «شه یاد» به آزادی تغییر دادند. دکتر بهشتی در پایان سخنرانی خود اعلام داشت که جامعه روحانیت فردا برنامه نخواهد داشت. (۱۵) اما از آنجا که صدای او به دلیل فقدان امکانات به همه حاضران نمی‏رسید. بخش مهمی از تظاهرکنندگان وعده کردند که فردای آن روز یعنی‏۱۷ شهریور به عنوان مبدا تظاهرات در میدان ژاله تجمع نمایند. (۱۶) در برابر این دو نگرش متفاوت سرانجام مشی بی‏وقفه مبارزه، که بی‏ تردید امام خمینی(س) نیز از آن جانبداری می‏کرد، غالب آمد زیرا هرگونه عقب‏ نشینی به دولت فرصت می‏داد تا مواضع از دست رفته را دوباره تسخیر کند و موانع بیشماری در راه پیروزی نهضت پدید آورد.

به هر تقدیر شاه و سران رژیم که از روند تحولات کشور سخت وحشت ‏زده و بیمناک به نظر می ‏رسیدند، برای مقابله با بحران و نا آرامی های رو به گسترش بلافاصله در پایان روز۱۶ شهریور موضوع را در دستور کار شورای امنیت ملی قرار دادند. بر همین اساس، به دستور شاه و به دعوت نخست‏وزیر، نشست اضطراری شورای امنیت ملی با حضور فرماندهان بلند پایه نظامی و امنیتی و اعضای دائمی از ساعت ۸ بعدازظهر۱۶ شهریور آغاز و تا پاسی از شب ادامه یافت. (۱۷) در آغاز جلسه پس از نطق کوتاه مهندس شریف امامی، نخست وزیر، رئیس ساواک گفت:

راهپیمایی و نا آرامی های تهران پس از عید فطر همچنان ادامه یافته است و مطابق گزارش ها و اطلاعات واصله قرار است فردا جمعه‏۱۷ شهریور آشوب و اغتشاش گسترده، کشور را فراگیرد. لذا برای جلوگیری از آن لازم است در پایتخت‏ حکومت نظامی اعلام شود. موضوع به اطلاع شاهنشاه رسیده و ایشان دستور داده ‏اند که موضوع در شورای امنیت ملی بررسی شود.

پس از بیان دستور جلسه هر یک از حاضران تحلیل و دیدگاه خود را در مورد رویدادهای اخیر کشور و راهکارها و شیوه ‏های رویارویی با آنها ارائه دادند. نکته جالب این است که اغلب آنها حوادث جاری کشور را به اعمال نفوذها و سوء استفاده‏ های کمونیست ها نسبت می‏دادند. (۱۸)

در این نشست ‏سرانجام تصمیم گرفتند در تهران و چند شهر بزرگ از صبح‏۱۷ شهریور به مدت نا معلومی حکومت نظامی اعلام کرده و به اجرا گذارند. پس از مخابره تصمیمات جلسه شورای امنیت ملی به شاه، وی دستور داد چگونگی اجرای آن بلافاصله در جلسه فوری هیات دولت در همان شب بررسی شود. در نتیجه نشست فوق‏ العاده هیات دولت در ادامه جلسه شورای امنیت ملی ساعت ۳۰:۲۲ دقیقه شب با حضور وزرا و نیز ارتشبد ازهاری، رئیس ستاد بزرگ ارتش تاران، و سپهبد ناصر مقدم، رئیس ساواک، برگزار شد. پس از ساعت ها گفتگو و مذاکره مقرر گردید که از روز۱۷ شهریور در تهران و یازده شهر کشور یعنی قم، تبریز، اصفهان، مشهد، شیراز، جهرم، کازرون، قزوین، کرج، اهواز و آبادان حکومت نظامی اعلام و بلافاصله به اجرا گذاشته شود. پس از تصویب این موضوع برخی از وزرا اظهار داشتند دست کم ۲۴ ساعت‏ به مردم مهلت داده شود تا از جریان حکومت نظامی و تصمیم دولت اطلاع حاصل کنند. اما این نظریه با شدت از سوی سران نظامی و امنیتی رد شد. استدلال آنها این بود که رادیو تا صبح خبر مزبور را اعلام خواهد کرد، به علاوه مسببین و محرکین می ‏بایست هرچه زودتر شناسایی و مجازات گردند تا از آشوب آنها جلوگیری شود. (۱۹)

سرانجام روز حادثه فرا رسید. جمعیت معترض که از نخستین ساعات صبح دسته دسته در میدان ژاله گرد آمده بودند، از اعلام ناگهانی حکومت نظامی اطلاع نداشتند. زیرا رسانه‏ های رژیم بویژه رادیو ، تنها ساعت ‏۶ صبح این خبر را پخش کرده بودند. هنگامی که تلاش کماندوهای رژیم برای پراکندن جمعیت اجتماع‏ کننده و جلوگیری از راهیابی معیت‏ بیشتر، به میدان ناکام ماند، خشونت آغاز گردید و مردم بی ‏دفاع به رگبار بسته شدند. با شروع درگیری انواع سلاح های آتشین به خدمت گرفته شد. تانک ها، مسلسل ها و هلی‏کوپترها از زمین و هوا جنگ خونینی علیه قیام ‏کنندگان به راه انداختند. در پی آن صحنه‏ ای به پا شد که به میدان اعدام شباهت داشت. سربازان مسلح، میدان شهدا را از چهار طرف محاصره کرده و با استقرار در پشت ‏بام ها از هر جهت مردم را با صفیر گلوله‏ ها بدرقه می‏کردند. گوزیچ کین، سفیر وقت ‏شوروی، در خاطراتش می‏نویسد:

هدف دولت‏ به هیچ ‏وجه متفرق ساختن تظاهرکنندگان نبود، بلکه می‏کوشید همه کسانی را که در تظاهرات شرکت داشتند یکجا از میان بردارد. (۲۰)

به هر حال جمع کثیری از حاضران در صحنه به شهادت رسیدند، آمار شهدا و مجروحین این حادثه هیچ‏گاه به طور دقیق شناسایی و مشخص نشد؛ زیرا اجساد کشته‏ شدگان توسط کامیون های ارتش به نقاط نامعلومی حمل و در گورستان های دسته جمعی دفن شدند. (۲۱) منابع رسمی تعداد قربانیان را ۸۷ تن و زخمی‏ شدگان را ۲۰۵ نفر اعلام کردند. اما جبهه مخالف آن را به هیچ عنوان ارقام واقعی ندانست و تعداد شهدا را بین‏۳ تا ۵ هزار تن برآورد نمود. گفته می‏شود، دکتر علی امینی طی مصاحبه ‏ای آمار کشته‏ شدگان را بیشتر از دو هزار نفر اعلام کرد که این موضوع سر و صدای زیادی در محافل وابسته به رژیم از جمله در مجلس بر پا ساخت. (۲۲) اما بر اساس آخرین آمار بنیاد شهید انقلاب اسلامی تاکنون آمار شهدای‏۱۷ شهریور تهران حدود ۸۸ تن و آمار شهدای سراسر کشور در این روز۱۲۳ تن ثبت‏ شده است. (بانک اطلاعات شاهد) ابعاد فاجعه چندان گسترده بود که این شایعه در سطح وسیع انتشار یافت که کماندوهای اسرائیلی و امریکایی طی توافق پنهانی با رژیم و در لباس سربازان ایرانی این صحنه خون‏بار را آفریده ‏اند. نه در آن زمان و نه پس از آن مدرکی دال بر صحت این خبر دریافت نشد، ولی حقیقت این بود که مردم انتظار چنین کشتار گسترده ‏ای را از سوی رژیم و سربازان مسلمان نداشتند. به علاوه مقررات حکومت نظامی به سربازان اجازه تیراندازی نمی‏داد و در صورت مقاومت مخالفان، تنها می‏ بایست ‏به بازداشت آنها اکتفا می‏کردند. (۲۳) این نقض آشکار قانون بود که دیگر رژیم نمی ‏توانست نغمه قانون گرایی را ساز کند. اگر از اخبار مربوط به تعداد قربانیان صرف‏ نظر کنیم، صورت مساله تغییری نخواهد کرد. زیرا اصل حادثه برای هر دو سوی ماجرا نگران‏ کننده و تکان ‏دهنده بود. مخالفان از شدت عمل حکومت نظامی غافلگیر شدند. در همان حال هم شاه و هم انقلابیون از کثرت تعداد کشته ‏شدگان شگفت‏ زده و متحیر شدند. میدان ژاله از این پس میدان شهدا نام گرفت.

سربازان محاصره ‏کننده تا صبح روز بعد به محاصره ادامه دادند. تا نیمه‏ های شب همچنان صدای گلوله به گوش می‏رسید. در همان فاصله اتومبیل های آتش‏نشانی با فشار آب لکه ‏های خون و آثار قتل عام را پاک کردند. اما پیامدها و آثار این واقعه هیچ‏گاه و با هیچ وسیله ‏ای محو کردنی نبود. نتایج این رویداد در ابعاد داخلی و بین‏ المللی چندان وسیع بود که بی‏ تردید به سقوط و اضمحلال رژیم شتاب بیشتری بخشید که اینک به برجسته‏ ترین جنبه‏ های آن نظر خواهیم افکند:


یادداشتها:
* عضو هیات علمی گروه تاریخ انقلاب پژوهشکده امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی.
۱) غلامرضا نجاتی، تاریخ سیاسی بیست و پنج‏ساله ایران: از کودتا تا انقلاب، تهران: رسا، چاپ چهارم، جلد ۲،۱۳۷۳، ص ۷۴.
۲) ر.ک: عباسعلی عمید زنجانی، انقلاب اسلامی و ریشه‏های آن، تهران: کتاب طوبی، چاپ نهم، ۱۳۷۵، ص‏۲۷۷.
۳) ر.ک: صحیفه نور، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ دوم، جلد ۱، ۱۳۷۰، صص ۵۴۲-۵۴۶.
۴) ر.ک: شیخ‏فضل الله مهدی‏زاده محلاتی، خاطرات و مبارزات شهید محلاتی، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول،۱۳۷۶، ص‏۹۳.
۵) ما گرفتار یک جنگ واقعی روانی شده‏ایم (مشروح مذاکرات فرماندهان نظامی در تاریخهای ۲۴ و ۳۰/۵/۱۳۵۷، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول،۱۳۷۶، ص‏۲۹.
۶) همان، ص ۲۸.
۷) علی دوانی، نهضت روحانیون ایران، تهران: مؤسسه فرهنگی امام رضا(ع)، جلد۷، ۱۳۶۸، ص ۲۶۱.
۸ ) پرویز، راجی، خدمتگزار تخت طاووس، ترجمه ح.ا. همدانی، تهران: اطلاعات، ۱۳۷۴، ص ۲۳۴.
۹) ر.ک: حسین فردوست و دیدگاه وی نسبت‏به شریف امامی در کتاب: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، تهران: اطلاعات، جلد ۱، ۱۳۷۱، ص‏۵۷۹.
۱۰) پارسونز در خاطراتش می‏نویسد: «در اواسط شهریور۱۳۵۷ که من به تهران باز می‏گشتم در اوضاع ایران تغییرات چشمگیری حاصل شده بود. رژیم در معرض خطری به مراتب جدی‏تر از گذشته قرار گرفته بود. در حالی‏که در ماههای ژوئن و ژوئیه پس از عزیمت من یک آرامش نسبی در کشور برقرار شده بود». ر.ک: سولیوان ، ویلیام و سرآنتونی پارسونز: خاطرات دو سفیر، ترجمه محمود طلوعی، تهران، نشر علم، چاپ سوم، ۱۳۷۵، ص ۳۴۲.
۱۱) ر.ک: باری روبین، جنگ قدرتها در ایران، ترجمه محمود طلوعی، تهران: آشتیانی، چاپ اول،۱۳۶۳، ص‏۱۵۳.
۱۲) سولیوان، ویلیام و سرآنتونی پارسونز: خاطرات دو سفیر، ص ۱۴۸.
۱۳) ر.ک: هادی غفاری، خاطرات هادی غفاری، تهران: حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ اول، ۱۳۷۴، صص ۲۸۴ تا ۲۸۱.
۱۴) مسعود بهنود، از سیدضیاء تا بختیار، تهران: انتشارت جاویدان، چاپ ششم، ۱۳۷۴، ص ۷۸۲.
۱۵) فضل‏الله، مهدی‏زاده محلاتی، خاطرات و مبارزات شهید محلاتی، ص ۹۵.
۱۶) اکبر خلیلی، گام به گام با انقلاب، تهران: حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ دوم، ۱۳۷۵، جلد ۱، ص ۲۲.
۱۷) اعضای حاضر در این نشست عبارت بودنداز: جعفر شریف امامی نخست‏وزیر، دکتر منوچهر آزمون وزیر مشاور در امور اجرایی، تیمسار ازهاری رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، سپهبد ناصر مقدم رئیس ساواک، سپهبد صمدیان‏پور رئیس کل شهربانی کشور، دکتر محمد باهری وزیر دادگستری، دکتر محمدرضا عاملی تهرانی وزیر اطلاعات و جهانگردی و سپهبد احمدعلی محققی فرمانده ژاندارمری کشور. برای اطلاع بیشتر بنگرید به: تصمیم شوم جمعه خونین (مشروح مذاکرات شورای امنیت ملی و هیات دولت در۱۶ شهریور۱۳۵۷)، تهران: مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول،۱۳۷۶).
۱۸) همان.
۱۹) بنگرید به: انقلاب ایران به روایت رادیو بی‏بی‏سی، به کوشش عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران: طرح نو، چاپ اول، ۱۳۷۲، ص ۲۲۸.
۲۰) ولادیمیر، گوزیچکین، کا گ ب در ایران، ترجمه اسمعیل زند و حسین ابوترابیان، تهران: نشر حکایت، چاپ چهارم، ۱۳۷۶، ص‏۳۱۹.
۲۱) عمادالدین، باقی، بررسی انقلاب ایران، نشر تفکر، چاپ اول، جلد ۱، ۱۳۷۰، ص‏۲۵۶.
۲۲) بنگرید به: آرشیو اسناد مرکز انقلاب اسلامی، شماره بازیابی ۱۵، کد۶/۱۲۰۸۶، صص ۹۵-۱۰۰.۷
۲۳) همان.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

تحلیلی بر واقعه ‏19 دی ‏1356 قم  - 2

تظاهركنندگان پس از اتمام سخنرانی به منزل آیت‏الله سیدصادق روحانی و آیت‏الله مرتضی حائری رفته و به سخنان آنان نیز كه مضامینی شبیه به بیانات سخنرانان قبلی داشت، گوش دادند. مردم در مسجد اعظم نماز مغرب و عشا را به جماعت‏خوانده و با شعارهای «درود بر خمینی‏» و «مرگ بر این حكومت‏یزیدی‏» بیرون آمده و به عنوان اعتراض چند نسخه از روزنامه اطلاعات را پاره كردند. (17) طبق گزارش ماموران ساواك: تعاقب درج مطالبی در روزنامه اطلاعات در مخالفت‏با [امام] خمینی نمایندگان فروش این روزنامه در قم و كاشان به وسیله نامه و تلفن تهدید شده و تصور می‏رود كه این مساله در فروش روزنامه اطلاعات نیز اثر نامطلوبی بگذارد. (18) به این ترتیب، تظاهرات اولین روز به اهداف تعیین‏شده توسط مدیران و گردانندگان آن نایل شد. فضلا و اساتید حوزه علمیه، كه نقش فعالی در به راه انداختن تظاهرات ضد رژیم داشتند، شب نوزدهم جلسه دوم خود را در منزل یكی از فضلای دست اندركار تشكیل دادند تا ضمن بررسی پیامدهای تظاهرات و راهكارهای مبارزه در بلندمدت، در مورد تداوم تعطیلی كلاس های درس حوزه، تعطیل بازار و گسترش دامنه تظاهرات تصمیم بگیرند. ظاهرا در تشكیل این جلسه، اعلام حمایت‏بازاریان از حركت اعتراض‏آمیز روحانیون و طلبه‏ها مبنی بر تعطیلی بازار مؤثر بوده است. سیدحسین موسوی تبریزی، از دست‏اندركاران ماجرا، معتقد است كه حاج علی‏آقا محمد و حاج حسین‏آقا معینی از بازاریان سرشناس هماهنگی لازم بین حوزه و بازار را انجام می‏دادند. (19)


 


به نظر می‏رسد مراجع عظام از ادامه روند تظاهرات و تعطیلی كلاسهای درس راضی نبودند؛ زیرا نه تنها نتیجه مباحثات و تصمیم‏گیری های جلسه شب نوزدهم به اطلاع مراجع نرسید، بلكه فضلا و اساتید طرفدار امام سعی داشتند آنان را در برابر عمل انجام شده قرار دهند. ظاهرا كلاس های درس حوزه در روند نوزدهم دی دایر شده و بعضی از اساتید حوزه در خاطرات خود از تعطیلی كلاس های درس خود سخن به میان آورده‏اند. (20) طبق قرار قبلی، بازاریان صبح نوزدهم با تعطیل بازار، تظاهرات‏كنان به طرف حوزه علمیه راه افتادند. درس های حوزه یكی پس از دیگری تعطیل و طلاب به صفوف راهپیمایی پیوستند. با وارد شدن بازاریان، دانش‏آموزان و دانشجویان (21) و مردان سایر اقشار و طبقات اجتماعی به صفوف محدود طلاب و روحانیون، دامنه تظاهرات بسیار گسترده شد. به هر حال، راهپیمایان حركت‏به سوی بیت آیات درجه دوم و اساتید حوزه را همچون روز پیش آغاز كردند. صبح به منزل اساتیدی چون علامه محمد حسین طباطبایی، ناصر مكارم شیرازی، وحید خراسانی رفتند و بعدازظهر نیز محل تجمع، منزل نوری همدانی تعیین شد. هرچه بر تعداد جمعیت افزوده می‏شد كنترل راهپیمایی از دست‏گردانندگان آن خارج می‏شد و بتدریج تظاهرات جنبه خشونت‏آمیز پیدا می‏كرد. با این همه، صبح روز نوزدهم تظاهرات بدون درگیری خشونت‏آمیز تمام شد. اما بعدازظهر مردم پس از استماع سخنان موسوی تبریزی و نوری همدانی با شعارهای «مرگ بر این حكومت‏یزیدی‏»، «درود بر خمینی‏»، «بگو مرگ بر شاه‏» و با حمله به بانك صادرات در دفتر حزب رستاخیز به رویارویی با نظامیان مسلح پرداختند.


 


به این ترتیب، تظاهرات به خشونت كشیده شد. هرچند تعدادی از شركت‏كنندگان در تظاهرات مدعی هستند كه خود ماموران رژیم شیشه‏های بانك را شكستند تا بهانه‏ای برای سركوب مردم پیدا كنند، (22) اما می‏توان برای حمله مردم به بانك صادرات دلایل منطقی و مستند ارائه داد. اولا برگزاری تظاهرات در یك رژیم دیكتاتوری و دادن شعار علیه وی، نقض آشكار قانون حكومتی و به خطر انداختن امنیت جامعه تلقی می‏شود و رژیم دیكتاتوری برای سركوب آن نیازی به بهانه ندارد. دوم اینكه، بانك صادرات یكی از بانك هایی بود كه بهائی ها در آن سرمایه‏گذاری كرده بودند. از این رو، تعدادی از مراجع هرگونه معامله با آن را جایز نمی‏دانستند و این مساله در اسناد ساواك آمده است. (23) باید افزود كه در واقعه 22 بهمن تبریز، مردم دقیقا به همان دلیل، به بانك صادرات حمله كردند. از واقعه‏19 دی قم به بعد نه تنها حمله به دفاتر حزب رستاخیز (24) به عنوان نماد برجسته حمله به حكومت دیكتاتوری مورد توجه تظاهركنندگان انقلابی و مذهبی بوده بلكه سایر مظاهر و كانونهای فرهنگی و اقتصادی وابسته به بیگانگان و مراكز فساد نیز مورد حمله مردم قرار می‏گرفت. به هر حال، تظاهرات عصر روز نوزدهم دی به خشونت گرایید و تعدادی كشته و تعدادی دیگر نیز زخمی شدند. ظاهرا درگیری پراكنده و شلیك تیرهای هوایی تا پاسی از شب ادامه یافت. اما رژیم بسرعت كنترل شهر را در دست گرفت. گردانندگان تظاهرات برای روز بیستم برنامه‏ای نداشتند زیرا نارضایتی مراجع عظام مانع از تداوم تظاهرات در سطح گسترده شد. صبح روز بیستم مردم در دسته‏های كم تعداد به سوی بیت آیت‏الله گلپایگانی حركت كردند كه این تجمع با دخالت های نیروهای پلیس متفرق شد. دست‏اندركاران تظاهرات سعی كردند بیش از این به مراجع فشار نیاورند. از این رو، در همان روز جلسه‏ای با شركت اكثر اساتید طرفدار امام در منزل آیت‏الله سیدحسن طاهری خرم‏آبادی تشكیل شد تا متن اعلامیه اعتراض‏آمیز علیه اقدامات سركوبگرانه شاه تهیه و امضا نمایند. ظاهرا در این جلسه تصمیم گرفته شد نامه‏ای نیز به كورت والدهایم، دبیر كل سازمان ملل متحد، نوشته شود تا چند روز بعد در موقع ورود به ایران، به وی تسلیم شود. طبق گزارش های ساواك نامه علما به دلیل نداشتن امضا مراجع بزرگ مورد تایید قرار نگرفت و چون دبیر كل فرصت زیادی نداشت، دست‏اندركاران روحانی توفیقی در گرفتن امضا نیافتند. (25)


 


باید افزود در مسافرت والدهایم به ایران تعدادی از روشنفكران و گردانندگان كمیته دفاع از حقوق بشر - همچون مهدی بازرگان، كریم سنجانی، زیرك‏زاده، احمد صدر و حسیبی و آیت‏الله زنجانی - نامه‏ای مفصل در مورد نظریات خود درباره اوضاع كشور و نبود آزادی و وجود شكنجه نوشته و تسلیم دبیر كل سازمان ملل متحد كردند. (26) از همان روز بیستم نیروهای اطلاعاتی و امنیتی رژیم دستگیری گسترده دست‏اندركاران و گردانندگان وقایع قم را آغاز كرد و با تبعید آنان به شهرهای مختلف، بار دیگر شهر به كنترل نیروهای امنیتی و انتظامی درآمد. طبق اسناد ساواك ده نفر از سرشناسان و عناصر اصلی واقعه شناسایی و هركدام به مدت سه سال به شهرهای دوردست تبعید شدند. از این تعداد7 نفر روحانی و مدرس حوزه و 3 نفر بازاری بودند. (27) در مورد تعداد تظاهركنندگان آمار دقیقی در دست نیست. در گزارش های ساواك تعداد حمله‏كنندگان به دفتر حزب رستاخیز بسیار متفاوت ذكر شده است. در گزارش مامور ساواك تعداد افراد حمله كننده 500 نفر و در گزارش مسوول حزب رستاخیز قم به دبیر حزب در تهران تعداد افراد 10 هزار نفر آمده است. (28) در خاطرات شركت‏كنندگان نیز آمار بسیار كلی بیان شده است. از این رو تعیین دقیق آمار شركت‏كنندگان مشكل می‏نماید اما براساس شواهد و قراین موجود، می‏توان حدود تقریبی آن را مشخص كرد. بر اساس آمار سال 1354 در مدارس مذهبی قم 414،6 طلبه مشغول تحصیل بوده‏اند. (29)


 


با توجه به آمار موجود می‏توان حدس زد كه شركت‏كنندگان در تظاهرات اعم از روحانی و غیرروحانی در ساعات اوج‏گیری آن در حدود 5 هزار نفر بوده است. مساله قابل تامل در این واقعه، بررسی خاستگاه اجتماعی، بافت و تركیب جمعیتی تظاهركنندگان می‏باشد. اولین گروه شركت‏كننده، كه نقش گردانندگان و مدیران تظاهرات را بر عهده داشتند، علمای اعلام و مدرسان حوزه علمیه قم بودند كه در اواسط دهه 1350 ش. تعداد آنها از 60 نفر تجاوز نمی‏كرد (30) كه حداقل نیمی از آنان در واقعه‏19 دی فعال بودند. دسته بعدی، طلاب جوان مدارس مذهبی قم مانند مدرسه شهیدین، حقانی، غدیری، خان، حجتیه، رسالت و فیضیه بودند كه حدود 70 درصد این طلاب، دوران ابتدایی را در مدارس جدید آغاز كرده و بعد به مدارس مذهبی آمده بودند. برای نمونه از تعداد 282 طلبه موجود در مدرسه حقانی در سال 1354، 45 درصد از خانواده‏های روستایی، 20 درصد از خانواده‏های روحانی شهری،17 درصد از خانواده‏های پیشه‏ور و كاسب و7 درصد از خانواده‏های كارگری بودند. (31) از میان این مدارس نیز، طلبه‏های مدارس خان، رسالت و حقانی بیشترین نقش را در پیشبرد واقعه‏19 دی داشتند.


 


حركت اعتراض‏آمیز این دو دسته در روز 18 دیماه با رفتن به منزل مراجع عظام و علمای اعلام بدون درگیری آغاز شد و با ورود سایر اقشار ملت در روز19 دیماه، تظاهرات از حالت اعتراض طبقه‏ای به مبارزه توده‏ای تبدیل شده و جنبه خشونت‏آمیز پیدا كرد. بازاریان اعم از تجار، كاسب و پیشه‏ور عنصر مهم دیگر تظاهرات بودند. اقدامات اصلاحی دوره پهلوی در ساختار اقتصادی بویژه در سیستم توزیع بازار، قشر سنتی بازار را از حكومت، ناراضی ساخته بود. پافشاری رژیم بر تداوم اصلاح سیستم توزیع از طریق ایجاد فروشگاههای جدید، سیستم توزیع سنتی را در بوته نابودی قرار داده بود. نارضایتی آنان از اقدامات ضد فرهنگ سنتی و ضدمذهبی نیز مزید بر علت مخالفت‏بازار سنتی ایران با رژیم بوده است. هرچند در دوره پهلوی در نتیجه سیاستهای اقتصادی رژیم، ضربات مهلكی بر پیكر بازار سنتی وارد و قسمتی از قدرت آنان به نفع نظام توزیع جدید تحت‏حمایت دولت، از دستشان خارج شده بود اما آنان كماكان یكی از پایه‏های قدرت سیاسی و مالی نهاد وحانیت‏ شیعه به شمار می‏آمدند. در روند نهضت اسلامی بین بازاریان سنتی معتقد به اصول و مبانی اسلامی و علما، روابط تنگاتنگ وجود داشت و در واقعه‏19 دی این ارتباط به بهترین شكل به نمایش درآمد. دانش‏آموزان و دانشجویان از دیگر گروههای اجتماعی فعال در گسترش دامنه تظاهرات بودند.


 


توضیح این نكته لازم است كه دكتر علی شریعتی در احیا اندیشه اسلام مبارز و سیاسی و ترویج آن در میان نسل تحصیلكرده، نقش مؤثری بر عهده داشته است. وی زمانی سؤال «چه باید كرد» را مطرح ساخت كه اندیشه‏های ماركسیستی بسیاری از نیروهای متفكر و دانشگاهی و مدارس را به سوی خود جذب كرده بود و در دانشگاه ها كفه ترازو بیشتر به نفع چپی‏ها سنگینی می‏كرد. آنان با به كارگیری تئوری های مبارزه مسلحانه ماركسیستی، تنها راهكار مبارزه با رژیم را در جنگ مسلحانه و خشونت‏آمیز می‏دیدند. اما شریعتی با ترویج اندیشه‏های خود، راهكار مبارزه با رژیم را نه در تئوریهای ماركسیستی برگرفته از اندیشه‏های چه‏گوارا، كاسترو و یا رژی دبره بلكه در اندیشه‏های سنتی جامعه و نهادهای وابسته به مذهب جستجو می‏كرد. شریعتی در جوانان مذهبی تحصیلكرده، خودباوری و خوداتكایی در مبارزه با رژیم را ایجاد كرد و تفسیری نوین از اسلام شیعی ارائه داد كه جوابگوی بسیاری از مسائل حاد جامعه ما بود.


 


اندیشه‏ های انقلابی شریعتی به رونق انجمنهای اسلامی، كتابخانه‏های اسلامی در مساجد و دانشگاهها و فعالیتهای علمی و دینی جامعه افزود. جوانان مذهبی بویژه از اوایل دهه 1350 - انفعال سیاسی را كنار گذاشته، با نیروی مضاعف به میدان مبارزه كشیده شدند. انجمنهای اسلامی و كتابخانه‏ها و مساجد به محل بحث و گفتگوی سیاسی روز تبدیل شد. در این میان، تحصیلكردگان مذهبی به منظور آشنایی بیشتر با مذهب و استفاده از این راهكار سنتی چاره‏ای جز توسل به علما و مجامع روحانی نداشتند. به عبارت دیگر، رویكرد به مذهب و توجه به روحانیون به عنوان راهكار بدیل تئوریهای ماركسیستی در نزد نیروهای جوان مذهبی مطرح شد. فعالیتهای مذهبی دانشجویان و ارتباط آنان با علما و روحانیون سبب شد بتدریج ذهنیت مردم عوام جامعه مبنی بر بی‏اعتقادی دانشجویان، كه برآیند تبلیلغات چند دهه رژیم بوده، عوض شود. به این ترتیب اندیشه‏های شریعتی قشر قابل توجهی از جوانان تحصیلكرده را به سوی اسلام سوق داد و آنان را به صورت عناصر مؤثر در جریانهای سیاسی ضد رژیم درآورد كه نمونه‏ای كوچك از آن در واقعه‏19 دی قم به نمایش درآمد. زنان و سایر گروههای اجتماعی (همچون پزشكان) نیز نقش مؤثری در گسترش دامنه تظاهرات و مداوای مجروحین ایفا كردند. (32)


 


با دقت در خاستگاه اجتماعی شهدای واقعه می‏توان چنین ادعا كرد كه تظاهرات‏19 دی قم با شركت همه جانبه اقشار مختلف شهری، جامه عمل پوشید نه با یك قشر یا دسته‏ای خاص؛ و این مساله در سخنرانی واعظان و سخنرانان در روزهای 18 و19 دی بخوبی نمایان است. (33) هرچند در پدیدآوردن واقعه، روحانیون نقش مهمی داشتند اما در گسترش دامنه آن مردم غیرروحانی مؤثر بودند. در مجموع در واقعه‏19 دی،7 نفر به شهادت رسید (34) و حدود13-16 نفر نیز زخمی شدند. (35) از شهدای واقعه سه نفر طلبه، یك نفر دانش‏آموز 12 ساله و خاستگاه و پایگاه اجتماعی سه نفر دیگر از شهدا مشخص نشد. هر سه شهید طلبه در مدارس جدید تحصیل كرده، از نظر خاستگاه اجتماعی به طبقات پایین شهری و روستایی تعلق داشتند.


واكنش مردم شهرهای دیگر در قبال واقعه


در شهر قم در دو روز 18 و 19 دی بیش از ده سخنرانی توسط مراجع عظام و فضلای حوزه انجام شد و دهها اعلامیه در اعتراض به عملكرد رژیم توسط گروههای مختلف اجتماعی صادر گردید. در شهرهای دیگر نیز به تبع شهر قم، اعتراضات متشكل صورت گرفت كه بیشترین اقدامات از سوی گروهها و جماعات متشكل و سازمان یافته‏ای چون ائمه جماعات، حوزه‏های علمیه شهرستانها، بازار و دانشگاهیان و گروههای سیاسی صورت گرفت. شاید دلیل عمده حضور آنان در این برهه از تاریخ، مربوط به قدرتشان در بسیج توده‏ها و توانمندیهایشان در سازماندهی آنها بود. درواقع، بسیج گروههایی با بافت و تركیب ناهمگون، تمرینی مقدماتی برای بسیج توده‏های غیرمتشكل بوده است. در این واقعه نارضایتی عمومی از سیاستهای فرهنگی و مذهبی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی رژیم، چنین گروههای ناهمگون را بر حول یك محور مشخص یعنی ضدیت‏با دیكتاتوری سركوبگر جمع كرده بود. هرچند اهداف و غایت مخالفتهای این گروههای نامتجانس، متفاوت و متنوع بود، اما تنها یك زمینه مشترك و واحد آنها را به هم پیوند می‏داد و این خط اتصال بسیار ظریف و حساس همان مخالفت‏با شاه بود. به هر حال، مردمان شهرهای مختلف در اظهار همدردی با مردم قم و ابراز مخالفت‏با رژیم، اعتصابات و تظاهرات گسترده‏ای را سامان دادند كه شاید بتوان گفت از واقعه 15 خرداد 1342 به بعد بی‏نظیر بوده است. در شهرهای مختلف از جمله تبریز، تهران، اصفهان، دزفول، یزد، قزوین، اهواز، مشهد و زنجان مردم ضمن برگزاری تظاهرات ضددولتی، دكه‏ها و مغازه‏ها را تعطیل كرده و ائمه جماعات نیز به منظور اعتراض از حضور در مساجد و برگزاری نماز جماعات خودداری كردند. دانشجویان دانشگاههای مهم كشور از جمله دانشگاههای تهران، تبریز، اصفهان و دانشجویان خارج از كشور به صورت هماهنگ اقدامات رژیم را محكوم كردند. (36) گستردگی دامنه نارضایتی عمومی از پراكندگی شهرهای مزبور كاملا نمایان است.


 


صدور صدها اعلامیه از جانب مراجع، علما و فضلای شهرهای مختلف در محكومیت اعمال خشونت‏بار رژیم و اعلام همدردی با مردم قم، نشانی از تجدید نهضت مردمی علیه نظام حاكم بود. دامنه اعتراضات نه تنها به شهرهای بزرگ و مراكز استان محدود نشد، بلكه شهرهای كوچك نیز به تبعیت از رهبران شهرهای بزرگ به اقدامات مشابهی دست زده بودند. اسناد ساواك علاوه بر شهرهای بزرگ نام برده، از تعطیلی «حدود 45 مغازه لبنیاتی، خرازی، میوه‏فروشی و بیش از 10 باب مغازه‏های نانوایی و قصابی‏» در اردكان یزد خبر می‏دهد. (37) همچنین اسناد ساواك از مهاجرت علمای شهرهای یزد از جمله شیخ محمد صدوقی یزدی از یزد، سیدروح‏الله خاتمی از اردكان و شیخ ابراهیم اعرافی از شورك میبد به قم به منظور كسب تكلیف نهایی از مراجع عظام و دست‏اندركاران راهپیمایی برای هماهنگی اقدامات ضد رژیم حكایت دارد. (38) درواقع، قم به كانون و هسته اصلی مبارزه با رژیم تبدیل شد و این مساله در اسناد ساواك بخوبی گزارش شده است. برای نمونه، حوزه علمیه قزوین نیز پس از كسب تكلیف از قم به بازار و تعطیل مساجد و نماز جماعت اقدام كردند. (39)


 


عكس‏العمل رژیم در قبال واكنش شهرهای مختلف


تشدید روند نهضت اسلامی در دوران فضای باز سیاسی بسیاری از عناصر و مقام های دولتی را غافلگیر نمود. آنان در حالی كه سعی می‏كردند با اقدامهای صوری واكنشهای ظاهری مشروعیت نظام سیاسی را بر ملت‏خود و جهانیان اثبات نمایند و نغمه‏های مخالفت‏آمیز را به گروهی از عناصر اخلال‏گر و ارتجاعی غافل از پیشرفتهای بشری و ماركسیستهای ابزار دست‏بیگانگان نسبت می‏دادند. از آنجا كه پهلویها به شكاف عظیم در مناسبات خود با توده‏ها، پی‏برده بودند؛ سعی داشتند با تبلیغات غیرواقعی این شكاف را ترمیم نمایند و بر نظام سیاسی خود مشروعیت دهند. از این رو، مطبوعات رسمی و دولتی با عناوین كلی و بسیارگذرا به این واقعه پرداخته و آن را «آشوبی‏» از سوی «گروهی اخلال‏گر» و نیروهای ارتجاعی به منظور متوقف ساختن «اصلاحات مترقیانه‏» انقلاب سفید دانستند. (40) به راه‏انداختن سخنرانی و تظاهرات تاییدآمیز از سوی گروهها و احزاب وابسته به حكومت از جمله راهكارهای ابراز شروعیت‏خودطلبانه رژیم بوده است. این راهكار پیش از این واقعه و بعد از آن نیز، بارها مورد بهره‏برداری قرار گرفت. به عبارت دیگر، برگزاری جلسه‏های سخنرانی و تظاهرات تاییدآمیز، واكنشی برنامه‏ریزی شده برای مبارزه‏طلبی مسالمت‏آمیز بوده است. طبق اسناد ساواك و گزارش مطبوعات رسمی، تظاهرات بزرگی از سوی هواداران سلطنت‏بویژه حزب رستاخیز ملت ایران در محكومیت مخالفان در شهرهای مختلف كشور از جمله قم، تهران، تبریز، اصفهان و غیره برگزار شد. این تظاهرات و سخنرانیها از روز 25 دیماه تا اواسط بهمن ماه برای اعلام «همبستگی با شاه و ملت‏» و خنثی‏ساختن «توطئه اخیر اخلال‏گران‏» صورت گرفت و انعكاس وسیعی در مطبوعات نیز پیدا كرد. (41)


 


پیامدهای واقعه‏19 دی


 


1- نزدیكی و همبستگی مراجع، علما و فضلای دارای دیدگاه ها و گرایش های مختلف سیاسی و ایجاد جبهه‏ای نسبتا متحد در قبال عملكرد ضدمذهبی رژیم. هرچه فشارهای سیاسی و عملكرد فرهنگی و ضدمذهبی حكومت در سطح جامعه گسترده‏تر می‏شد، به همان اندازه فاصله بین اندیشه‏های روحانیون افراطی و میانه‏رو، دست كم، در پاره‏ای از موارد به هم نزدیك می‏شد. اعتراض مراجع و علما به رژیم در واقعه‏19 دی نمایش جالبی از این همبستگی گروهی روحانیون بود. مراجع عظام از نظر دیدگاههای سیاسی در دهه 1350 به دو دسته تندرو و محافظه‏كار تقسیم می‏شدند و هر كدام از این دسته‏ها، هواداران خاص خود را در میان فضلا، مدرسان و طلاب مدارس مذهبی قم و سایر شهرها داشتند. در راس مراجع تندرو، امام خمینی(س) و شاگردان وی قرار داشتند و در جناح محافظه‏كاران و میانه‏روان آیت‏الله گلپایگانی، آیت‏الله شریعتمداری، آیت‏الله نجفی مرعشی و آیت‏الله احمد خوانساری قرار گرفته بودند كه در واقعه‏19 دی سه نفر اول با صدور اعلامیه‏های متعدد و سخنرانی، عملكرد ضدمذهبی و روحانی رژیم را محكوم ساخته و خواهان پیگیری و ادامه نهضت‏شدند. آیت‏الله گلپایگانی كه بعد از واقعه فیضیه در سال 1342 خودش را از سیاست كنار كشیده و در بسیاری از مواقع موضع‏گیری خاصی در قبال عملكرد رژیم نگرفته بود، درواقعه‏19 دی خود را به صورت غیرمنتظره فعال و مخالف جدی سیاستهای شاه در تلاش برای ایجاد شكاف بین روحانیون و همگام نشان‏دادن آنان با اصلاحات رژیم نشان داد. آیت‏الله شریعتمداری نیز از جمله مراجع میانه‏رو بود كه بنا به مقتضیات زمانی و مكانی سعی در رفتار مسالمت‏آمیز با حكومت داشت. ایشان از نظر سیاسی هوادار سلطنت مشروطه بوده و تمایلی به برقراری حكومت اسلامی از نوع ولایت فقیه از خود نشان نداده بود.


 


اما در واقعه‏19 دی به طور هماهنگ با سایر مراجع، ضمن تجلیل از مقام علمی و فقاهتی امام خمینی(س)، تلاشهای رژیم را در ایجاد شكاف بین علما با توجه به گرایشهای مختلف سیاسی آنان، محكوم نمود و بیداری خود را در حفظ وحدت و یكپارچگی اعلام داشته به پیگری جریان قتل عام تاكید نمود. باید افزود، هرچند در اعلامیه‏ها و سخنرانی آیت‏الله گلپایگانی و آیت‏الله شریعتمداری، نام امام به صراحت‏بیان نشده است، اما مصادیق كلام آنان دلالت مستقیم بر شخص امام می‏كرد. در حالی كه آیت‏الله نجفی مرعشی با صراحت لهجه بیشتر از آیات مزبور به محكومیت رژیم اقدام نمود. البته این مساله كه همه مراجع میانه‏رو، مخالف رژیم بودند درست نیست. زیرا بعضی از مراجع مانند آیت‏الله اراكی موضع نگرفته و سكوت كامل اختیار كرده و به مباحث صرفا فقهی روی آورده بود و یا مانند آیت‏الله احمد خوانساری نه تنها عملكرد رژیم را در كشتار واقعه‏19 دی محكوم نكردند بلكه حتی به درخواست نامه آیات عظام مبنی بر اظهار همدردی و تعطیلی كلاسهای درس و پیگیری جدی وقایع، توجهی نكرده و كماكان رابطه حسنه خود را با دربار حفظ كردند. به طوری كه رفتار سیاسی وی ناراحتی مراجع و طلاب را به همراه داشت. آیت‏الله گلپایگانی در نامه‏ای به خوانساری «از سكوت خوانساری ابراز تاسف كرده و تقاضای اقدامی از طرف وی نموده است‏». (42)


 


آیت‏الله خوانساری نه تنها در خود واقعه‏19 دی بلكه در چهلم كشتار قم نیز هماهنگ با علمای قم و تهران عمل ننمود، نماز و درس خود را تعطیل نكرد و این موضع‏گیری موجب ناراحتی طلاب شد و بنا به گزارش ماموران ساواك، آنان؛ شهریه بهمن ماه خود را كه توسط آیت‏الله خوانساری پرداخت می‏شود قبول ننموده، پس داده‏اند (حدود 200 هزار تومان هر ماه توسط نماینده آیت‏الله خوانساری به طلاب قم به عنوان شهریه پرداخت می‏گردید. پرداخت‏كننده داماد آقای خوانساری به نام مسعود احمدی است) گفته می‏شود عده‏ای از طلاب قم تشریح و نشر رساله خوانساری را برای مردم تحریم كرده و از این پس قصد دارند فتاوی را در منابر بازگو ننمایند. چنین اقدام جسارت‏آمیز و موضع‏گیری معترضانه در قبال دیدگاههای سیاسی یك مرجع در قم، نشانی آشكار از آگاهی گروهی روحانیون می‏باشد. به نظر می‏رسد چنین آگاهی گروهی و خودباوری نیروهای مذهبی پس از تغییر ایدئولوژیكی سازمان مجاهدین خلق و ضربه مهلك آنان بر پیكر جنبش های نیروهای مذهبی و حملات بی‏محابای رژیم به علما و اقدامات ضد فرهنگ سنتی و مذهبی شاه و در نهایت مقاله توهین‏آمیز روزنامه اطلاعات، در روحانیان پدید آمده است و این انسجام گروهی پدیده‏ای میمون برای نهضت اسلامی بوده است. 2- واقعه‏19 دی، كه نطفه آن در مراسم ترحیم آیت‏الله مصطفی خمینی بسته شده بود، رهبری نیروهای مذهبی و در راس آنان علما را بار دیگر مطرح ساخت و زمینه رهبری امام خمینی(س) در كل نهضت اسلامی را هموار نمود.


 


همچنان كه پیشتر نیز گفته شد، عنوان «امام‏» كه دلالت مستقیم بر پیشوایی و رهبری دارد در مورد امام خمینی(س) به كار برده شد. امام خمینی(س) نیز ضمن پافشاری بر نابودی رژیم سلطنتی، توسل به هرگونه رفتار و عملكرد خشونت‏آمیز را برای نیل به اهداف والای خود، رد نموده به این ترتیب قشر عظیمی از نیروهای مذهبی و غیرمذهبی را به سوی خود جلب كرد. 3- واقعه‏19 دی حلقه آغازین زنجیره چهلم ها بوده، كه رخداد این پدیده، یكی پس از دیگری جریان انقلاب را تسریع نمود. درواقع مراسم چهلم برای مخالفان رژیم اعم از مذهبی و غیرمذهبی برنامه‏ای منظم و غیرقابل تغییر بوده و از آن به عنوان مجرای تنفسی و بلندگوی اظهار مخالفت استفاده كردند. مخالفان با شركت گسترده در مراسم بزرگداشت چهلم شهدای واقعه، شكوه و عظمت‏خاصی به آن می‏بخشیدند. همچنین واقعه‏19 دی به نیروهای مخالف رژیم چنین فهماند كه استفاده از راهكارهای سنتی و مذهبی، مؤثرترین راه برای اظهار مخالفت می‏باشد زیرا نهادهای سنتی خارج از كنترل رژیم بود و حكومت، قدرت به كارگیری زور و تهدید علیه چنین نهادهایی را نداشت. 4- واقعه‏19 دی مخالفت گروهی از علما و مخالفان سیاسی را به مخالفت عمومی و توده‏ای تبدیل ساخت و دامنه اعتراضات را وسیعتر ساخت.


 


ماحصل كلام اینكه، هرچند قیام‏19 دی چند روز بیشتر به طول نیانجامید، اما رویدادی آنی و شورشی زودگذر و شتاب‏آلود نبود بلكه تجمیع فشارهای روحی و روانی توده‏های زیر ستم ناشی از اقدامات ضدمذهبی و سیاستهای اقتصادی و اجتماعی بود كه در طول سالها دیكتاتوری و خشونت عریان به روی هم انباشته شده و در یك لحظه تاریخی خود را نشان داد. به عبارت دیگر، می‏توان‏19 دی را انفجار فشارهای متراكم توده‏های مردمی دانست كه زمینه‏های آن از كودتای‏27 مرداد 1332 شروع شد و با چند حادثه دیگر از جمله 15 خرداد 42،17 خرداد 54، و درگذشت مشكوك دكتر علی شریعتی و آیت‏الله مصطفی خمینی به آن دامن زده شد و آماده انفجار بود و مقاله توهین‏آمیز روزنامه اطلاعات جرقه این انفجار را زد.


 


قدرت‏گیری روحانیان از واقعه‏19 دی به بعد از یك سو، بیانگر گستردگی نارضایتی توده‏ها از سیاستهای فرهنگی و ضدمذهبی رژیم بوده و از سوی دیگر، نشانی از قدرت و توانمندی علما در بسیج توده‏های مردمی می‏باشد. به نظر می‏رسد شاه بیش از اینكه از توسعه ناهمگون ساختارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ضربه بخورد، از موضع‏گیریهای ضدمذهبی و سیاستهای فرهنگی خود متحمل شكست‏شد و اگر در اجرای این سیاستها دقت عمل بیشتری به كار گرفته می‏شد، بسیاری از ضربه‏های وارده از سوی مخالفان دفع می‏گردید. زیرا در یك جامعه سنتی همچون ایران، هیچ راهكاری مؤثرتر از به كارگیری نهادهای مذهبی برای بسیج توده‏ها نبود و تسلط مخالفان جدی سیاست های فرهنگی رژیم بر این نهادها، موج مخالفت‏آمیز را از یك طبقه و چند گروه اجتماعی به كل جامعه بسط داد. زیرا روحانیان به عنوان دست اندركاران و گردانندگان نهادهای مذهبی و سنتی، بیشترین ارتباط را با توده‏های مردمی داشتند و بیش از نهادهای دولتی و قانونی بر مردم اعمال نفوذ می‏كردند. در جامعه‏ای كه اقشار عظیمی از مردم ارتباط چندانی با نهادهای جدید نداشتند و امكانات اطلاع‏رسانی، بسیار محدود بود، نهادهای سنتی و مذهبی نقش اطلاع‏رسانی را بر عهده می‏گرفتند. بنابراین روحانیان با استفاده از این كاركرد ویژه نهادهای سنتی، بسیج توده‏های غیرمتشكل و ناهمگون را عملی ساختند.


 


یادداشتها:


×) عضو هیات علمی گروه تاریخ انقلاب پژوهشكده امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی.


17) حماسه‏19 دی قم‏1356، «پرونده سید احمد خوانساری‏»، جلد3،3/175، ص 238؛ (سند شماره 4 و 5).


18) همان. 19) حماسه‏19 دی قم‏1356، «خاطرات موسوی تبریزی‏»، ص 174 و 128. 20) همان، صص 175 و 125.


21) موسوی تبریزی در خاطرات خود از پخش خبر پیوستن دانشگاهیان به تظاهرات سخن به میان آورده است اما مشخص نشد كه آیا دانشجویان به صورت یك گروه متشكل وارد ماجرا شده‏اند و یا به صورت پراكنده و یا اصلا این خبر شایعه‏ای بیش نبوده است. البته سندی دال بر رد این ادعا در دست نیست.


22) حماسه‏19 دی قم‏1356، «خاطرات سیدضیاء مرتضویان‏»، ص‏157.


23) همان، سند شماره‏39 و 40.


24) همان، سند شماره‏9.


25) همان، سند شماره 24؛ همان، «خاطرات سیدحسن طاهری خرم‏آبادی‏»، ص 122. 26) همان، اسناد شماره 24 و 30.


27) اسامی، شغل و محل تبعید دست‏اندركاران واقعه‏19 دی قم به شرح زیر است: 1- شیخ مرتضی فهیم، روحانی، سقز؛6- شیخ محمد علی گرامی، روحانی، شوشتر؛اا2- ناصر مكارم شیرازی، روحانی، چاه‏بهار؛7- شیخ حسن صانعی، روحانی، میناب؛ 3- شیخ محمد یزدی، روحانی، بندرلنگه؛ 8- حاج قاسم وخیلی، تاجر، تویسركان؛ 4- شیخ ابوالقاسم خزعلی، روحانی، بیجار؛9- غلامحسین خردمند، فرش‏فروش، خوی؛ 5- شیخ حسین نوری همدانی، روحانی، خلخال؛ 10- حسین سلیمانی، خرازی فروش، تربت‏جام.


28) حماسه‏19 دی قم‏1356، اسناد شماره‏9 و 12.


29) احمد اشرف و عماد افروغ، «طبقات اجتماعی در دوره پهلوی‏»، فصلنامه راهبرد، سال دوم، شماره 2، زمستان 1372، ص 110.


30) همان، ص 111.


31) همان، ص 112.


32) حماسه‏19 دی قم‏1356، «خاطرات عبدالكریم عابدینی‏»، ص 145.


33) برای كسب اطلاع بیشتر از سخنرانیها ر.ك: حماسه‏19 دی قم‏1356، ضمایم، صص 240-279.


34) اسامی شهدای واقعه‏19 دی عبارت بودند از: 1- حسین قاسمی؛ 2- علی‏اصغر خمسه‏ای؛3- حیدر رضایی (دانش‏آموز 12 ساله)؛ 4- غلامرضا همراهی؛ 5- علی‏اصغر ناصری؛ طلبه (متولد 1338 بابل ورود به حوزه صدر بابل سال 1354 و ورود به حوزه قم مهر ماه‏1356، دارای مدرك سوم راهنمایی)؛6- محمدرضا انصاری، طلبه (از خانواده روحانی، متولد 1338 تویسركان، دارنده مدرك سوم راهنمایی)؛7- مرتضی شریفی، طلبه، (متولد1336 رهنان اصفهان، ورود به حوزه خرداد1356، دارنده مدرك دیپلم فنی).


35) اسامی سیزده تن از زخمی‏شدگان واقعه در اسناد منتشر شده در ضمایم كتاب حماسه‏19 دی قم‏1356، اسناد شماره 50 - 72 آمده است كه در میان آنان طلبه‏ها و دانش‏آموزان اكثریت را دارند. همچنین ر.ك: «خاطرات دكتر غلامرضا باهر»، حماسه‏19 دی قم‏1356، ص 65.


36) حماسه‏19 دی قم‏1356، ضمایم، سند شماره‏36 -37.


37) همان، سند شماره 48.


38) همان، سند شماره‏49.


39) همان، سند شماره‏37 -36.


40) روزنامه اطلاعات، 20/10/56 تا 22/10/56؛ روزنامه كیهان، 20/10/56 تا 22/10/56.


41) همان، 25/10/56 تا 10/11/56.


42) حماسه‏19 دی قم‏1356، ضمایم اسناد شماره 21 و23.


43) همان، ضمایم، سند شماره 40. منبع: پژوهش نامه متین

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

تحلیلی بر واقعه ‏19 دی ‏1356 قم

 


هرچند قیام‏19 دی چند روز بیشتر به طول نیانجامید، اما رویدادی آنی و شورشی زودگذر و شتاب‏آلود نبود بلكه تجمیع فشارهای روحی و روانی توده‏های زیر ستم ناشی از اقدامات ضدمذهبی و سیاستهای اقتصادی و اجتماعی بود كه در طول سالها دیكتاتوری و خشونت عریان به روی هم انباشته شده و در یك لحظه تاریخی خود را نشان داد. به عبارت دیگر، می‏توان‏19 دی را انفجار فشارهای متراكم توده‏های مردمی دانست كه زمینه ‏های آن از كودتای‏27 مرداد 1332 شروع شد و با چند حادثه دیگر از جمله 15 خرداد 42،17 خرداد 54، و درگذشت مشكوك دكتر علی شریعتی و آیت‏الله مصطفی خمینی به آن دامن زده شد و آماده انفجار بود و مقاله توهین‏آمیز روزنامه اطلاعات جرقه این انفجار را زد.

 

 مقدمه


روحانیون اصولی پس از پیروزی بر اخباریون در اوایل دوره قاجار، گام های بلندی در راستای انسجام درون گروهی برداشتند و اصلاحاتی در سلسله مراتب روحانی و دروس حوزوی ایجاد كردند و شكلی تكامل یافته‏تر از قبل به اوضاع حوزه‏های علمیه بخشیدند. انسجام درون گروهی روحانیت ‏با داعیه سیاسی آنان نیز مقارن شد. این داعیه در جنبش رژی و نهضت مشروطه جنبه عینی‏تری یافت. با این همه، مواضع روحانیون سیاسی در قبال پدیده مشروطه هماهنگ نبوده و اختلافات فاحش فكری - سیاسی را نشان داد كه در مقطعی خاص و به مدت كوتاهی روحانیون مشروطه‏خواه از برتری خاصی برخوردار شدند. اما از آنجا كه گروههای حامل نهضت از خاستگاه های كاملا متفاوت با مبانی فكری مختلف تشكیل شده بودند، پس از پیروزی، كشمكش جناح های مختلف را به دنبال داشت. در این فراز و نشیب رویدادها و اوضاع آشفته و نابسامان جامعه اكثر روحانیون از مسائل سیاسی كنار رفتند. استقرار رژیم دیكتاتوری رضاشاه پهلوی به فعالیت آشكار اقلیت روحانی پایان داد. هرچند كناره‏گیری روحانیون از سیاست پس از مشروطه، در تكاپوی سیاسی آنها فترتی پدید آورد، اما آنان را متوجه نقاط ضعف ساختار حوزه و ضرورت اصلاحات بنیادی و همچنین توسعه كمی آن ساخت. زیرا اختلافات درون گروهی روحانیون، ضربات مهلكی بر انسجام درونی آن وارد ساخته بود. به نظر می‏رسد تغییر و تحولات سیاسی بین‏المللی نیز در این اصلاحات بی‏تاثیر نبوده است. جدایی عراق از پیكره امپراتوری عثمانی و تشكیل دولت‏دست‏نشانده، مشكلاتی برای جامعه مذهبی ایران در تماس با مراجع و علمای نجف ایجاد می‏كرد. از این رو، ضرورت وجود یك كانون قدرتمند مذهبی در داخل ایران احساس می‏شد. درواقع، تغییر و تحولات جامعه ایران و عراق به علاوه ضعف ساختارهای حوزه در انسجام‏بخشی به روحانیون، اصلاحات بنیادی و تشكیل حوزه علمیه قم را به دنبال داشت.


 


رؤسای حوزه علمیه قم در دوره دیكتاتوری رضاشاه، از یك سو به دلیل نوپابودن حوزه از مشاركت در فعالیت های سیاسی اجتناب می‏كردند و از سوی دیگر، مسائل سیاسی را عامل تفرقه و بروز شكاف در یكپارچگی جامعه مذهبی مشاهده می‏نمودند. به دلیل حاكم بودن گرایش محتاطانه بر حوزه، كه با توجه به شرایط زمانی، منطقی و معقول می‏نمود، دوره فترتی در تكاپوی سیاسی آن پدید آمد كه در دوره ریاست آیت‏الله عبدالكریم حائری آغاز و در دوره آیت‏الله سیدحسین بروجردی نیز ادامه یافت. البته در این دوره، حوزه در تغییر ساختار و تشكیلات خود، گام های اساسی برداشت و دایره فعالیت های مذهبی را از قلمرو كشورهای مسلمان به كشورهای مسیحی گسترش داد. در دروس حوزه و سلسله مراتب روحانی و در نحوه جذب طلاب تغییراتی پدید آمد و طبقه‏ای منسجم و مستمر ایجاد شد. در دوره زعامت آیت‏الله بروجردی، حتی علما و روحانیونی كه دارای دیدگاه های سیاسی تندرو بودند، به احترام ایشان از ابراز جدی نظریاتشان خودداری می‏كردند. به این ترتیب، آیت‏الله بروجردی موفق شد تا زمان رحلت‏خود در سال 1340 ش. انسجام طبقه روحانی را حفظ نمایند و پیشرفت های قابل ملاحظه در تغییر ساختار حوزه كسب كنند.


 


در چنین فضای حاكم بر حوزه، آن دسته از نیروهای مذهبی كه خواهان شركت در مسائل سیاسی بودند، مثل فداییان اسلام، از جانب رؤسای رسمی حوزه طرد شدند. با این همه، عدم اظهار دیدگاههای سیاسی جدید توسط تعدادی از علما و مراجع در دوره آیت‏الله بروجردی، به معنای فقدان اختلاف‏نظر در اینگونه مباحث نبود. زیرا رحلت آیت‏الله بروجردی اختلاف دیدگاهها را عیان ساخت. بلافاصله پس از ایشان، مراجع و علما از نظر دیدگاههای سیاسی به دو جناح مخالف و موافق مداخله در امور سیاسی تقسیم شدند. این دو جناح، گرایش ها و طیف های مختلف از مخالفان رژیم را دربرمی‏گرفت. جناح موافق مداخله در امور سیاسی نیز منسجم نبوده و طیف های مختلف، از مخالفان رژیم در چهارچوب قانون اساسی مشروطه تا مخالفان تندرو و خواهان سرنگونی رژیم را در بر می‏گرفت. طیفهای مختلف این جناح به تناسب رویدادهای سیاسی به هم نزدیك شده یا از هم فاصله می‏گرفتند. جناح اخیر در واقعه 15 خرداد 1342 متحد و یكپارچه عمل كرده و دستگیری امام خمینی(س) توسط رژیم را محكوم كردند. این واقعه نقطه عطفی در فعالیت و ضدیت روحانیون مخالف با رژیم شاه شد.


 


در واقعه كاپیتولاسیون تفاوتهای دیدگاهی و اختلافات سیاسی كم‏كم خود را نشان می‏داد. بعضی مانند آیت‏الله گلپایگانی خود را كنار كشیدند و بعضی دیگر مانند آیت‏الله شریعتمداری نیز از ماهیت قضیه اظهار بی‏اطلاعی كردند. به این ترتیب در فعالیت‏سیاسی علما فترتی پیدا شد و تا سال‏1356 نیز ادامه یافت. این نوشتار به دنبال پاسخ گفتن به چرا و چگونگی و پیامدهای واقعه‏19 دی‏1356 قم، بر این فرض استوار است كه رژیم بدون اطلاع از آگاهی درون گروهی، همبستگی نهفته روحانیون و انسجام تشكیلات حوزه، با جریحه‏دار ساختن احساسات آنان به طور ناآگاهانه، به فترت پیش آمده در نهضت پایان داد و با اصلاحات فرهنگی و ضددینی خود به طور ناخواسته طیف های مختلف جناح مخالف روحانیون را به هم نزدیك ساخته و آنان را متوجه دشمن واحد خود - یعنی نظام سیاسی حاكم - نمود. روحانیون نیز فقط با یاد و خاطره واقعه ‏19 دی و پیگیری پدیده چهلم‏ها و تمسك به سایر راهكارهای سنتی، از آن واقعه به عنوان نقطه عزیمت دوم انقلاب استفاده كرده و بتدریج موقعیت‏سیاسی خود را در نهضت‏بالا برده و در راس رهبری قرار گرفتند.


 


تحلیلی بر وضعیت كشور در آستانه واقعه‏19 دی


حكومت پهلوی، پس از انقراض قاجاریه، وارث جامعه‏ای با ساختارهای سنتی بود. بسیاری از ساختارهای سنتی جوابگوی نیازهای روزافزون جامعه نبود. از این رو، پهلوی ها بر اساس ماموریت ویژه خود، مدرن‏سازی یا غربی‏سازی ساختارها را به عنوان اصلی ترین محور فعالیت های خود انتخاب كردند. رضاشاه با ایجاد حكومتی متمركز و دیكتاتوری سركوبگر، اصلاحاتِ مورد نظرش را به پیش می‏برد و هرگونه مخالفت و ممانعت از جانب پاسداران و حافظان سنت ها را به وسیله ارتش نوپا سركوب می‏نمود. اسكان عشایر، كشف حجاب و تصرف اوقاف، تاسیس دانشگاه و مدارس، راه‏آهن و جاده‏ها، ایجاد لباس متحدالشكل، تشكیل ارتش نوین، ایجاد دادگستری و تغییر در نهاد قضاوت، تلاش برای نظارت به حوزه علمیه و غیره در راستای توسعه و نوسازی ساختارهای جامعه و در عین حال نابودی نهادهای مذهبی جامعه كه در برابر بیگانگان مقاومت كرده بودند، صورت گرفت. رضاشاه علی‏رغم توفیق در انجام پاره‏ای تغییرات در ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، نه تنها هیچ تلاشی در جهت دگرگونی و اصلاح ساختار سیاسی انجام نداد، بلكه آن را از سلطنت مشروطه به دیكتاتوری متكی بر خشونت و ارعاب تبدیل كرد. این عمل در روابط سازمان یافته ساختارهای بنیادین جامعه، عدم توازن و تعادل پدید آورد كه موجب شكاف بین ساخت‏سیاسی و ساخت های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی شد. با سقوط رضاشاه و روی كارآمدن محمدرضاشاه، تلاش هایی از سوی طبقات متوسط جدید و سنتی برای ایجاد تعادل بین ساخت ها آغاز شد؛ اما این روند با كودتای 28 مرداد 1332 متوقف و دوره‏ای جدید از دیكتاتوری و خشونت محض شروع گردید.


 


شاه كه احساس می‏كرد رسالت مدرن‏سازی جامعه در برهه‏ای خاص از تاریخ به وی محول شده است، سعی می‏نمود با توسل به ابزارهای متعدد، قدرت رسالت‏خود را نشان دهد. چنین احساسی، وی را در برابر بسیاری از منابع و عناصر صاحب نفوذ اجتماعی و گروه های سنتی، بی‏محابا ساخته، بدون ملاحظه‏كاری های سیاسی و بدون آگاهی از میزان قدرت و نفوذ گروه های مذهبی و نارضایتی آنان از سیاست های جاری جامعه، بر سنت ها و پاسداران آن حمله می‏نمود و اصلاحات خود را با حرص و ولع سیری‏ناپذیر دنبال می‏كرد. هرچند پاره‏ای از اصلاحات اقتصادی وی بعضی از طبقات جامعه را موقتاً راضی نموده بود، اما اصلاحات اجتماعی و فرهنگی او با مقاومت ‏شدید طبقات مختلف اجتماعی روبه‏رو شد. در این بین، تضاد روزافزون در گفتار و كردار دستگاه رهبری رژیم نیز، فضایی آكنده از بی‏اعتمادی در بین طبقات مختلف جامعه ایجاد كرد و تداوم این وضع سبب ناامیدی كامل توده‏ها از دستگاه پهلوی شد.


 


پیامد عمده اصلاحات رضاخان وی گسترش فرهنگ غربی، كم رنگ‏شدن ارزشهای دینی و ملی، وابستگی جامعه به بیگانگان، افزایش دامنه نفوذ دولت در اقصی نقاط كشور و به تبع آن، كاهش روزافزون قدرت نهادهای مذهبی و سنتی بوده است كه اعتراض گروه ها، طیف ها و طبقات مختلف سیاسی و اجتماعی را به دنبال داشت. در این میان مخالفان مذهبی رژیم به رهبری علما و مراجع و دانشگاهیان در دهه 1340ش. از اهمیت و نمود بسیاری برخوردار بوده‏اند. اولین جرقه حركت روحانیون با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و حق رای زنان زده شد و با پشتوانه مردم به قیام 15 خرداد 1342، منتهی گشت كه با قدرت نیروی نظامی سركوب شد. این سركوب، پس از كودتای 28 مرداد 1332، پیروزی بزرگی برای شاه محسوب می‏شد و ابتكار عمل را به دست رژیم داد. شاه به دنبال این موفقیت ‏برای ارضای تمایلات قدرت‏طلبانه خود بسیار تلاش كرد. رژیم پس از سركوب قیام در یك تحلیل واقع‏بینانه به این حقیقت واقف شده بود كه نیروهای مذهبی و در راس آن علما از سرسخت‏ترین و آشتی‏ناپذیرترین دشمنانش هستند. شاه بخوبی از پایگاه اجتماعی و نفوذ روحانیون و قدرت آنان در بسیج توده‏ها آگاه شده بود. وی «از كمونیست‏ها و عناصر رادیكال كه در میان دانشجویان رخنه كرده بودند یا جبهه ملی و گروه ها و احزاب سیاسی قدیمی وحشتی نداشت. تنها مایه نگرانی او ملاها بودند كه آنها را كینه‏توزترین دشمنان خود می‏دانست.» (1)


 


شاه نه تنها در جهت كاهش نارضایتی آنان اقدامی نكرد بلكه رفته رفته با بیانات و اقدامات خود بر انعطاف‏ناپذیری آنان افزود. به این ترتیب اقدامات ضدمذهبی شاه روند موضع‏گیری علما را از انتقاد به عملكردهای اشتباه وی، به مخالفت علنی و مبارزه رو در روی طولانی مدت تغییر داد. ابتدا علما به عنوان پاسداران دین داری و ارزش های مذهبی به بسیاری از عملكردهای رژیم انتقاد می‏كردند اما آنان در جریان لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی، رفراندوم انقلاب سفید، كشتار واقعه 15 خرداد، كاپیتولاسیون، تبعید امام، كنسرسیوم سرمایه‏گذاریهای خارجی، جشن های 2500ساله شاهنشاهی، جشن هنر شیراز و تغییر تاریخ هجری به شاهنشاهی، به دشمنان آشتی‏ناپذیر رژیم تبدیل شدند. هرچند در روند مخالفت نوساناتی دیده می‏شود، اما از سال 1342 به بعد پیوسته حالت فزاینده داشته است. با وجود آنكه شاه دهه 1350 را با جشنهای شاهنشاهی كه مظهر و نماد قدرت و مشروعیت‏سیاسی وی بود، آغاز كرد و نیمه اول دهه را نیز بدون حادثه خاصی پشت‏سر گذاشت، اما از اواسط سال 1355 شاه تحت فشار افكار عمومی جهان مبنی بر عدم رعایت‏حقوق بشر در ایران، از شدت اختناق و سركوب را كاست و فضای سیاسی را باز نمود. البته در ایجاد فضای باز سیاسی علاوه بر تحولات بین‏المللی (مانند پیروزی كارتر در انتخابات ریاست جمهوری امریكا) تحولات اجتماعی، سیاسی جامعه و وضعیت جسمانی خود شاه نیز مؤثر بوده است (2) .


 


هرچه شاه در تداوم سیاست جدید خود مبنی بر رعایت‏حدود فضای باز سیاسی پیشتر می‏رفت مخالفان سیاسی رژیم اعم از نیروهای مذهبی و ملی یا چپی میدان و فرصت‏بیشتری برای فعالیت پیدا می‏كردند. محافل، مساجد، تكایا و هسته‏های حزبی به كانونهای علنی مخالفان سیاسی رژیم - از جمله روحانیون و روشنفكران - تبدیل شد. در دوران اوج‏گیری مبارزات مردمی علیه رژیم شاه، چند حادثه به گسترش دامنه مبارزات و تعمیق آن كمك مؤثری كرد. سخنرانی روشنفكران در انجمن های ادبی، نامه‏های سرگشاده آنان، اعلامیه‏های علما در مخالفت ‏با عملكرد شاه و تظاهرات دانشجویان ایرانی در امریكا به هنگام مسافرت شاه به آن كشور و مهمتر از همه رحلت مشكوك آیت‏الله مصطفی خمینی در اول آبان‏1356 بود. رحلت ایشان موجی از انزجار از رژیم در نزد پیروان امام ایجاد كرد. زیرا آنان رژیم و در نهایت‏شاه و ساواك را مسئول اصلی قتل معرفی می‏كردند. البته چنین تحلیلی مبتنی بر عملكردهای ‏ ساواك در قتل مرموز چهره‏های مخالف در گذشته بوده است. چنین ذهنیتی نیز با رحلت مشكوك جهان پهلوان تختی - دیماه سال‏1347 - و دكتر علی شریعتی - خرداد سال‏1356 - در مردم پیدا شده و رحلت‏حاج آقا مصط‏فی به آن تشكیك دامن زد. مجلس ترحیم ایشان در شهرهای مختلف ایران بویژه تهران و قم - در فضای باز سیاسی - به مجلس تجلیل از امام خمینی(س) و كانون مخالفت علنی با رژیم تبدیل شد. این نوع مجالس ترحیم نه تنها از طرف روحانیون بلكه از جانب نیروهای روشنفكر مخالف نیز برگزار گردید. (3)


 


در واقع این مجالس ترحیم عامل وحدت بخش نیروهای مخالف در سرتاسر كشور شد و این مهم را به مخالفان سیاسی فهماند كه از كانونها و راهكارهای سنتی، كه رژیم تسلط بسیار كمی بر آنها دارد، بهتر از احزاب سیاسی و قانونی می‏توان به اهداف خود نزدیك شد. به علت كارآمد نبودن راهكارهای رسمی و نهادهای قانونی و سیاسی برای ابراز مخالفت، برتری نهادهای سنتی برجسته نمود و به كارگیری آن توسط روشنفكران، سبب گسترش دامنه نفوذ دست‏اندركاران و گردانندگان چنین نهادهایی شد. به طوری كه در یكی از مجالس ترحیم حاج آقا مصطفی خمینی در تهران عنوان «امام‏» توسط واعظ مجلس، حسن روحانی، برای اولین بار به رهبر در تبعید نهضت، داده شد. (4) این عنوان اندكی بعد به بارزترین مشخصه رهبری امام خمینی(س) تبدیل شد.


 


امام خمینی(س) رهبر در تبعید نهضت، كه با هوشیاری و تیزبینی ویژه خود مسائل ایران و تحولات بین‏المللی را دنبال می‏كرد، به محض بروز شكاف بین رژیم شاه و حامیان خارجیش و ایجاد فضای باز سیاسی و تشدید بیماری شاه، با پیامهای پی در پی خود مردم را به هوشیاری و استفاده از فرصتهای پیش‏آمده دعوت می‏كرد. ایشان به خوبی می‏دانستند كه فشارهای بین‏المللی، موقتی و گذراست و مسافرت شاه در آبان ماه ‏1356 به امریكا و دیدار جیمی كارتر رئیس جمهور دموكرات امریكا از ایران در دی ماه همان سال به قوت این تحلیل امام می‏افزود. سخنرانی ستایش‏آمیز كارتر از رهبری شایسته شاه در ایجاد «جزیره ثبات در یكی از پرآشوب ترین نقاط جهان‏» نه تنها مخالفان سیاسی داخلی رژیم بلكه حتی تحلیل‏گران سیاسی خارجی را مبهوت ساخت (5) زیرا كارتر موقعی این مطالب خلاف واقع را می‏گفت كه خود بهتر از همه به واقعیت های سیاسی جامعه ایران آگاه بود. همه این داده‏ها تحلیل امام را از فضای باز سیاسی به عنوان یك فرصت، بخوبی نمایان می‏سازد. رحلت آیت‏الله مصطفی خمینی در چنین زمانی برای امام و پیروانش «الطاف خفیه خدای تبارك و تعالی‏» بوده است. (6) زیرا این واقعه، سبب بروز بسیاری از تحولات سیاسی بعدی شد. شاه با اطمینان از حمایت امریكا، مبارزه علنی خود را با روحانیون آغاز نمود. هرچند وی در فرصت های پیش‏آمده از موضع‏گیری علیه نیروهای مذهبی كوتاهی نكرده بود، اما رحلت آیت‏الله مصطفی خمینی، نفوذ اجتماعی و سیاسی علما را بار دیگر به معرض نمایش گذاشت و تعلل را در مبارزه با روحانیون، برای شاه جایز نساخت.


 


احسان نراقی به نقل از یكی از مسئولان ساواك می‏گوید: پس از اینكه آسید مصطفی خمینی در نجف فوت شد و این جریان وسیله‏ای شد كه در ایران مجامع ترحیم مرتبا تشكیل بشود. خلاصه عدم رضایت‏سیاسی به این قسم، خودش را بیان می‏كرد كه شاه را از این بابت‏خیلی عصبانی كرده بود این جلسات و مجالس ترحیم. در این بین یاسر عرفات یك تلگراف تسلیتی به آقای خمینی در نجف مخابره می‏كند آقای خمینی در جواب به یاسر عرفات می‏گوید كه درد و محنت من روزی پایان می‏گیرد كه ملت ایران از شر این آدم جابر مثلا فارغ بشود، راحت‏بشود این مسئول ساواك به من گفت نصیری [رئیس ساواك] این متن را برده بود برای شاه، به شاه نشان می‏دهد و شاه می‏گوید حالا دیگر باید جنگ را علنی كرد با روحانیون به خصوص با آقای خمینی، بروید یك مقاله تهیه بكنید. (7)


 


به این ترتیب چند ماهی از واقعه رحلت فرزند امام نگذشته بود كه رژیم اشتباه سیاسی تاریخی خود را مرتكب شد كه این اشتباه نقطه عطف دیگری در تعمیق و گسترش نهضت اسلامی شد و آن چاپ مقاله توهین‏آمیز «ایران و استعمار سرخ و سیاه‏» به قلم رشیدی مطلق بوده است. (8)


 


تحلیلی بر مقاله «ایران و استعمار سرخ و سیاه‏»


 مقاله مزبور، به مناسبت روز كشف حجاب و نزدیكی سالگشت انقلاب سفید در17 دیماه‏1356 در روزنامه اطلاعات چاپ و منتشر شد. محتوای مقاله درباره انقلاب شاه و مردم و معرفی مخالفان آن تحت عنوان عوامل «استعمار سرخ و سیاه‏» بوده است. نویسنده سعی كرد رابطه نامرئی بین آن دو استعمار را روشن كرده و به مردم معرفی كند. نگارنده مقاله در عین حال كه آگاهانه روحانیون را به عنوان ارتجاع سیاه، مورد توهین و حمله قرار داده بود؛ آنان را عاملی در دست مالكان، برای ایجاد مشكل در راه پیشبرد انقلاب سفید و ناپایدار ساختن ثبات سیاسی كشور معرفی كرده است. اما به طور زیركانه سعی نموده خط فاصلی بین روحانیون تندرو مخالف با روحانیون طرفدار رژیم و محافظه‏كار بكشد و با معرفی عده معدودی از آنان به عنوان مخالفان اصلاحات، اختلاف درون گروهی روحانیون را برجسته ساخته و از همبستگی گروهی آنان ممانعت ‏به عمل آورد. مؤلف مقاله، امام خمینی(س) را جزء معدود علمای مخالف ذكر كرده و در ریشه‏یابی علل مخالفت، ایشان را وابسته به «مركز استعماری انگلیس‏» می‏داند. یعنی همان توهمی كه شاه را تا پایان حیاتش همراهی كرده و انقلاب را ناشی از درافتادن وی با قدرت های بزرگ می‏دانست. به هر حال، مقاله با مطالب اهانت‏آمیز سعی كرده نفوذ اجتماعی و سیاسی امام خمینی(س) را در بین توده‏ها تضعیف ساخته و از بین ببرد. در قسمت پایانی مقاله، ضمن معرفی امام به عنوان عامل اصلی واقعه 15 خرداد، از مفاد یك گزارش خبری مبنی بر ورود یك عرب به نام محمد توفیق القیسی با یك چمدان محتوی ده میلیون ریال پول نقد به ایران و دستگیری وی خبر می‏دهد و همچنین مصاحبه مطبوعاتی نخست‏وزیر وقت را نیز شاهدی بر آن ذكر می‏كند. ورود فرد عرب در جریان واقعه 15 خرداد، از جانب مقام های رسمی و روزنامه‏های دولتی در سطح گسترده مطرح شد اما از آن زمان تا سال‏1356 یعنی به مدت 14 سال مساله مسكوت گذاشته شده بود و حتی رژیم درصدد اثبات آن با دلایل و شواهد متقن و مستدل نیز برنیامد. خلاصه كلام اینكه، هیچ كدام از قسمت های مقاله بر بنیاد اسناد محكمه‏پسند و مسئول، بنا نشده بود كه بعدها شاه قسمتهای عمده آن را در كتابش «پاسخ به تاریخ‏» تكرار نمود.


 


در مورد نویسنده مقاله بین صاحب‏نظران اتفاق نظر وجود ندارد. با این همه بر سر اینكه احمد رشیدی مطلق، اسمی مستعار است تقریبا از همان روزهای اول وحدت نظر وجود داشت. در فهرست احتمالی نویسندگان اسامی داریوش همایون (وزیر اطلاعات و جهانگردی كابینه جمشید آموزگار)، فرهاد نیكوخواه، (9) پرویز نیكخواه، امیرعباس هویدا، ساواك دیده می‏شود. (10) اما این نظر كه «با توجه به شكل حكومت پهلوی و سلسله مراتب تصمیم‏گیری در رژیم چنین تصمیمی باید از طرف شخص شاه یا ساواك یا هیات دولت اتخاذ شده باشد و اینكه چه كسی این تصمیم را گرفت، اهمیتی ندارد» پذیرفتنی می‏نماید. زیرا ساواك بر مطبوعات نظارت كامل داشت و بدون اجازه آن سازمان، مطالبی به این مهمی امكان چاپ نداشت.


 


شرح چگونگی واقعه‏19 دی


با توزیع روزنامه اطلاعات در شهر قم، خبر اهانت ‏به امام و روحانیون بسرعت در محافل علمی و مذهبی حوزه پیچید. طلاب حوزه علمیه این خبر تازه را به اطلاع اساتید و فضلای حوزه رساندند. بنابراین اولین واكنش نیز از سوی اساتید حوزه علمیه، كه شاگردان، همكاران یا دوستان امام بودند، نشان داده شد. تعدادی از فضلا و اساتید شب هیجدهم دی به دعوت سید حسین موسوی تبریزی در منزل آیت‏الله نوری همدانی نشست اضطراری پیرامون مقاله چاپ شده و اهانت‏به روحانیون و امام تشكیل دادند. از افراد شركت‏كننده در این جلسه حساس، كه گردانندگان اصلی و تصمیم‏گیرندگان وقایع چند روز بعد قم بودند، می‏توان از حسین نوری همدانی، محمدعلی گرامی، یوسف صانعی، وحید خراسانی، سیدحسین موسوی تبریزی، جعفر سبحانی، ناصر مكارم شیرازی، محمد مؤمن، سیدحسن طاهری خرم‏آبادی، محمد محمدی گیلانی، علی مشكینی، شاكری تهرانی، محمد یزدی و چند تن دیگر نام برد.


 


در این جلسه دو پیشنهاد مهم مطرح شد و هر كدام از آن دو نظر مخالفان و موافقانی داشت. یك نظر این بود كه كلاس های درس حوزه و مدارس مذهبی قم تعطیل نشود بلكه اساتید در كنار دروس فقهی چند دقیقه‏ای پیرامون فاجعه توهین به روحانیت و امام صحبت كنند و با بحث كلاسی، طلاب را نسبت‏به ماجرا و وظایف خود روشن و آگاه سازند. این نظر كه از جانب مكارم شیرازی و وحید خراسانی مطرح شده بود توسط اكثریت‏شركت‏كنندگان رد شد زیرا چنین برنامه‏ای نیاز به زمان طولانی داشت، اما در كوتاه‏ مدت جوابگوی نهضت اسلامی، كه با رحلت آیت‏الله مصطفی خمینی جان دوباره‏ای پیدا كرده بود، نمی‏شد و «موج‏آفرین‏» نبود. نظر دوم، كه از جانب اكثریت‏حضار مطرح شده بود، خواهان تعطیلی كلاس های درس و نماز جماعات در روز هیجدهم دی ماه به نشانه اعتراض بود. بر اساس سنت قدیمی و رایج‏حوزه علمیه در وقایع مهم سیاسی و مذهبی كلاس های درس را به نشانه اعتراض تعطیل می‏كردند و به دنبال آن، مراجع، فضلا و اساتید حوزه اعلامیه صادر كرده، مردم را از واقعیت های موجود آگاه می‏ساختند. این شیوه در سال های پیشین بارها امتحان موفقیت‏آمیز خود را پس داده بود و به تعبیری «موج‏آفرین‏» بوده است. (11)


 


باید افزود كه این اختلاف‏نظر برآیند اختلافات دیدگاههای سیاسی شركت‏كنندگان جلسه نبود؛ از این رو، در روند تصمیم‏گیری و هدایت مراسم روز هیجدهم دی ماه تاثیری نگذاشت و همگی آنان به طور هماهنگ به اقدام پرداخته و سخنرانی های تند و مؤثری نیز انجام دادند. تصمیم بعدی شركت‏كنندگان جلسه، مطلع ساختن مراجع بزرگ و درجه اول حوزه از تصمیم جلسه اساتید و هماهنگی با ایشان بوده است. چند تن از فعالان جلسه از جمله موسوی تبریزی، طاهری خرم‏آبادی، مؤمن، نوری همدانی و یزدی مامور ابلاغ تصمیم جلسه به آیات عظام محمدرضا گلپایگانی، سیدكاظم شریعتمداری، شیخ مرتضی حائری و سیدشهاب‏الدین نجفی مرعشی شدند. (12) مراجع بدون هیچ‏گونه مقاومتی تصمیم جلسه مبنی بر تعطیلی كلاس های درس را پذیرفتند. به این ترتیب در مقابل اقدامات ضدمذهبی و روحانی رژیم جبهه مشتركی تشكیل دادند. اتفاق نظر آیات عظام یكی از مهمترین جلوه‏های هماهنگی مواضع سیاسی و آگاهی گروهی آنان بوده است. چنین وحدت نظری و تداوم آن در یك سال بعد، رهبری روحانیون را در كل نهضت مطرح ساخت و با وقایع تسلسلی بعدی، موقعیت آنان در رهبری تثبیت كرد. باید افزود كه كوچكترین شكاف در صفوف مراجع بزرگ حوادث ناگواری برای رهبری نهضت پدید می‏آورد؛ اما رفتار هماهنگ و هوشمندانه توام با آگاهی گروهی روحانیون از بروز اختلاف نظر سیاسی جلوگیری كرد. چنین موضع‏گیری هماهنگی در رفتار سیاسی ده سال گذشته مراجع كم‏سابقه بوده است. آنان نه در واقعه كاپیتولاسیون و نه در ماجرای‏17 خرداد 1354 و نه حتی در وقایع مربوط به جشنها و تغییر تاریخ هجری به شاهنشاهی به چنین وحدت نظری دست نیافته بودند.


 


از این رو، باید از این موضع‏گیری مراجع به عنوان نقطه عطف فعالیت ‏سیاسی آنان نام برد. به هر حال، صبح روز هیجدهم دی ماه كلاسهای درس حوزه به طور هماهنگ تعطیل و راهپیمایی حدود دویست نفر از طلاب با راهنمایی مدیران مراسم از جلوی مدرسه خان به سوی منازل آیات عظام آغاز شد. (13) در بین راه مدرسه خان تا بیت آیت‏الله گلپایگانی - اولین مكان تجمع اعتراض‏آمیز تظاهركنندگان - تعدادی از مردم غیرروحانی از طبقات مختلف به صف راهپیمایی پیوستند و جمعیتی در حدود پانصد نفر را تشكیل دادند. آیت‏الله گلپایگانی در یك سخنرانی، ضمن اعلام مواضع مخالفت‏آمیز علما درباره اصلاحات شاه، وحدت كلمه و اجتناب از تفرقه و اختلاف را توصیه نمودند. ایشان در قسمتی در سخنرانی خود گفتند: مدتی است كه به دین و روحانیت جسارت می‏كنند دستگاهها می‏گویند روحانیت ‏با ما بودند در صورتی كه همه مراجع با برنامه آنها مخالف هستند و این را همه می‏دانند و حالا هم مخالف هستیم بعدا هم مخالف خواهیم بود... باید متحد باشید اختلاف را كنار بگذارید اختلاف بین ما از آمدن كارتر زیان‏آورتر است، آنها از اختلافات ما استفاده می‏كنند ... درسها را تعطیل كردیم ولی نباید كه به همین جا اكتفا كنیم. (14)


 


تظاهركنندگان پس از استماع سخنان ایشان به طرف منزل آیت‏الله شریعتمداری به راه افتادند. ظاهرا در مسیر منزل این دو، از جانب نیروهای انتظامی موانعی ایجاد شد، اما راهپیمایی جنبه خشونت‏آمیز پیدا نكرد. آیت‏الله شریعتمداری هم در یك سخنرانی كوتاه، خواستار مجازات نویسنده مقاله شد و طلبه‏ها را به اتحاد دعوت كرد. ایشان در قسمتی از بیانات خود گفتند: باید این شخص كه توهین كرده مجازات شود. ما اقدام می‏كنیم حرف ما را گوش نمی‏دهند؛ ولی این را بدانید اینها به ضرر خودشان است چون همه مردم ایشان (خمینی) را می‏شناسند ولی شما آرام باشید و متحد باشید، معلوم می‏شود شما ما را قبول دارید كه به اینجا آمدید؛ پس بگذارید ما با آقایان مشورت كنیم تا ببینیم چه باید كرد. (15)


 


قسمت اخیر صحبت های ایشان به طور تلویحی بیانگر حضور مردم غیر روحانی می‏باشد. زیرا چنین استنباط می‏شود كه به كار بردن عبارت «معلوم می‏شود شما ما را قبول دارید» برای طلاب چندان توجیهی ندارد زیرا طلبه‏ها به مراجع عظام به عنوان یك مقام قدسی می‏نگریستند. پس از پایان سخنرانی، مراسم بعدازظهر در حسینیه آیت‏الله نجفی مرعشی تعیین شد. ایشان نیز ضمن اشاره به سوابق آشنایی خود با امام و رد اتهامات مقاله گفتند: من در مدت عمرم این مصیبت هایی كه در این قرون اخیر عالم روحانیت دید و ما متاثریم در عمرم ندیده بودم. الآن در حدود هشتاد سالم هست من خدا گواه هست كه من یك همچون مصائبی كه متوجه به روحانیت‏باشد، هیچ یاد ندارم ... كجا یك همچو چیزی هست؟ در تمام این ممالك راویه دنیا ببینید نسبت‏به روحانیت‏ یك همچو حركاتی هست؟ اگر شما پیدا كردید در یكی از روزنامه ‏های خارجی كه یك عالمی از علمایشان یك كشیشی به یك خاخامی به چه به یك معبدی! مثلا روحانیت در هر مملكتی مقامی دارد، مقام مقدسی دارد، محترم است. (16)


یادداشت ها

 1) آنتونی پارسونز، غرور و سقوط، ترجمه منوچهر راستین، تهران: انتشارات هفته، چاپ اول،1363، ص‏103.


2) غلامرضا نجاتی،تاریخ سیاسی بیست و پنج‏ساله ایران: (از كودتا تا انقلاب)،تهران: مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، چاپ چهارم،1373، جلد 2. صص 18 -19.


3) تحریر تاریخ شفاهی انقلاب ایران، به روایت رادیو بی‏بی‏سی، به كوشش ع. باقی، قم: نشر تفكر، چاپ اول،1373، صص 261 - 262.


4) خاطرات عبدالكریم عابدینی، حماسه‏19 دی قم‏1356، به كوشش علی شیرخانی، تهران: مركز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول،1377، ص 141.


5) غلامرضا نجاتی، همان، ص 58.


6) امام خمینی(س)، صحیفه نور، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، جلد 1، 1370، صص‏427-438.


7) تحریر تاریخ شفاهی انقلاب ایران صص‏263 - 264.


8) برای كسب آگاهی بیشتر از محتوای مقاله ر.ك: روزنامه اطلاعات،17/10/77؛ همچنین ع. باقی، بررسی انقلاب ایران، قم: دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ اول، 1370، ضمیمه شماره 1؛ حماسه‏19 دی قم‏1356، ضمائم، ص‏236 -233.


9) نیكخواه از سران حزب توده بوده كه پس از كودتای 28 مرداد 1332 به اروپا رفت‏بعد به جمع طرفداران سلطنت پیوست.


10) برای كسب آگاهی بیشتر ر.ك: غلامرضا نجاتی، همان، صص‏63 - 64؛ ع. باقی، همان، صص‏223-228؛ آنتونی پارسونز، همان، ص‏99.


11) «خاطرات سید حسین موسوی تبریزی‏»، حماسه‏19 دی قم‏1356، ص‏173. 12) همان، «خاطرات سید حسن طاهری خرم‏آبادی‏»، كتاب، صص 124 - 125. 13) همان، «خاطرات محمد شجاعی‏»، همان كتاب، ص 85. 14) آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، پرونده سید احمد خوانساری، جلد3،3/175، شماره 36538، ص‏237. 15) همان.


16) سخنرانی آیت‏الله نجفی مرعشی، حماسه‏19 دی قم‏1356، صص 242 -243.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

تصاویری ناب از 15 خرداد 42

 
قیام 15 خرداد، نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت ایران به رهبری حضرت امام خمینی (ره) می‌باشد. در سحرگاه 15 خرداد 1342، عوامل رژیم شاه به خانه ساده و بی‌آلایش حضرت امام در قم یورش بردند و امام خمینی (ره) كه روز پیش از آن در روز عاشورای حسینی در مدرسه فیضیه قم، طی سخنان كوبنده‌ای پرده از جنایات شاه و اربابان آمریكایی و اسرائیلی او برداشته بودند، ‌دستگیر و به زندانی در تهران منتقل شدند. هنوز چند ساعتی از این حادثه نگذشته بود كه خیابان‌های شهر قم زیر پای مردان و زنان مسلمان و انقلابی كه به قصد اعتراض از خانه‌هایشان بیرون آمده و به حمایت از رهبرشان فریاد برآورده بودند، به لرزه درآمد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 6 تیر 1393

قیام پانزده خرداد


قیام خونین پانزده خرداد

مقدمه

این كه، چه عواملی در پیروزی انقلاب اسلامی و واژگونی رژیم 2500 ساله ی شاهنشاهی، نقش اصلی و اساسی داشته اند از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

از سال 1341 كه نهضت مقدس امام خمینی قدس سره آغاز شد، تا سال 1357 كه این نهضت به ثمر رسید با ظهور انقلابی بی نظیر كه ثمره ی آن تحقق نظام جمهوری اسلامی بود، همواره تنی چند از عالمان مجاهد، با یاری مردم فقیر و زجر كشیده، خود را به آتش و خون زدند و با تحمل سختی های بسیار مبارزه را تا پیروزی نهایی ادامه دادند.

در طی این سال ها، ضمن نبردِ نابرابر ایمان و كفر، منادیان حق و حقیقت دینی، با الگو قرار دادن مبارزات صدر اسلام، و با جدّیت وصف ناپذیر، نهضت مقدس امام خمینی« قدس سره» را استمرار بخشیدند و روحیه ی سلطنت ستیزی را تقویت كردند و در هر مناسبتی با نام رهبر تبعیدی خود حركت انقلابی جمعیت های تظاهر كننده را پرشتاب و با توان ساختند.

قیام 15 خرداد نقطه ی عطفی در تاریخ مبارزات ملت قهرمان ایران است، كه رهبری داهیانه ی امام خمینی« قدس سره» و یاری روحانیان انقلابی  در تداوم آن، طی یك دوره ی پانزده ساله، نقش اساسی داشته است. و در همه ی آن سال ها سال روز 15 خرداد هیچ گاه در سكوت و خاموشی سپری نشد؛ زیرا كه 15 خرداد برای امت قهرمان و شهید پرور ایران، از اهمیت و اعتبار ویژه ای برخوردار بوده و خواهد بود.   

15 خرداد، روز قیام خونین مردم جان بركفی بود كه، به نام اسلام و برای اسلام به میدان آمدند و علیه نظام ستمشاهی شوریدند. 15 خرداد روز آغاز نهضت مقدس اسلامی، روز عصیان علیه طاغوت و طاغوتیان و روزی بود كه ملت ایران زیر بیرق اسلام گرد آمد و برای مقابله با دشمنان اسلام و قرآن وارد صحنه شد و پشت رژیم ستمشاهی را به لرزه انداخت.

در سحرگاه 15 خرداد سال 1342، دژخیمان رژیم ستمشاهی به خانه ی امام در قم یورش بردند و امام خمینی« قدس سره» را كه سه روز پیش از آن، به مناسبت عاشورای حسینی در مدرسه ی فیضیه، طی سخنان كوبنده ای پرده از جنایات شاه و اربابان امریكایی و اسراییلی او برداشته بود، دستگیر و دور از چشم مردم به زندانی در تهران منتقل كردند.

هنوز چند ساعتی نگذشته بود كه خیابانهای شهر قم زیر پای مردان و زنان مسلمان و انقلابی كه به قصد اعتراض از خانه هایشان بیرون آمده و به حمایت از رهبرشان فریاد برآورده بودند، به لرزه در آمد. همین صحنه، در همان روز در تهران و چند شهر دیگر نیز به وجود آمد و مردم ایران با قیام گسترده ی خود نشان دادند كه خواستار برقراری حكومت اسلامی و پایان دادن به رژیم ستمشاهی هستند. به همین جرم بود كه گلوله های شلیك شده از خشم و كینه ی حكومت شاه، قلب صدها مسلمان انقلابی به پا خاسته را در 15 خرداد 1342 نشانه رفت و آنان را به خاك و خون كشید. بدین ترتیب، تاریخ ایران اسلامی و تاریخ مبارزات امت اسلامی، در روز 15 خرداد 1342 ورق خورد و فصل جدیدی در كارنامه ی رویارویی مستضعفان با مستكبران گشوده شد.

رفراندوم ساختگی

روز 6 بهمن 1341 برای شش اصل پیشنهادی شاه رأی گیری شد. در مدت اخذ رأی دو صندوق وجود داشت. یكی برای آرای موافق و دیگری برای مخالف. در تهران در همان دقایق اول این خبر چون بمبی صدا كرد كه چند نفری كه رأی مخالف در صندوق ها ریخته اند، مورد ضرب و شتم مأموران قرار گرفته و به زندان انتقال یافته اند. مخالفان به جای دادن رأی مخالف، از شركت در رفراندوم خودداری كردند. در هر حال دولت اعلام كرد 000، 598، 5 نفر در رفراندوم شركت و رأی مثبت دادند. آرای مخالف فقط 4015 رأی اعلام شد.     

شاه در روز 8 بهمن به دنبال اعلام نتیجه رفراندوم، طی نطقی گفت:

«در آینده، كشور ایران را كشور آزاد مردان و آزاد زنان می سازیم. زن و مرد ایرانی با استفاده از شرایط جدید اجتماعی، دوشادوش یكدیگر برای ساختن ایران آباد خواهند كوشید. آنچه روی داد انقلابی بزرگ، قانونی و مقدس است كه شما بر آن صحه نهادید و ما به همت شما مملكتی خواهیم ساخت كه با پیشرفته ترین ممالك برابری كند.»

یكی از اصولی كه به رأی عمومی گذاشته شد، تجدید نظر در قانون انتخابات بود. هیأت وزیران بر اساس مصوبه ی تجدیدنظر در انتخابات، تصویب نامه ای صادر كرد و دولت به استناد این تصمیم خلاف قانون اساسی، برای زنان حق انتخاب كردن و انتخاب شدن را به رسمیت شناخت. با توجه به این كه این موضوع نه معنای آزادی زن در حق رأی دادن بود، بلكه ترویجِ بی بندوباری و حضور زنان در كانون های فحشا و منكرات بود و این مطلب را امام و علما به خوبی دریافتند، لذا برای حفظ كیان و كرامت انسانی زنان بزرگوار، جامعه ی روحانیت قم به زعامت آیت الله العظمی امام خمینی« قدس سره» این تصمیم دولت را بدون عكس العمل نگذاشت و واكنشی شدید نشان داد .

آیات عظام پس از نشست و گفتگو، مبادرت به صدور اعلامیه ای 6 صفحه ای مستند و مستدل نمودند و زیر آن را امضا كردند. امضا كنندگان عبارت بودند از: آیات عظام امام خمینی« قدس سره»، لنگرودی، زنجانی، علامه طباطبایی، موسوی یزدی، گلپایگانی، شریعتمدای، آملی، و مرتضی حائری.

در اعلامیه ی یاد شده با توجه به قانون اساسی و قوانین موضوعه كشور، اقدام دولت را در صدور تصویب نامه ی هیأت وزیران مبنی بر اصلاح قانون انتخابات، غیر قانونی اعلام و به دولت به شدت اعتراض شد.    

حمله به مدرسه ی فیضیه قم

امام خمینی« قدس سره» در مبارزات خود علیه استبداد، عملاً رهبری قیام را در دست گرفت و سایر علما به دنبال او قدم برداشتند. از جمله ی اقدامات ایشان اعلامیه ای خطاب به علما و روحانیان بود. متن اعلامیه به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت ذی شرافت حضرات علمای اعلام و حجج اسلام دامت بركاتهم اعظم الله تعالی اجوركم. چنان چه اطلاع دارید، دستگاه حاكمه می خواهد، با تمام كوشش به هدم احكام ضروریه ی اسلام، قیام و به دنبال آن مطالبی است كه اسلام را به خطر می اندازد و لذا این جانب عید نوروز را به عنوان عزا و تسلیت به امام عصر(عج) جلوس می كنم و به مردم اعلام خطر می نمایم. مقتضی است حضرات آقایان نیز همین رویه را اتخاذ فرمایند، تا ملت مسلمان از مصیبت های وارده بر اسلام و مسلمین اطلاع حاصل نمایند.

والسلام علیكم و رحمةالله بركاته.

روح الله الموسوی الخمینی

26 شوال1382

پس از صدور اعلامیه، علمای تهران و سایر شهرستان ها به تبعیت از، امام طیّ اعلامیه هایی عید را عزای ملی اعلام، و متذكر شدند، به جای دید و بازدید مجالس سوگواری تشكیل شود. از جمله آیت الله سید محمّد بهبهانی در این زمینه، اعلامیه ای انتشار داد.

یورش به مدرسه ی فیضیه قم كه، در بعداز ظهر روز دوم فروردین 1342 صورت گرفت از فجایع حكومت شاه می باشد. اعلامیه امام خمینی« قدس سره »درباره ی حمله به مدرسه فیضیه و تشریح جنایات آن موجب شد كه علمای شهرستان ها و اهل منبر به حركت سریعتری دست بزنند و گذشته از انتشار اعلامیه های متعدد و همدردی با علمای قم، چند روزی از رفتن به مساجد و منابر و اقامه ی نماز جماعت خودداری كردند.       

اعلامیه ی كوبنده و تكان دهنده ی امام خمینی كه، به مناسبت چهلمین روز فاجعه قم صادر شد، بار دیگر افكار عمومی را متوجه اقدامات شاه و دولت كرد.

محرم1383 هجری قمری و مقدمات قیام خونین 15 خرداد 1342

ماه محرم هر سال، یادآور قیام امام حسین بن علی «علیه السلام» است. امام حسین «علیه السلام» همواره مشعل فروزانی برای نهضت های اسلامی است و جامعه ی تشیّع در طی قرن ها، به یاد امام حسین« علیه السلام» می گرید و خون او را حیات بخش نهال آزادی و حق و عدالت می داند. مسلمان شیعه در هر كجای دنیا باشد، دهم محرم را به عنوان عاشورای امام حسین« علیه السلام» می شناسد و پیوندی معنوی و نامرئی با امام حسین« علیه السلام» او را به تفكر در قیام خون و شهادت می برد و بر حسب استعداد، نكاتی از پیامِ امام حسین« علیه السلام» را از فراز نسل ها می گیرد. چه بسیار انسان های والا كه با لحظاتی در یاد امام حسین «علیه السلام» همه عوامل ذلت و خواری را كنار گذاشته اند و در راه حق و پیوستن به مكتب او جان باخته اند. با حضور این نقطه ی درخشان، فرارسیدن محرم 1383قمری و پا بر جا بودن حوزه ی قم با وجود تلاشی كه دولت در تعطیل آن نمود، معنی بسیار داشت. معنی حضور امام حسین علیه السلام در مبارزه ای بزرگ. به همین جهت رژیم حاكم می بایست تدابیر لازم را كرده باشد تا، به هر ترتیب از محرم بگذرد. اعلامیه ی شهربانی كل كشور، عباراتی داشت كه نگرانی دولت را می رساند و از مردم مسلمان سوگواری مشروع می خواست، یعنی سوگواری كه توأم با دعای به تاج و تخت شاه باشد و زیانی به منافع امپریالیسم امریكا و انگلیس نرساند. اما رهبر بیدار نهضت، تمام قوا را مجهز كرد، تا محرم صورت واقعی خود را باز یابد و به همین لحاظ در پیامی كه امام خمینی« قدس سره» به وعاظ و گویندگان دینی و هیأت های مذهبی داد، فرمود:

«... دستگاه جبار ... درصدد گرفتن التزام و تعهد از مبلغین و سران هیأت عزادار است كه از مظالم دم نزنند و دستگاه جبار را به خودسری واگذارند.

لازم است تذكر دهم كه، این التزامات علاوه بر آن كه ارزش قانونی نداشته و مخالفت با آن هیچ اثری ندارد، التزام گیرندگان، مجرم و قابل تعقیب هستند...    

... عجب است دستگاه، بی پروا ادعا دارد كه قاطبه ی ملت با اوست و از پشتیبانی اكثریت قاطع برخوردار است، با این وصف در تمام شهرستانها، قرا و قصبات به دست و پا افتاده و با ارعاب و تهدید ملت، خفقان ایجاد می كند. اگر این ادعا صحیح است، ملت را این چند روز به حال خود واگذارند تا، از پشتیبانی مردم متمتع شده، موافقت 6 میلیونی به همه ملل جهان ظاهر، والاّ اشاعه اكاذیب برای تشویق افكار عامه بر خلاف مصالح اسلام و مملكت، جرم و قابل تعقیب است... حضرات مبلغین ... از توهّم چند روز حبس و زجر نترسند، (وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا و اَنْتُم الْاَعْلَونْ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینْ). آقایان بدانند، كه خطر امروز بر اسلام كمتر از خطر بنی امیه نیست... خطر اسراییل و عمال آن را به مردم تذكر دهید... سكوت در این ایام تأیید دستگاه جبار و كمك به دشمنان اسلام است... از سخط خدای تعالی بهراسید. اگر به واسطه ی سكوت شماها به اسلام لطمه ای وارد آید، نزد خدای تعالی و ملت مسلمان مسؤول هستید... از اخافه و ارعاب سازمان ها و دستگاه شهربانی هراسی به خود راه ندهید...»

ملاحظه می شود، امام تكلیف خود را به چه ترتیب انجام می داد. و با دقت اوضاع را بررسی می كرد و نتایج به دست آمده را در اختیار مبارزان می گذاشت. همان طور كه در آن دهه ی محرم، وعاظ تنها لعن و نفرت و اظهار انزجار نسبت به یزیدِ دودمان اموی نداشتند، بلكه با نوحه سرایی و خواندن اشعار انقلابی برای كشتگان مدرسه فیضیه، به یاری امام حسین «علیه السلام» می شتابند، خطر اسراییل را برای امت مسلمان یادآور می شوند و تأكید روی خطری می كنند كه، از جانب رژیم های وابسته، بر اسلام وارد می شود و كمتر از خطر بنی امیه نیست.

تظاهرات دهم محرم 1383

مقدمات، حاكی از تظاهرات گسترده روز عاشورا بود. خطبا و وعاظ طی دهه ی محرم گفتنی ها را بیان كردند و روزنامه های دولتی هم به همراه رادیو سعی كردند، آرامش حفظ شود و كمتر مردم به آگاهی هایی دست یابند. از نظر این رسانه های گروهی، در كشور، خبری نبود. تمام تبلیغات در اطراف نتایج رفراندوم و انقلاب سفید شاه دور می زد و ثمرات آینده ی آن، یكی، بعد از دیگری شمرده می شد و به دهقان و كارگر و دیگر طبقات نوید و بشارت زندگی مرفهی را می داد و از دین و مذهب و روحانیت به عنوان ارتجاع و خطر ارتجاع و موانعی كه انقلاب سفید را تهدید می كند یاد می شد.

روز عاشورا ده ها هزار نفر از مردم كه در جریان دقیق مبارزه بودند، با در دست داشتن عكس های امام با شعارِخمینیخدانگهدار تو،ملت طرفدار تو، به خیابان های تهران ریختند. محل اجتماع، مسجد و مدرسه حاج ابوالفتح در نظر گرفته شده بود؛ اما این مدرسه از صبح زود در محاصره ی پلیس قرار گرفت ولی در اثر ازدحام جمعیت برای مراسم عزاداری و فریاد شعارهای ضد رژیم، كنترل از دست پلیس خارج، و مسجد و اطراف آن در اختیار مردم قرار گرفت و با شعار به راهپیمایی پرداختند. تظاهر كنندگان، پس از عبور از سه راه امین حضور و سرچشمه، به میدان بهارستان رسیدند و پس از نصب عكس امام، در این میدان به خیابان فردوسی رفتند و با نطق و خطابه، انقلاب سفید شاه را محكوم ساختند و، سپس به سوی دانشگاه تهران حركت و فریاد «خمینی بت شكن خدانگهدار تو» اوج گرفت.    

در بازگشت، وقتی جمعیت به مقابل كاخ مرمر رسید، فریادِ «مرگ بر این دیكتاتور» طنین انداز شد.»

در واقع هدف از تظاهرات در همین جمله خلاصه شده بود و سقوط شاه را طلب می كرد. راهپیمایی و تظاهرات آن روز در ساعت 3 بعدازظهر پس از بازگشت به بازار پایان گرفت و تظاهرات فردای آن روز از مسجد  شاه اعلام شد. شب یازدهم، هم تظاهراتی از جانب دانشجویان دانشگاه تهران در حمایت از رهبری نهضت با شعار خمینی پیروز است، صورت گرفت. این تظاهرات از مسجد هدایت خیابان استانبول تا میدان شاه ادامه یافت و جمعیت تظاهر كننده به عزاداران مدرسه حاج ابوالفتح پیوست.     

بخشی از سخنان تاریخی امام خمینی« قدس سره»

در 13 خرداد 1342 (دهم محرم 1383)

الان عصر عاشورا است... گاهی كه وقایع روز عاشورا را از نظر می گذرانم، این سئوال برایم پیش می آید كه، اگر بنی امیه و دستگاه یزید بن معاویه تنها با حسین «علیه السلام» سر جنگ داشند، آن رفتار وحشیانه و خلاف انسانی چه بود كه، در روز عاشورا نسبت به زنهای بی پناه و اطفال بی گناه مرتكب شدند؟ زنان و كودكان چه تقصیر داشتند؟ طفل شش ماهه ی« حسین علیه السلام» چه كرده بود؟ (گریه ی حضار) به نظر من آنها با اساس، كار داشتند. بنی امیه و حكومت یزید با خاندان پیامبر مخالف بودند. بنی هاشم را نمی خواستند و غرض آنها از بین بردن این شجره ی طیبه بود. همین سئوال این جا مطرح می شود كه، دستگاه جبار ایران با مراجع سرجنگ داشت، با علمای اسلام مخالف بود، به قرآن چكار داشتند؟ به مدرسه فیضیه چكار داشتند؟ به طلاب علوم دینیه چكار داشتند؟ به سید 18 ساله چكار داشتند؟ (گریه حضار) سید 18 ساله با شاه چه كرده بود؟ به دولت چه كرده بود؟ به دستگاه جبار ایران چه كرده بود؟ (گریه شدید حضار) به این نتیجه می رسی كه، اینها با اساس كار دارند؟ با اساس اسلام و روحانیت مخالفند. اینها نمی خواهند، این اساس موجود باشد. اینها نمی خواهند صغیر و كبیر ما موجود باشد. اسراییل نمی خواهد، در این مملكت قرآن باشد. اسراییل نمی خواهد، در این مملكت علمای اسلام باشند. اسراییل نمی خواهد، در این مملكت دانشمند باشد. اسراییل به دست عمال سیاه خود، مدرسه فیضیه را كوبید. ما را می كوبد. شما ملت را می كوبد. می خواهد اقتصاد شما را قبضه كند. می خواهد، تجارت و زراعت شما را از بین ببرد. می خواهد ، ثروتها را تصاحب كند. اسراییل می خواهد، به دست عمال خود آن چیزهایی را كه مانع هستند، آن چیزهایی را كه سد راه هستند، از سر راه بردارد. قرآن سد راه است، باید برداشته شود. روحانیت سد راه است، باید شكسته شود. مدرسه فیضیه و دیگر مراكز علم و دانش سد راه است، باید خراب شود. طلاب علوم دینیه ممكن است، بعدها سد راه بشوند، باید كشته شوند. از پشت بام پرت شوند. باید سر و دست آنها شكسته شود. برای این كه اسراییل به منافع خودش برسد. دولت ایران به تبعیت از اغراض و نقشه های اسراییل به ما اهانت كرده و می كند.   

امام« قدس سره» سپس به رفراندوم فرمایشی اشاره می فرمایند:

«شما اهالی محترم قم ملاحظه فرمودید، آن روز كه آن رفراندومی كه برخلاف مصالح ملت ایران بود، با زور سرنیزه اجرا شد، در كوچه ها و خیابان های قم، در مراكز روحانیت، در جوار فاطمه معصومه «علیها السلام» مشتی اراذل و اوباش را راه انداختند. در اتومبیل ها نشاندند و گفتند مفت خوری تمام شد، پلوخوری تمام شد. آیا این طلاب علوم دینیه كه شباب عمرشان را، موقع نشاطشان را، در این حجرات می گذرانند و ماهی 40 الی صد تومان بیشتر ندارند، مفت خورند!؟ ولی آنهایی كه، یك قلم درآمدشان، هزار میلیون تومان است، مفت خور نیستند؟ .. باید ملت قضاوت كند كه، مفت خور كیست؟ من به شما نصیحت می كنم، ای آقای شاه! من به تو نصیحت می كنم، دست از این اعمال و رویه بردار. من میل ندارم كه، اگر روزی ارباب ها بخواهند تو بروی، مردم شكرگزاری كنند. من نمی خواهم، تو مثل پدرت بشی. شما ملت ایران به یاد دارید، پیرمردها، چهل ساله ها، حتی سی ساله هایمان نیز یاد دارند كه، در جنگ دوم جهانی سه دولت اجنبی به ما حمله كردند. شوروی و انگلستان و امریكا به ایران ریخته، مملكت را قبضه كردند. اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتك بود، لیكن خدا می داند كه مردم خوشحال بودند  كه پهلوی رفت. من نمی خواهم، تو این طور باشی. من میل ندارم، تو مثل پدرت شوی. نصیحت مرا بشنو، از روحانیت بشنو، از علمای اسلام بشنو، اینها صلاح ملت را می خواهند. از اسراییل نشنو. اسراییل به درد تو نمی خورد. بدبخت، بیچاره، چهل و پنج سال از عمرت می گذرد، یك كمی تأمّل كن. یك كمی تدبّر كن. یك قدری عواقب امر را ملاحظه كن. كمی عبرت بگیر. از پدرت عبرت بگیر. اگر راست می گویند كه، تو با اسلام و روحانیت مخالفی بد فكر می كنی. اگر دیكته می كنند و به دست تو می دهند، در اطراف آن فكر كن. چرا بی تأمل حرف می زنی؟ آیا روحانیت حیوان نجس است؟ آیا ما حیوان نجس هستیم؟ اگر اینها حیوان نجس هستند، چرا ملت ایران دست آنها را می بوسد؟ چرا به آبی كه آنها می آشامند، مردم خود را تبرك می كنند؟ آیا ما حیوان نجس هستیم؟ خدا كند كه مراد تو، از این جمله كه «اینها مثل حیوان  نجس هستند» علما و روحانیت نباشد، وگرنه تكلیف ما با شما مشكل می شود و تكلیف تو مشكل تر می شود. نمی توانی زندگی كنی. ملت نمی گذارند كه، تو با این وضع ادامه دهی. آیا روحانیت و اسلام ارتجاع سیاه است؟ لكن تو مرتجع سیاه، انقلاب سفید كردی؟ انقلاب سفید به پا كردی؟ چه انقلاب سفیدی كرده ای؟ چرا این قدر می خواهی مردم را اغفال كنی؟ چرا مردم را این قدر تهدید می كنی؟ امروز به من خبر دادند كه، عده ای از وعاظ و خطبای تهران را برده اند، سازمان امنیت و تهدید كرده اند كه، از سه موضوع حرف نزنند. 1- از شاه بدگویی نكنند. 2- به اسراییل حمله نكنند. 3- نگویند كه اسلام در خطر است و دیگر هر چه بگویند آزادند. تمام گرفتاریها و اختلافات ما در همین سه موضوع نهفته است. اگر از این سه موضوع بگذریم، دیگر اختلافی نداریم و باید دید كه اگر ما نگوییم شاه چنین و چنان است آیا آن طور نیست؟ اگر ما نگوییم اسراییل برای اسلام و مسلمین خطرناك است آیا خطرناك نیست؟ و اصولاً چه ارتباطی و تناسبی بین شاه و اسراییل است كه سازمان امنیت می گوید: از شاه صحبت نكنید، از اسراییل نیز صحبت نكنید؟ آیا به نظر سازمان امنیت شاه، اسراییلی است؟ آیا به نظر سازمان امنیت شاه، یهودی است؟! آقای شاه! شاید اینها می خواهند، تو را یهودی معرفی كنند كه من بگویم كافری تا، از ایران بیرونت كنند و به تكلیف تو برسند؟! تو نمی دانی اگر یك روز صدایی در بیاید، ورق برگردد، هیچ كدام از اینها كه اكنون دور تو را گرفته اند، با تو رفیق نیستند. اینها رفیق دلارند. اینها دین ندارند. اینها وفا ندارند. دارند همه چیز را به گردن تو بیچاره می گذارند. آن مردك كه حالا اسم او را نمی برم، آن گاه كه دستور دادم، گوش او را ببرند، نام او را می برم (احساسات شدید مردم) آمد به مدرسه فیضیه و سوت كشید، كماندوها اطراف او مجتمع شدند. فرمان حمله داد. بریزید، بكوبید، تمام حجرات را غارت كنید، همه چیز را از بین ببرید. وقتی كه، از او می پرسی، چرا این جنایات را كردید، می گویند شاه گفته است. فرمان ملوكانه است كه مدرسه فیضیه را خراب كنیم. اینها را بكشیم، نابود كنیم.      

مطالب خیلی زیاد است. بیشتر از آن است كه شما تصور می كنید. حقایقی در كار است، مملكت ما، اسلام ما، در معرض خطر است. آن چیزی كه در شرف تكوین است، سخت ما را نگران و متأسف ساخته است. از وضع ایران، از وضع این مملكت خراب، از وضع این هیأت دولت و از وضع این سردمداران حكومت نگران و متأسف هستیم و از خداوند بزرگ اصلاح امور را خواهانیم.

این سخنرانی ساده كه عبارات و كلمات آن برای همه قابل درك و فهم بود، با خطاب مستقیم به شاه او را شكست و خرد كرد و رسالتی تاریخی را به انجام رساند.

امام رسماً و علناً با شدیدترین حملات رو در روی شاه قرار گرفت. مبارزه ابعاد وسیعی یافت و نیروی انقلابی متكی به اسلام بدون تمایل به بیگانه، عینیت پیدا كرد. ترس و وحشتی كه همواره در بین توده مردم از شاه و دولت و دستگاه امنیتی وجود داشت، تا حد بسیاری از بین رفت. شاه بت بزرگی بود كه، در برابرش جز خضوع و خشوع معنی نداشت. در كلمات خطابی روح الله، شاه از آن مقام خیالی و تصوری پایین كشیده شد و به دل ها شجاعت داد كه قهرمانانه بپاخیزند  به وظایف اسلامی خود عمل كنند و فتوای تقیه حرام است را جداً به اجرا در آورند.

امام خمینی« قدس سره» با ایراد این سخنان، پاسخ نطق شاه را در 4 بهمن 1341 كه در صحن مطهر قم ایراد كرد، به صورت دندان شكن و محكم داد. این سخنان بلافاصله به تهران گزارش شد. ساواك مأموریت یافت كه امام را توقیف كند. ساعت 3 بامداد روز 15 خرداد مأموران امنیتی به منزل امام هجوم بردند و ایشان را دستگیر كردند، و به تهران آوردند.

خبر دستگیری امام به سرعت در قم و سپس در تهران و سایر شهرها انتشار یافت. مردم قم به خیابان ها ریختند و، به راهپیمایی اعتراض آمیز پرداختند.

پلیس برای پراكنده ساختن مردم ابتدا به تیراندازی هوایی پرداخت، و مردم با پلیس درگیر شدند و در همان دقایق نخست، معاون شهربانی را به قتل رساندند؛ یك كامیون نظامی را آتش زدند. تیراندازی به طرف مردم شروع شد، و عده ای از مردم كشته شدند. سرانجام با وارد شدن ارتش و مستقر كردن تانك ها و به پرواز درآوردن هواپیماها و شكستن دیوار صوتی، برای ارعاب مردم و فرارسیدن تاریكی هوا به طور موقت قضیه فیصله داده شد.

دستگیری امام قدس سره و قیام خونین 15 خرداد

هم زمان با دستگیری رهبر نهضت اسلامی و بسیاری از علما و وعاظ و شخصیت های ذی نفوذ در قم، تهران و شهرستان ها، زمینه ی یك سركوب وحشیانه و خونین توسط ایادی دژخیم فراهم شد.

اجتماعات و تظاهرات مردمی زنان و مردان در اعتراض به بازداشت امام در قم، تهران و برخی دیگر از شهرستان ها، با هجوم نیروهای مسلح، به خاك و خون كشیده شد. دانشگاه تهران با تانك و مسلسل و افراد مسلح به محاصره درآمد.

سیل خروشان كشاورزان غیور و كفن پوش ورامین، دهقانان كَن˚ و مردم جمارانبه سوی تهران سرازیر شدند؛ و انبوه جمعیت، اعم از بازاریان، بارفروشان، دانشگاهیان، و اقشار مختلف مردم، با غریو رعد آسای «یا مرگ یا خمینی»و «مرگ بر شاه» تهران را به لرزه درآورند.       

شاه در برابر قیام قهرآلود ملت، با رگبار مسلسل به جنگ ملت آمد؛ و توسط نیروهای تحت فرمان خود، تظاهركنندگان را با وضع فجیعی كه قلم از توصیف آن عاجز است، قتل عام كرد و تهران را در 15 خرداد 1342 به حمام خون تبدیل ساخت.

هم زمان با قتل عام مردم مبارز در تهران، كشتارهای فجیعی در قم، شیراز، مشهد، تبریز و دیگر شهرستانها، توسط دژخیمان رژیم به وقوع پیوست و برای ادامه ی سیاست سركوب با وجود سانسور شدید، خبرهای مربوط به دستگیری رهبر نهضت اسلامی ایران و قیام 15 خرداد و كشتارهای قم، تهران، مشهد و سایر شهرستانها، در مدت كوتاهی در سراسر كشور پخش شد و موجی از خشم و نفرت علیه شاه  به راه افتاد. خبرگزاریها نیز بازتاب گسترده ی قیام مردم را، در حمایت از رهبر نهضت و واكنش شخصیت های سیاسی، علمی و مذهبی اعتراض به دستگیری امام و كشتار مردم بی گناه به سراسر جهان مخابره كردند، كه یكی از آنها اعلامیه ی اعتراض آمیزِ شیخ محمد شلتوت، مفتی و رئیس دانشگاه الأزهر مصر بود، كه شش روز بعد از دستگیری امام و فاجعه ی خونین 15 خرداد صادر شد؛ در این اعلامیه دستگیری علما و اهانت به ساحت مقدس آنان، به عنوان داغ ننگی بر پیشانی بشریت معرفی گردید؛ وی طی تلگرافی خطاب به شاه خواست از تجاوز به حریم روحانیت و علمای اسلام كه پاسداران قوانین الهی هستند، خودداری كند و علمای بازداشت شده را هر چه زودتر آزاد سازد.  

حوزه های علمیه ی نجف اشرف، كربلا و كاظمین نیز به محض دریافت خبر بازداشت امام و كشتار 15 خرداد به پا خاستند و با تشكیل اجتماعات و طی تلگراف هایی به سلاطین و رؤسای جمهوری كشورهای اسلامی و سازمان های بین المللی، حمایت خود را از امام ، و تنفر خویش را نسبت به اعمال وحشیانه ی رژیم و جمعی از علما در تهران و شهرستانها، هر كدام به گونه ای حمایت خود را ابراز كردند و خواستار آزادی حضرت امام شدند.

اعتصاب سراسری تهران، در 21 خرداد به مناسبت هفتم فاجعه ی خونین فیضیه ضربه ای بود كه رژیم را درمانده تر كرد؛ مهاجرت مراجع قم و مشهد، علمای سرشناس شهرستان ها به تهران موجب شد كه رژیم تن به سیاست آرام سازی و تشنج زدایی دهد و با آزاد نمودن امام« قدس سره»، خشم ها را فرونشاند.

11 مرداد ماه 1342 امام را نمایشی آزاد و در مدت كوتاهی این آزادی تبدیل به حصر گردید؛ رژیم از ترس سیل خروشان جمیعت كه برای دیدار امام می شتافتند، نخست وی را از زندان پادگان عشرت آباد به داودیه و از آنجا به قیطریه انتقال داد؛ بدین ترتیب امام قدس سره در یك منزل شخصی كه افتخاراً در اختیار ایشان گذاشته شده بود، تحت نظر و مراقبت شدید مأموران قرار گرفت. گرچه مردم با اطلاع از وضع امام آرامش خاطری یافتند، اما اقامت مراجع قم و مشهد و علمای شهرستان ها در تهران تا مدتی ادامه یافت.     

سرانجام، رژیم، هر كدام از آنان را به گونه ای مجبور به مراجعت كرد. علی رغم این شرایط، فریبكاری رژیم، مانع از تداوم نهضت و ضربات ناشی از آن نگردید.

یكی از آثار ادامه ی حصر امام، تشكیل گروه های زیرزمین در قم، تهران و شهرستان ها بود كه، گاه با نام های جبهه ی مسلمانان آزاد، جمعیت های مؤتلفه ی اسلامی، مجمع روحانیون مجاهد و گاه بدون نام، مانند تشكیلات سری اصفهان، شیراز، قزوین، گاه نیز به صورت نشریه های انقلابی مانند، بعثت و فریاد خودنمایی می كرد.

از تعداد شهدای 15 خرداد آمار صحیحی در دست نیست. اما تعداد آنها را رقمی بین 5 تا 15 هزار نفر، تخمین زده اند. در تهران و قم و سایر شهرها دولت به دستگیری و محاكمه ی روحانیان و مردم ادامه داد. زندان ها از اقشار گوناگون مردم، پر شد و عده ای نیز محاكمه و اعدام شدند.

جریان 15 خرداد ظاهراً به نفع شاه تمام شد و امام تبعید و تاریكی خفقان حاكم شد؛ اما در واقع 15 سال بعد شاه را از این مملكت بیرون كرد و با رفتن او بار دیگر، خورشید پر تشعشع اسلام طلوع كرد و مملكت را از ظلم و ستم رهانید.

یاد و خاطره شهدای 15 خرداد برای همه ی تاریخ گرامی باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393
کودتا و سقوط کابینه دوم دولت ملی دکتر مصدق

کودتای ۲۸ مرداد (به تعبیر حکومت پهلوی: رستاخیز ۲۸ مرداد[۳]) کودتایی است که با طرح و حمایت مالی و اجرائی سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا بر ضدّ دولت محمد مصدق در مرداد ۱۳۳۲ به انجام رسید. در آمریکا از آن به نام عملیات آژاکس (به انگلیسی: Operation Ajax) نیز یاد می‌شود.

در شصتمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، آرشیو امنیت ملی آمریکا اسنادی را منتشر کرد که ضمن نشان دادنِ نقش سازمان سیا در رهبری اقدام فوق، آن را بخشی از فعالیت سیاست خارجی آمریکا به شمار آورد.




تاریخ ایرانی: در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در پی موفقیت کودتا و سقوط کابینه دوم دولت ملی دکتر مصدق، سرلشکر فضل‌الله زاهدی عهده‌دار تشکیل کابینه جدید شد.

 

کودتای ۲۸ مرداد یکی از حوادث سرنوشت‌ساز در تاریخ معاصر ایران بود که در دوازدهمین سال حکومت پهلوی دوم به وقوع پیوست و سبب تثبیت حاکمیت او تا ربع قرن دیگر شد. تابستان سال ۱۳۲۰ در میانه جنگ جهانی دوم، نیروهای بریتانیا و شوروی وارد ایران شدند. رضاشاه پهلوی عملاً از کشور تبعید شد و محمدرضا به جای پدر بر تخت سلطنت نشست. عدم اقتدار نسبی شاه جوان، بویژه در سال‌های ابتدایی، به تنش میان نیروهای سیاسی و تزلزل نهادهای قدرت دامن می‌‌زد.

 

در فاصله سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰، یعنی دهه اول سلطنت محمدرضا شاه، حدود پانزده بار نخست‌وزیر عوض شد؛ افرادی چون احمد قوام‌السلطنه، علی سهیلی، محمد ساعد، ابراهیم حکیم‌الممالک و عبدالحسین هژیر در این دوران به مقام نخست‌وزیری رسیدند.

 

از سوی دیگر، با پایان جنگ دوم جهانی جنبش‌های استقلال‌طلب در دنیا رو به گسترش بودند و در ایران نیز نگاه ملی‌گرایانه جایگاه ویژه‌ای در سیاست پیدا می‌‌کرد. در همین شرایط بود که جبهه ملی ایران در سال ۱۳۲۷، با ائتلاف طیف گسترده‌ای از نیروهای سیاسی که شاید تنها در نگاه ملی‌گرایانه خویش مشترک بودند، تأسیس شد. یکی از پایه‌های اصلی این جبهه دکتر محمد مصدق بود. رویارویی دکتر مصدق با بریتانیا در آغاز دهه ۳۰ خورشیدی موضوع تازه‌ای نبود. سال ۱۳۰۲، در دوره تصدی وزارت امورخارجه در کابینه مشیرالدوله نیز مصدق با آنچه بریتانیا منافع خود در ایران می‌‌دانست، به مخالفت پرداخته بود. بلافاصله پس از مشیرالدوله، رضاخان سردار سپه به نخست‌وزیری رسید و مصدق از قدرت فاصله گرفت.

 

ظهور مجدد و مؤثر مصدق در عرصه سیاست ایران تنها پس از اشغال کشور و برکناری رضاشاه از سلطنت ممکن شد. در اولین انتخابات پس از رضاشاه (دوره چهاردهم مجلس شورای ملی)، مصدق بیشترین رأی را در تهران کسب کرد و با تلاش او طرحی در مجلس تصویب شد که به دولت اجازه نمی‌داد در حین اشغال در مورد نفت با خارجی‌ها مذاکره کند. یکی از نقاط مهم حیات سیاسی مصدق انتخابات دوره شانزدهم مجلس شورای ملی بود که اعتراض به وقوع تقلب‌های گسترده در آن، برخی ملی‌گرایان و مخالفان دربار را بیش از پیش به هم نزدیک کرد. جبهه ملی نیز به کمک معترضانی چون محمد مصدق، حسین مکی و مظفر بقایی تأسیس شد که ورودشان به مجلس شانزدهم (در دور دوم انتخابات) راه را برای تصویب طرح ملی شدن صنعت نفت هموار کرد و سرانجام به رهبری مصدق، ملی‌ شدن نفت ایران از طرح به قانون بدل شد. جو میهن‌پرستی و بیگانه‌ستیزی در ایران بالا گرفته بود و ترور نخست‌وزیر وقت، سپهبد حاجعلی رزم‌آرا توسط فدائیان اسلام زنگ خطر دیگری بود هم برای شاه، هم برای کسانی که «خائن» و «مزدور بیگانه» نامیده می‌‌شدند. حسین علاء هم که به جای نخست‌وزیر مقتول نشست، چاره‌ای جز برخاستن زود هنگام و سپردن کرسی وزارت به مصدق نیافت.

 

دغدغه و برنامه اصلی دولت مصدق به اجرا درآوردن قانون ملی شدن صنعت نفت بود. از آن پس مذاکرات پی در پی بریتانیایی‌ها و میانجی‌گری امریکایی‌ها بی‌نتیجه ماند و حتی شکایت انگلیس به دیوان لاهه و شورای امنیت سازمان ملل متحد نیز تأثیری بر روند ملی شدن نفت ایران نگذاشت. مصدق در لاهه و نیویورک به دفاع از حق مالکیت مردم بر منابع سرزمین خود پرداخت.

 

پس از تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت در ایران دکتر مصدق به نخست‌وزیری رسید. او برنامه خود را اجرای این قانون (و نیز اصلاح قانون انتخابات) اعلام کرد. مذاکرات با شرکت نفت ایران و انگلیس شروع شد. شرکت نفت آماده پذیرش ملی شدن نفت ایران نبود و همچنان بر ادامه قرارداد ۱۹۳۳ اصرار داشت. دکتر مصدق از شرکت نفت ایران و انگلیس خلع ید کرد و کار‌شناسان و مدیران این شرکت ناچار از ترک ایران شدند. دولت بریتانیا از ایران به شورای امنیت شکایت کرد. شورا رسیدگی به این شکایت را به دیوان بین‌المللی لاهه ارجاع کرد. دکتر مصدق دادگاه بین‌المللی را برای رسیدگی به این مساله که امری مربوط به حق حاکمیت ایران بود صالح ندانست. دیوان نیز بالاخره به عدم صلاحیت خود رای داد. بدین ترتیب بریتانیا و شرکت نفت نتوانستند از مجراهای قانونی بین‌المللی با ملی شدن نفت ایران مقابله کنند.

 

پس از برگزاری انتخابات دوره هفدهم و افتتاح مجلس شورای ملی و بازگشت دکتر مصدق از دادگاه لاهه و در بحبوحه مبارزات نهضت ملی شدن نفت‌، با وجود اظهار تمایل اکثریت نمایندگان مجلس جدید به نخست‌وزیری مجدد دکتر مصدق‌، ناگهان وی از سمت خود استعفا داد. علت این امر کارشکنی‌های اقلیت مجلس‌، تحت رهبری سیدحسن امامی‌، عدم ابراز تمایل مجلس سنا به زمامداری دکتر مصدق و اختلاف بر سر درخواست اختیارات بیشتر برای نخست‌وزیر بود.

 

مصدق مصمم بود اختیار تعیین وزیر جنگ را از شاه بگیرد «تا دخالت دربار در آن کم شود و کار‌ها در جهت صلاح کشور پیشرفت کند....» واکنش شاه در برابر این پیشنهاد چنین بود: «پس بگویید من چمدان خود را ببندم و از این مملکت بروم.» مصدق در پاسخ فوراً گفت که در این صورت استعفا خواهد داد. شاه از دادن مقام وزارت جنگ به نخست‌وزیر امتناع کرد، دکتر مصدق استعفا داد و احمد قوام به نخست‌وزیری رسید. این وضعیت اما پایدار نماند چرا که قیام مردم در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ زمینه‌های لازم برای نخست‌وزیری مجدد دکتر محمد مصدق را فراهم ساخت. این دومین دوره حکومت مصدق بود. وی در ‌طی ۱۵ ماه از اردیبهشت ۱۳۳۰ تا ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ توانسته بود حقانیت ایران را در مجامع بین‌المللی در خصوص ملی شدن صنعت نفت اثبات نماید،‌ اما در‌‌ همان مقطع با توطئه‌های بزرگی از جانب دولت‌هایی که دستشان از منابع نفتی و سرمایه‌های مردم ایران کوتاه شده بود مواجه گردید.

 

دکتر مصدق توانست در مقابل این فشار‌ها نیز مقاومت کند. با رفراندم و انحلال مجلس دیگر معلوم بود که مخالفان باید دست از اقدامات قانونی بردارند و رودررو مصدق را ساقط کند. اما در همین مورد هم آنان سعی در حفظ ظاهری قانونی داشتند و با همراه کردن شاه، دستخط‌هایی از او برای عزل دکتر مصدق و نصب سرلشکر زاهدی به نخست‌وزیری گرفتند. دکتر مصدق که صدور فرمان عزل را خلاف روح قانون اساسی و حکومت مشروطه می‌دانست از قبول آن سرباز زد و مخالفان دست به کودتا زدند.

 

در روز ۲۵ مرداد با ناکام ماندن کودتای نظامیان، شاه به خارج از کشور فرار کرد. با این رویداد مصدق و اطرافیانش تصور کردند خطر برطرف شده است. یک روز قبل از وقوع کودتای دوم یعنی در ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ آیت‌الله کاشانی ‌در نامه‌ای به مصدق از قطعی بودن کودتایی دیگر خبر داد.

 

آنچنان که بعدها در اسناد سازمان جاسوسی آمریکا منتشر شد طرح کودتا که به نام رمز «آژاکس» خوانده شد، پس از انتخاب چرچیل به نخست‌وزیری انگلیس در مهر ۱۳۳۱ تهیه شد و انتخاب آیزنهاور به ریاست جمهوری امریکا در ماه آبان‌‌ همان سال به پیشبرد این طرح در ایران کمک شایانی کرد. این طرح مشترک با کمک عواملی در داخل ایران از جمله برادران رشیدیان، ذوالفقاری‌ها و دیگر جریان‌های وابسته به انگلیس و امریکا که از مرتبطین فعال دربار محمد‌رضا پهلوی بودند به اجرا گذاشته شد. تا پیش از انتخابات آمریکا مقامات انگلیسی طرح آژاکس را به یاری دو تن از بلندپایگان سازمان «سیا» از جمله کرمیت (کیم) روزولت و ‌آلن دالس به پیش برده بودند، اما ‌آن را تا آغاز دوران ریاست جمهوری آیزنهاور مسکوت گذارده بودند. طرح مزبور، دو هفته پس از آغاز ریاست‌جمهوری آیزنهاور یعنی از روز ۱۴ بهمن ۱۳۳۱ که یک هیأت انگلیسی برای اجرایی کردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس وزیر خارجه آمریکا و برادرش آلن دالس رئیس سازمان «سیا» به واشنگتن رفت، لازم‌الاجرا شد.

 

در خرداد ۱۳۳۲ مصدق در نامه‌ای به آیزنهاور رئیس‌جمهور آمریکا از همراهی آن کشور با سیاست‌های خصمانه انگلستان گلایه کرد. غافل از آنکه این نامه ۴ روز پس از تشکیل جلسه‌ای در وزارت خارجه آمریکا برای تهیه مقدمات کودتا و براندازی حکومت مصدق به دست آیزنهاور رسید. آیزنهاور نیز پاسخ نامه را تعمداً یک ماه به تأخیر انداخت تا عملیات آ‌ژاکس، روال برنامه‌ریزی شده خود را طی کند.

 

کودتای دوم بدون مقاومت مردمی و دخالت احزابی چون حزب توده که از قدرت نظامی سازمان افسرانش بهره می‌برد، در عرض چند ساعت به پیروزی رسید و سرلشکر زاهدی نخست‌وزیر شد. از جمله بازوهای اجرای کودتا و کانون‌های مهم مخالفت و توطئه علیه دولت مصدق، نظامیان بودند که در کانون افسران بازنشسته به رهبری فضل‌الله زاهدی هدایت می‌شدند.

 

سرتیپ نادر باتمانقیلچ، سرتیپ حسین آزموده، سرتیپ عباس فرزانگان، سرگرد پرویز خسروانی، هدایت‌الله گیلانشاه، منصورپور، سرتیپ عباس گرزن، سرهنگ عزیز امیررحیمی، سرهنگ نعمت‌الله نصیری و سرهنگ امیری از نظامیانی بودند که نقش بسیار تعیین‌کننده‌ای در کودتا داشتند.

 

بیشتر عناصر نظامی و انتظامی که در دستگاه دولت مصدق بودند، دوطرفه بازی می‌کردند؛ ازجمله سرهنگ اشرفی فرماندار نظامی تهران، سرتیپ مدبر رئیس شهربانی و نادری رئیس کارآگاهی شهربانی ظاهراً منتسب به دستگاه مصدق بودند ولی در شروع کودتا، نقش بسیار حساسی ایفا کردند. از همه مهم‌تر سرتیپ تیمور بختیار، فرمانده منطقه کرمانشاه بود که از مخالفان سرسخت دولت ملی مصدق شمرده می‌‌شد؛ به همین علت پس از کودتای ۲۸ مرداد، گروهی از نظامیان که در کودتا شرکت کرده بودند و نیز نقش فعالی داشتند، به سمت‌ها و پست‌های بالای نظامی رسیدند.

 

از سوی دیگر برادران رشیدیان (اسدالله، سیف‌الله و قدرت‌الله) نیز در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نقش عمده‌ای ایفا کردند. این سه برادر، صاحب چندین بانک و شرکت‌ بزرگ تجاری بودند و در شهرک‌سازی با شاه و برادرانش همکاری می‌کردند؛ به‌گونه‌ای‌ که در شهرک گلساردشت، با بنیاد پهلوی ۲۰ درصد مشارکت داشتند. درواقع، برادران رشیدیان، عوامل عمده بریتانیا در ایران بودند که انگلیسی‌ها از طریق آن‌ها تلاش‌های خود را برای ایجاد اختلاف بین سران جبهه ملی آغاز کرده بودند.

 

از دیگر عوامل اجرایی بسیار مهم کودتا چماقدارانی بودند که با تحریک افراد ساده و بازاری، تظاهراتی را در کوچه‌ها و خیابان‌ها به راه می‌انداختند و به طرفداری از شاه و دولت زاهدی، شعار سر می‌دادند. این افراد در روز ۲۸ مرداد در سبزه‌میدان و خیابان ارگ، پس از بستن بازار، در دسته‌های سی‌چهل نفری به بانک‌ها و وزارتخانه‌ها حمله کرده و عکس‌های شاه را به در و دیوار چسباندند و بعد سراغ روزنامه‌های طرفدار دولت مصدق، توده‌ای‌‌ها و اداره‌ها رفتند و آن‌ها را آتش زدند. این گروه پس از ورود شاه نیز برای مراسم استقبال، پیش‌قدم بودند و او را تا کاخ همراهی کردند.

 

ازجمله ابزارهای بسیار مهم برای زمینه‌سازی کودتا و آماده‌سازی افکار عمومی برای پذیرش کودتا، مطبوعات بود که از آن‌ها به‌عنوان «عوامل ویژه» یاد می‌شود. حملات مطبوعات به مصدق ابعاد جدید و خطرناکی می‌یافت و وی را به دلیل اجازه فعالیت به حزب توده به داشتن ارتباط‌های کمونیستی و به خاطر شعار مشهورش مبنی بر اینکه «شاه باید سلطنت کند نه حکومت» به نقشه‌کشی برای برانداختن تاج و تخت سلطنت متهم می‌کردند. طی روزهای دهه سوم مرداد ۱۳۳۲، نشریه‌های حزب توده، «شهباز» و «به سوی آینده» وقوع کودتا را هشدار می‌دادند اما کسی به این هشدارها توجه نمی‌کرد.

 

با وجود همراهی آیت‌الله کاشانی با مصدق در جریان ملی شدن صنعت نفت که اوج آن به واقعه ۳۰ تیر انجامید، به‌تدریج بین این دو، اختلاف ریشه‌داری روی داد، به‌گونه‌ای‌ که وقتی دکتر مصدق تقاضا کرد که لایحه اختیارات او برای ۶ ماه تمدید شود، این ‌بار کاشانی در مقام ریاست مجلس، نامه‌های تندی نوشت و این اختیارات را خلاف قانون اساسی اعلام داشت و به مصدق اعتراض کرد.

 

در واقعه نهم اسفند ۱۳۳۱ که شاه می‌خواست از کشور خارج شود، با مخالفت دسته‌های زیادی ازجمله کاشانی روبه‌رو شد. این بار آیت‌الله کاشانی و محمد بهبهانی با هم توافق کردند از خروج شاه جلوگیری کنند و طی نامه‌ای به شاه، خروج وی را از کشور، امری بزرگ برشمردند و او را از این مسافرت منع کردند. وقتی شاه از مسافرت خود انصراف داد، مصدق از دربار رفت و برای انحلال مجلس به همه‌پرسی روی آورد. کاشانی و دوستان نزدیک مصدق از قبیل حائری‌زاده، مکی و دکتر بقایی با مخالفان مصدق همکاری کردند و کاشانی نامه تندی به مصدق نوشت که: «... حضرت نخست‌وزیر، دکتر مصدق دام اقباله؛ عرض می‌شود اگرچه امکانی برای عرایضم نماند؛ ولی صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام، بالا‌تر از احساسات شخصی است و علی‌رغم غرض‌ورزی‌های تبلیغاتی، شما، خودتان بهتر از هرکس می‌دانید که همّ و غمّ، در نگهداری دولت جناب‌عالی است و خودتان به بقای آن مایل نیستید. از تجربیات روی کار آمدن قوام و لج‌بازی‌های اخیر، بر من مسلم است که می‌خواهید، مانند سی‌ام تیرماه، یک بار دیگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه بروید. ترس مرا در عدم اجرای رفراندوم نشنیدید....»

 

 مصدق که دیگر هیچ‌گونه رابطه‌ای با دوستان نزدیک خود و به‌خصوص آیت‌الله کاشانی نداشت، جوابی بسیار سرد به این شرح به آیت‌الله کاشانی داد: «این‌جانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم والسلام....» طبیعی بود که با این روابط سرد، همکاری مصدق و کاشانی پایان یافته بود. همین امر نقش مهمی در سقوط مصدق ایفا کرد.

 

از دیگر عوامل داخلی کودتای ۲۸ مرداد، گروهی از سیاستمداران معروف ایرانی و هوادار بریتانیا بودند، ازجمله این افراد سیدضیاءالدین طباطبایی بود که بریتانیا تلاش می‌کرد زمینه‌های نخست‌وزیری او را فراهم کند. انگلیسی‌ها حتی پیش از آنکه مصدق زمام امور را به دست گیرد، شاه را برای نخست‌وزیری سیدضیاءالدین، زیر فشار گذاشته بودند. شاه ظاهراً با این امر موافق بود و در‌‌ همان موقع که مجلس، مصدق را برای نخست‌وزیری معرفی کرد، با سیدضیاءالدین دراین باره درحال گفت‌وگو بود. از دیگر این افراد، جمال امامی بود که رهبری فراکسیون طرفدار انگلیس را در مجلس برعهده داشت؛ در واقع، تلاش‌های جمال امامی و فراکسیون هوادارش برای مختل ساختن مجلس بود.

 

با پیروزی کودتا که با امکانات مالی بریتانیا و آمریکا و حضور عوامل داخلی در صحنه به انجام رسید، شاه دوباره به کشور بازگشت. تقریبا تمامی مدیران و کارگزاران دولت مصدق بازداشت شدند. برخی مثل دکتر فاطمی به اعدام محکوم شدند و دیگرانی به زندان. در این میان اعضای فعال حزب توده نیز دستگیر و برخی افسران توده‌ای اعدام شدند. سران حزب نیز به خارج از کشور گریختند.

 

دولت روسیه طلاهایی را که در ‌‌نهایت مضیقه و احتیاج دولت مصدق، به او برنگردانده بود، پس از کودتا به دولت زاهدی تحویل داد. خود مصدق نیز دستگیر و در یک دادگاه فرمایشی به ۳ سال زندان محکوم گردید. وی پس از پایان دوران حبس نیز تا آخر عمر به احمد آباد تبعید شد و در حصر خانگی بسر برد. مقاومت اما همچنان ادامه داشت و چندی بعد، روحانیون و اساتید دانشگاه و بعضی شخصیت‌ها، تشکلی به نام «نهضت مقاومت ملی» به وجود آوردند که با نظر مثبت دکتر مصدق به یکی از بزرگترین نهضت‌های سیاسی در سال‌های بعد تبدیل شد.

 

 

منابع:

کودتای ۲۸ مرداد، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

قیام سی تیر، موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی

خاطرات و تألمات دکتر مصدق، محمد مصدق، انتشارات علمی

ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، ترجمه کاظم فیروزمند و حسن شمس‌آبادی، نشر مرکز

دکتر مصدق بر مسند حکومت، ناصر نجمی، نشر پیکان

ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، گازیروسکی، ترجمه غلامرضا نجاتی، شرکت سهامی انتشار

کودتای ۲۸ مرداد و رویدادهای متعاقب آن، حسین مکی، نشر علمی

ایران در عصر پهلوی، مصطفی الموتی، نشر پکا

بحران دموکراسی در ایران، فخرالدین عظیمی، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز

شاهپور غلامرضا پهلوی، احمد پیرانی، نشر آفرین  

در این باره پرونده تاریخ ایرانی را بخوانید:

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393

چگونگی به قدرت رسیدن دودمان پهلوی و غیرقانونی بودن آن


اعوذ باللّه‏ من الشیطان الرجیم

بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم

رژیم شاه و قانون اساسی

راجع به این مطلبی که ما می‏خواهیم و ملت خواست که آن اصل اول که ملت می‏گویند که ما رژیم پهلوی را نمی‏خواهیم، ما شاه را نمی‏خواهیم، این سلسلۀ پهلوی را نفی می‏کنند، اینها تشبثاتی کردند و دست و پاهایی هم دارند می‏کنند. در زمان آن نخست‏وزیر جلوتری[1]تعبیرش این بود که مردم چون شعار برخلاف قانون اساسی می‏دادند از این جهت مردم را کشتند! مقصودش این بود که مردم می‏گفتند که مرگ بر شاه، ما شاه را نمی‏خواهیم، و این خلاف قانون اساسی بود! خوب، اول یک جهت را باید بگوییم، بعد هم یک بررسی بکنیم ببینیم خلاف قانون بوده یا نه.

یک جهت اینکه خوب حالا اگر یک کسی شعار برخلاف قانون اساسی داد، او باید به مسلسل بسته بشود و کشته بشود؟ یا خوب قوانین دارد. یک کسی برخلاف قانون اساسی ـ فرض کنید که ـ مخالفتی کرد، روی قوانین باید[مجازات]بشود. و ثانیاً ببینیم،[و]بررسی در این موضوع[بکنیم]که ملت برخلاف قانون اساسی شعار می‏داده یا شاه برخلاف قانون اساسی شاه بوده است؟ اگر شاهی بود که ـ حالا روی قوانین اساسی ما بحث می‏کنیم ـ اگر شاهی بود، یک سلسله‏ای بود که به حَسَب قانون اساسی این سلسله روی کار آمده بود که قانون اساسی این است که ملت باید یک کسی را رأی بدهند تا
اینکه شاه باشد، خود همین آقای شاه هم گفتند که در قانون اینطور است که سلطنت یک موهبت الهی است که مردم می‏دهند به شخص سلطان، خوب باید ببینیم که آیا مردم این را اعطا کردند، مردم این را اعطا کردند به ایشان تا اینکه اگر شعاری برخلاف داده شد، شعار برخلاف قانون اساسی باشد یا مردم اصلاً اطلاعی از این مسائل نداشتند؟

کودتای رضاخانی

اول که رضاخان آمد روی کار، با کودتا آمد و تهران را گرفت[2]و همۀ کارهایی که رضاخان کرد کارهای سرنیزه‏ای بود. اصلاً به ملت کسی اعتنا نداشت؛ چنانچه حالا هم به ملت اینها اعتنا ندارند. از اول که او آمد روی کار، آن را من یادم هست از وقتی که او آمد، شما شاید هیچ کدام یادتان نباشد ـ اکثراً البته ـ لکن خوب، من شاهد قضایا بودم، من یادم است همه را ایشان کودتا کرد و آمد تهران. و ابتدا هم خیلی اظهار دیانت و اظهار اسلامیت، و در ماه محرّم، در شبهای ماه محرّم گاهی می‏گفتند پابرهنه این طرف آن طرف می‏رود برای عزاداری! و همۀ این تکیه‏هایی که در تهران برپا بود ایشان می‏رفت این تکیه‏ها، و پیش صاحب تکیه‏ها اظهار اسلامیت و اظهار ایمان می‏کرد! تا وقتی که پایش یک‏قدری مستقر شد. ابتدایش اینطور بود تا وقتی که حکومتش یک حکومت مستقری شد. آن وقت که حکومت مستقر شد، دست به نیزه و سرنیزه برد و کوبید همۀ اقشار ملت را. آن وقت هم مثل حالا نبود که، یعنی مثل این یک سال که ملت تحولی دَرش پیدا شده باشد که[بتواند]«چرا» بگوید یا قیام برخلاف بکند، هیچ ابداً صحبت از اینکه یک مطلبی برخلاف رأی رضاخان بگویند، هیچ این مسائل نبود. با سرنیزه آمد و با سرنیزه مجلس درست کرد بدون اینکه ملت اصلاً اطلاعی از وکلایش داشته باشد یا اطلاعی از مسائل اصلاً داشته باشد. رضاخان هم معلوم نبود که خودش یک همچو کاری کرده باشد. لیستهایی از طرف ـ به طوری که شاه می‏گوید ـ لیست را از طرف سفارتخانه‏ها می‏آوردند و می‏دادند و همین لیست را که افرادی[بود]که کی وکیل کجا، کی وکیل
کجا، اینها را هم مأمورها می‏رفتند و وکیل می‏کردند یک عده‏ای از وکلایی که انتصاب ابتدایی
[شان]از سفارتخانه‏ها بود ـ زمان رضاخان سفارت انگلستان مهم بود و زمان ایشان هم سفارت امریکا حالا مهم است ـ لیستها را آنها می‏دادند، افراد را آنها تعیین می‏کردند؛ منصوب از قِبَل آنها به حَسَب واقع بود، و منصوب از قِبَل رضاخان یا محمدرضاخان در این زمان، در دست دوم و به حَسَب ظاهر بود! اما مردم چه دخالتی داشتند؟

نمایندگان انتصابی در دوره مشروطه و دوران پهلوی

اصلاً در تمام دورۀ مشروطیت یک مجلس قانونی ما نداشتیم. یک مجلسی که همان قانون اساسیِ این مجلس را قبول بکند. حالا دورۀ اول مشروطیت، همان دورۀ اولش چی بوده آن را من نمی‏دانم اما آنقدری که ما در نظرمان هست یک مجلس قانونی نبوده است. خوب یکی از چیزهایی که در متمم قانون اساسی[است]این است که باید پنج نفر از مجتهدین به تعیین مراجع تقلید، پنج نفر مجتهد در مجلس نظارت کند؛ اگر نباشد قانونی نیست مجلس. و در طول تاریخ مشروطیت شاید همان اول یک همچو چیزی شده است ـ حالا تمام یا نیمه تمام نمی‏دانم لکن در این مدتی که ما خاطر داریم، که تقریباً حدود شصت سالش را من یادم است، این مسائل نبود. نه این پنج نفر اصلاً در مجلس رفتند، و نه مردم اطلاع داشتند از اینکه کسی را وکیل بکنند. و اگر هم در بعضی از جاها، مثلاً تهران، گاهی وقتها یک نفر را وکیل می‏کردند، مردم وکیل می‏کردند اما در سایر جاها، و تهران هم بیشترش، شاید وکلایش هیچ ارتباط به مردم نداشت. همه‏اش تعیینش از طرف خود دستگاه بود. و در این زمان هم که همۀ ما می‏دانیم و همۀ شما هم می‏دانید که هیچ ابداً وکیل ملی ما نداشتیم[و]یک نفر، یک نفر از اینهایی که الآن در مجلس هستند یا بودند، اینها از طرف ملت نبودند، هیچ کدامشان از طرف ملت نبودند؛ اینها همه از طرف دولت بود و نصب دولت بود. و حالا یا لیستش را از سفارت امریکا می‏آوردند می‏دادند که اینها وارد کنند یا ـ به قول شاه ـ زمان پدرش لیست را آنها می‏دادند لکن زمان
ایشان دیگر خیر، دیگر همچو چیزها نیست! عَلی اَیّ حال، یک مجلس رسمی ما نداشتیم که اگر قانونی در آن مجلس تمام بشود و به رأی اکثریت واقع بشود، قانونی باشد. پس، بنابراین آن مجلسی که در زمان رضا شاه تأسیس شد مجلس فرمایشی بود که یا لیستش را سفارت انگلستان داده بود یا خود رضا شاه با سرنیزه ... یک عده‏ای را وکیل کرده بود و مردم هم هیچ ابداً دخالتی در مسئله نداشتند.

ظهور غیر قانونی سلسلۀ پهلوی

پس، آن مجلسی که او درست کرد یک مجلس غیرقانونی، غیر ملی، برخلاف قانون اساسی بود. آن مجلس برخلاف قانون اساسی آمد رضا شاه را نصب کرد به سلطنت و[قاجاریه را]خلع کرد[3]یعنی مجلس مؤسسان درست کردند، آن هم با سرنیزه! سلسلۀ پهلوی را به سلطنت نصب کرد، و خلع کرد سلطنت سابق را. این طرز آمدن سلسلۀ پهلوی روی کار و اصل اساس سلطنت پهلوی.

بنابراین شعار به اینکه من سلطان هستم، خلاف قانون است نه ... اینکه تو سلطان نیستی. اینکه آن ... مردک سابق[4]می‏گفت اینکه مردم را کشتند برای این که شعار خلاف ملی می‏دادند، شعار خلاف قانون اساسی می‏دادند و مقصودش این معنا بود که شعار خلاف ملی، شعار خلاف قانون اساسی، یعنی می‏گفتند «مرگ بر شاه»[سخن نابجایی است]دیگر مصادیق دیگری را آنها ذکر نمی‏کنند. آنها داد می‏کردند مرگ بر شاه، ما شاه را نمی‏خواهیم، ما سلسلۀ پهلوی را نمی‏خواهیم. این شعار برخلافِ ملت،[خلاف]شعار ملی بود! خلاف ملی بود! یعنی این ملت ـ ملت ایران ـ چون همه شاه دوستند از این جهت کسی بگوید که ما شاه را نمی‏خواهیم، شعار خلاف ملی است! و حال آنکه همۀ ملت می‏گفتند. دیگر ملت کدام «ملت» بوده است که این برخلاف او بوده؟!

مرگ بر شاه، شعار ملی

خوب ملت ـ اکثریت ملت ـ بلااشکال الآن و سابق در دو ماه پیش از این و در بعد از ماه رمضان و روز عید، این مردم اکثر مردم بودند که می‏گفتند که ما نمی‏خواهیم شاه را و مرگ بر شاه! این شعار ملی است! ملی بوده است شعار ملت،[اینکه]نه شعارِ خلافِ ملی بوده! و شعارشان مخالف قانون اساسی نبوده است بلکه موافق قانون اساسی بوده؛ برای اینکه قانون اساسی ایشان را به سلطنت نمی‏شناسد؛ ایشان سلطان نیستند به حَسَب قانون اساسی. مردم هم همین معنایی را که قانون اساسی گفته می‏گفتند. پس شعارهای مردمْ شعارِ موافق قانون اساسی بوده است که شاه نیست شاه؛ ما نمی‏خواهیم این شاه را. و این شعاری که بگوید من سلطنت دارم و من سلطان هستم و من کذا هستم، و این اعمالی که ایشان می‏کند به عنوان سلطنت، علاوه بر اینکه اعمالش برخلاف قوانین اساسی ... قانون اساسی است، علاوه بر این اصل، این نشستنش به «سلام» به عنوان سلطنت، تاجگذاری به عنوان سلطنت، همۀ اینها خلاف قانون اساسی است. قانون اساسی ایشان را به سلطنت نشناخته؛ وقتی نشناخت، تمام او و تمام فروعی که متفرع بر اوست برخلاف قانون اساسی است.

اشکالات قانونی بر سلطنت شاه

در این دولتِ بعد از آن دولت[5]هم این صحبت را[دائماً]پیش می‏آوردند که هر کس قانون اساسی را قبول دارد، این اشخاصی که در خارج مملکت هستند و زندگی می‏کنند، اینهایی که در اروپا هستند، اینهایی که جاهای دیگر هستند، اینهایی که قانون اساسی را قبول دارند بیایند؛ هر که قانون اساسی را قبول ندارد نیاید! اینها مقصودشان همین بود؛ یعنی هر که قبول دارد که این شاه، شاه است بیاید، و هر کس قبول ندارد نیاید. این هم روی این ترتیبی که من عرض کردم این هم صحیح نبوده حرف اینها، برای اینکه آن کسی که شاه را قبول ندارد، او موافق قانون اساسی هست حرفش نه آن
کسی که می‏گوید شاه باید باشد. این یکی از تشبثاتشان بوده است از اول حالا هم باز همین مسائل را می‏گویند، همین مطلب را می‏گویند از اول هم اینها می‏گفتند که اینکه گفته بشود و ملت بگوید که ما شاه را نمی‏خواهیم، این خلاف قانون اساسی است.

خوب، حالا ما فرض می‏کنیم که این[سلطنت طبق]قانون اساسی بوده، و همۀ این اشکالات رفت و ایشان موافق با قانون اساسی آمده است و به اریکۀ سلطنت نشسته، از چند جهت باز اشکال هست. یک جهت اینکه خوب، همین مردمی که شما رارأی دادند و قانون اساسی شده است برای خاطر رأی مردم و مادۀ قانون اساسی که این یک «موهبت الهی» است که مردم می‏دهند به شخص سلطان، همین مردم حالا می‏گویند نه! اگر می‏گویید درست نیست این حرف، رفراندم کن! رفراندم کن! یعنی سرنیزه را بردارید، حکومت نظامی و دولت نظامی را بردارید و مردم را آزاد بگذارید، بعد بگویید که آقا هر کس که این سلطنت را قبول دارد بیاید در شمال شهر، هر کس قبول ندارد برود در جنوب شهر؛ ببینیم شمال شهر بیشتر جمعیت پیدا می‏شود یا جنوب شهر. اینها امتحان کنند، اگر راست می‏گویند که می‏خواهند اینها مطابق قانون اساسی عمل کنند و عمل به قانون اساسی یک اصلی است پیش اینها! ما ادعای این را داریم که الآن ... قبول می‏کنیم این مادۀ قانون اساسی را که قانون اساسی گفته است که سلطنت یک موهبتی است الهی که مردم به شخص شاه می‏دهند ـ حالا اشکالات دیگری که بعضی شبهای دیگر کردم آنها را ما همه را کنار می‏گذاریم، قبول می‏کنیم این مطلب را از ایشان ـ لکن ملت باید این را هبه کنند و بدهند به شخص سلطان. حالا اگر ملت آمدند که بابا نمی‏خواهیم این شاه را، همان ملتی که اعطا کرده بودند حالا بگویند نه، به حَسَب قانون اساسی «نه» صحیح است؛ آن «آره» درست است یعنی آره تا حالا، از حالا به بعدش دیگر سلطنت نه. بنابراین به حَسَب قانون اساسی ـ روی فرض ما ـ قبول کردن اینکه از اول سلسلۀ پهلوی صحیح بوده است، سلطنتشان موافق قانون اساسی هم بوده است، همۀ جهات را قبول کنیم، الآن که مردم می‏گویند نه، الآن دیگر ایشان سلطنت ندارند. پس الآن ادعای سلطنت، قرار دادن نخست‏وزیر برای یک مملکت ـ نمی‏دانم ـ هر کاری که انجام می‏دهد که از شئون
سلطنت است، ایشان حق ندارد قرار بدهد. حق ندارد که نخست‏وزیر قرار بدهد؛ پس نخست‏وزیر هم برخلاف قانون است، برخلاف قانون اساسی است.

علاوه بر اشکالاتی که بر خود اینها هست، علاوه اگر ... مردم یک سلطانی را قرار دادند و همه‏شان رأی بر او دادند، این سلطان چنانچه خود ایشان هم این کار را کرده آمده است و قسم خورده است به اینکه من خیانت نمی‏کنم و مذهب را حفظ می‏کنم، خدمت می‏کنم، وفا دارم به مذهب و به ملت خیانت نمی‏کنم ـ این چیزی است که قسم خورده است ـ ایشان به این قسمش وفا کرده است؟! اگر یک سلطانی قسم خورد که من خیانت نمی‏کنم و بعد خیانت کرد، این دیگر سلطان نیست. این تخلف کرده پس سلطان نیست. ایشان خیانت نکرده است به این مملکت؟! ایشان نفت ما را همین طوری نداده است به امریکا؟! ایشان نظام ما را تحت نظر مستشارهای امریکایی قرار نداده است؟! ایشان در خدمت امریکا نیست؟! در خدمت شوروی نیست؟! اگر نیست چرا تأییدش می‏کنند؟ چطور شد که اینقدر یقه‏درانی می‏کند کارتر برای ایشان؟! قوم و خویشش که نیست! فرض هم این است که ایشان خدمتی به آنها نمی‏کند، اگر ایشان خدمتگزار نیست، خوب فرق مابین این و دیگری نیست.

چطور شد که الآن از هر گوشه‏ای اینهایی که منافع در ایران دارند و دارند مال این مملکت را مفت می‏خورند، نفتش را می‏برند و پایگاه برای خودشان درست می‏کنند عوض پول نفت، نفت ما را می‏خورند و می‏برند و به اسرائیل که دشمن سرسخت مسلمین و اسلام است می‏دهند، اگر بنا باشد که اینها خدمتگزار به خارجی نباشند و خائن به مملکت نباشند، تسلط ندهند آنها را به مملکت، چطور شد صدا در آمده حالا؟ چرا؟ چرا نخست‏وزیر انگلستان می‏گوید ما اینجا منافع داریم، ایشان به ما خدمت کرده است؛ حالا باید ما عوضش کمک بکنیم به او! پس چرا تکذیب نکرد این حرف را؟ چطور کارتر می‏گوید که ما هجده میلیارد اسلحه دادیم به[ایران]و خطر است برای ما؛ ما چطور هستیم؛ اینجا برای ما منافع دارد! شما هجده میلیارد اسلحه‏ای که به درد ما نخورَد به ایشان تحمیل کردید و ایشان به شما خدمتگزاری کرده، این خیانت نیست به یک مملکتی؟!
خوب ایشان خیانت کرده. بعد از اینکه خیانت کرده است، بر فرض اینکه مردم هم نگویند «نه»، اصلاً خودش ساقط هست.

قراردادهای غیر قانونی

تمام قراردادهایی که تا حالا بسته شده است در ایران ـ اگر از صدر مشروطه نگوییم، در زمان این دو تا سلطان، که عبارت از رضا شاه و محمدرضا شاه باشد ـ تمام قراردادها برخلاف قانون است و قراردادها همه باطل است، برای اینکه مجلسْ مجلس قانونی نیست تا تصویب کند؛ سلطان سلطان قانونی نیست تا مثلاً عرضه بدارد به مجلس، تا نخست‏وزیر تعیین کند، تا امر به فتحِ مجلس بکند. اینها همه روی قوانین، باید روی قواعد باشد. اینها هیچ کدام روی قواعد نبوده، روی قوانین نبوده. همۀ این قراردادهایی که کردند، قرارداد اسلحه کردند، باطل بوده این قرارداد. بیایند پول ما را بدهند و آهنهایشان را ببرند. نفت ما را بردید پولش را بدهید؛ آهنهایتان را هم ببرید مال خودتان.

از خیانتهای شاه

هر قراردادی که اینها کردند، مراتع سرسبز بسیار غنی ایران را دادند ـ آنطور که به من نوشته بودند ـ به یک هیأتی که یکی از آنها هم ملکۀ انگلستان است، مراتعی که متخصصین ـ آنهایی که آمدند دیدند ـ گفتند بهترین مراتع در دنیاست از حیث دامداری، اینها دادند به او! و خود مملکت ایران مانده؛ حالا گوشتش را باید گوشت یخ کرده‏هایِ ... آنها را بیاورند و اینجا خودش ندارد. اینها خیانت نیست بر یک مملکتی؟! این «اصلاحات ارضی» از بزرگترین خیانتها نیست بر این مملکت که زراعت مملکت را بکلی از بین بردید و دهقانهای بیچاره را همچو کردید که هجوم آوردند به شهرستانها! تهران الآن پر است از این بیچاره‏ها، دهقانهای بیچاره‏ای که از اطراف آمدند توی این زاغه‏ها و توی این چادرها و توی این کثافتکاریها، بیچاره‏ها دارند زندگی می‏کنند با عائله در زمستان سخت. اینها خیانت به یک ملت نیست؟! خیانت کردی! وقتی خیانت کردی دیگر سلطان نیستی. سلطان اگر خائن باشد سلطان نیست.

سلطنت شاه، برخلاف قانون اساسی

پس، این اتخاذ او تخت و تاج را امروز، قرار دادن نخست‏وزیر را امروز، امر به فتحِ ـ نمی‏دانم ـ مجلس و بستن مجلس ـ همۀ اینها ـ چیزهایی برخلاف قانون اساسی است و این فریاد ملت که می‏گویند که شاه را نمی‏خواهیم، موافق قانون اساسی است. این شعار برخلاف قانون اساسی؟! نخیر، شعار بر وفقِ قانون اساسی است! شعار شما، شمای نخست‏وزیر که می‏گویید «اعلیحضرت همایونی»! این شعارْ خلاف قانون اساسی است. ایشان «اعلیحضرت» نیستند، ایشان سلطان مملکت نیستند. این یکی از مسائلی است که اینها[دائماً]گفتند و دنبال کردند و اینها. یکی از مسائل هم قضیۀ این است که اگر ما نباشیم ثبات منطقه از بین می‏رود! این هم باید بعد ببینیم که چه می‏شود. اگر ایشان نباشد چه ثباتی از بین می‏رود و حالا چه ثباتی ما داریم. ان شاءاللّه‏ خداوند همه‏تان را توفیق بدهد، موفق باشید. شما هم خدمت کنید به این نهضتی که[در]ایران هست، هر جور خدمتی می‏توانید بکنید. در داخل هستید خدمتهای داخلی، در خارج هستید خدمتهایی که در خارج امکان دارد مثل تبلیغات، مثل مصاحبه با مطبوعات، نوشتن مقاله در مطبوعات. اینها بد معرفی کردند ایران را و اهالی ایران را. شما موظفید، همۀ ما موظفیم به اینکه مسائل را برای اینجا هم روشن کنیم.

1 ـ جعفر شریف امامی. 
2 ـ 4 اسفند 1299. 
3 ـ مجلس دورۀ پنجم، 9 آبان 1304 ه . ش .
4 ـ جعفر شریف امامی. 
5 ـ دولت نظامیِ غلامرضا ازهاری. 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393

علل سقوط دولت دیكتاتوری رضا شاه(قسمت سوم)

(9)

عشایر ایران و مساله تخته قاپو

زندگی ایلی و عشیرتی كه در جامعه شناسی، حركتی تكاملی به دنبال دوران پدر شاهیPATRIARCAI. بسوی دوران زمین مالكی، به حساب آمده است در كشور ما تاریخی بس دیر پا و سرگذشتی پر فراز و نشیب و پست و بلند دارد.

چون "اسلام" از دروازه ی "مشیّت الهی" گام به كشور شهنشهان گذاشت و رشته های تمامی كارهای كشوری و اداری در ایران ساسانی از هم گسیخته شد، ارتشیان و ارتشتاران ایرانی نیز، با درد و داغ شكستی كه مستوجب آن نبودند، صحنه های پیكار را بدرود گفتند و چون آئین خدائی اسلام، درمدتی كوتاه به سرزمین های دور و نزدیك راه یافت، جنگ ها و جنگیان هم اسلامی گردیدند و چون فرمان "جهاد" در می رسید، همه ی  مسلمانان در محدوده ای كه احكام جهاد ابعاد آن را مشخص می داشت، به دفاع از "میهن اسلامی" خویش می پرداختند.

وقتی سردار سپه، زمامداری یافت، بر آن شد كه قدرت سران ایلات و عشایر و خوانین و سرداران محلی را درهم بریزد و بنیاد ایل نشینی را واژگون گرداند و آثار بازمانده از دوران "پدرشاهی" را از جامعه ایران بزداید؛ چرا كه وجود ایلات و عشایر و خوانین و امیران محلی كه همه مسلح بودند و به جا و یا بی جا قدرت نمائی می كردند، از یكسو با سیاست تشكیل "قشون متحد الشكل" كه سردار سپه بنیانگذار آن بود و از سوی دیگر با سیاست "تمركز قدرت" كه رضا شاه اساس برنامه های سازنده ی خود را بر آن بنیاد نهاده بود، سازگاری نداشت و او از همان زمان كه در پهنه ی سیاست مملكت به جلوه گری در آمد، برای رسیدن به چنین مقصودی، زمینه سازی و بهانه جوئی كرد.

با این همه مشكلی در كار بود كه تنها ارتش نوین ایران، پاسخگوی آن نمی توانست بود؛ چرا كه عشایر همگی مسلح بودند و اگر به پشتگرمی سلاحی كه در دست داشتند، به دشمنی با دولت و ارتش به پای می خاستند ممكن بود كه جمعی از جوانان وطن بیهوده و بی موجبی- آنهم در كاری كه اجتناب پذیر بود- كشته شوند و اجرای نقشه ی رضا شاه به بهای بسیار سنگینی، امكان پذیر گردد.

به این جهت رضا شاه به فكر افتاد كه نخست عشایر را خلع سلاح كند و پس از آن دست به كارهای دیگر زند و كاری را كه می خواست یكسره كند، هر چه زودتر به پایان رساند.

زیرا رضا شاه عقیده داشت كه دوران صحرا نوردی و چادرنشینی و "ییلاق و قشلاق" به سر آمده است و تمام مردم ایران باید مانند دیگر مردم متمدن جهان زندگی كنند و عشایرهم اگر نمی خواهند كه به آداب و رسوم اروپائیان خویگر شوند، دست كم روستانشین گردند و از كوه ها به زیر آیند و چادرها و خیمه ها را فرو اندازند و تفنگ ها را به زمین گذارند و به كشاورزی و دامداری اشتغال ورزند.

با اندیشه ای این چنین كه برون نمائی فریبنده داشت، رضا شاه در قدم اول، ایلات و عشایر یاغی را درهم كوبید؛ آشوب تركمن ها را خاموش كرد؛ كردستان و لرستان را از سركشان و قداره بندان خالی ساخت؛ سمیتقو و همانندهای وی را از میان برداشت و آنگاه به ایلاتی روی آورد كه آرام تر، سازگارتر و با دولتهای وقت همراه و موافق بودند و می پنداشتند كه نزدیكی سران آنها با شاه موجب خواهد شد كه آنها را آسوده و راحت بگذارند و كاری به كار آنها نداشته باشند و از آنچه در گذشته مرتكب شده اند، سرزنش و ملامتشان نكنند.

وقتی خلع سلاح عشایر با توفیقی كه رضا شاه طالب آن بود به پایان رسید و پس از سال ها جنگ و ستیز و بیم و امید، عشایر اسلحه را به زمین گذاردند و به سوی زندگی آرام روی آوردند، رضا شاه به فكر "تخته قاپو" كردن ایلات ایران افتاد و همین اشتباه بود كه فاجعه به بار آورد.

رضا شاه اهمیت دامداری و فرآورده های دامی، به خصوص در مناطق عشیره نشین را، به هیچ گرفت و پرورش اسبهای اصیل ایرانی را با بی علاقگی ندیده انگاشت و تصمیم قطعی گرفت كه نقشه ی "تخته قاپو" كردن عشایر را در دست اجرا بگذارد و عشایر ایران را آواره گرداند.

منظور از "تخته قاپو" كردن عشایر این بود كه چادرنشینان و صحرانوردان ایرانی را از فراز كوه ها و نشیب دره ها به شهرها و روستاها گسیل دارند و ریزه كاری های تمدن و شهرنشینی را به آنها بیاموزند و آنان را به قبول ویژگی های شهرنشینی ناچار سازند و همزمان با آن گروهی از ایشان را به روستاها روانه و به كار كشاورزی مشغول گردانند و درهای مدارس را به روی فرزندان آنها بگشایند و از مردان تفنگ به دست و كوه نشین كه از بام تا شام به دنبال "بزكوهی" از این تنگه به آن تنگه روی می آوردند، جوانانی پدید آورند كه اوقات خود را در كاباره ها و رستورانها و در حد عالی در كتابخانه ها و دانشگاه ها، بگذرانند و دیگر در اندیشه راهزنی نباشند و برای نیروی نظامی دولت ها، مزاحمت فراهم  نیاورند.

غافل از اینكه عشایر ایرانی كه به "ییلاق و "قشلاق" خو كرده اند نمی توانند تابستان ها در مناطق گرمسیر و زمستان ها در مناطق سردسیر زندگی كنند و به حركت و كوهنوردی و بیابانگردی چندان عادت كرده اند كه اگر بخواهند با زور و قدرت آنها را در یك محل كه مناسب آنها نیست، ساكن گردانند و حركت و جابه جا شدن فصلی و سالانه را از آنان سلب كنند مانند اینست كه بخواهند ماهی در محیطی كه فاقد آب است، زنده بماند و در چنین وضعی نیز به جوامع بشری فایده برساند.

رضا شاه پس از شورش ایلات بختیاری و قشقائی، چندان كینه ی عشایر را به دل گرفته بود كه دیگر به هیچ روی حاضر نبود با آنان مماشات كند و برنامه هائی را كه برای سركوبی عشایر تنظیم كرده است با مصلحت بینی و دور اندیشی هم آهنگ گرداند.

تخته قاپو كردن عشایر یكی از بدترین، خام ترین و زیان آورترین برنامه هائی بود كه در سلطنت رضا شاه تنظیم شده بود ولی چنان كه رضا شاه امید می داشت، هرگز به شایستگی فرصت اجرا به دست نیاورد؛اما همان اجرای ناقص و نیمه كاره نیز، چندان زیانمند افتاد كه بررسی دقیق آثار و عواقب آن به گزارشی تفصیلی و جداگانه نیازمند است.

گفتنی است كه اگر دستگاه رضا شاهی به جای آواره كردن عشایر، آموزش و پرورش را در مناطق عشایری بسط و گسترش می داد و آهسته آهسته و به تدریج فرزندان عشایر را با فرهنگ و تمدن و تجدد آشنا می ساخت و گام به گام آنها را از فواید شهرنشینی از یك طرف، و خطرات و شئامت غارتگری و راهزنی از طرف دیگر آگاه می گردانید و اندك اندك و با بردباری و شكیبائی و به مرور سالیان دسته دسته عشایر را به شهرهایی كه كمابیش با سرزمین های عشیره نشین، هم آهنگی داشتند، كوچ می داد و از تخته قاپو كردن آنها، آن هم به آن صورت دلخراش و آن تحمیل خانمانسوز، خود داری می كرد، اگر چه این طرح در زمانی طولانی به ثمر می نشست ولیكن بی گمان از برنامه ناقص و حساب نشده ی تخته قاپو كردن عشایر، عاقلانه تر می نمود و چه بسا كه سودمند هم می افتاد و همراه با آن از زیان هائی كه به بار آمد جلوگیری می شد و جمعی از فدائیان شاه و میهن پرست ترین مردم ایران بی هیچ موجبی با شاه ایران دشمن نمی شدند.

 (10)

تمدید قرار داد نفت

در روز نهم از ماه صفر به سال 1319 هجری قمری (هفتم خرداد ماه 1280خورشیدی و بیست و هفتم ماه مه 1901 میلادی) در قصر صاحبقرانیه ( كاخ نیاوران ) امتیاز نامچه ای به گفته ی میرزا علی اصغرخان اتابك اعظم (امین السلطان) به شرف امضای مقدّس سركار بندگان اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی (مظفرالدین شاه قاجار) رسید كه طرف دیگر آن ویلیام ناكس دارسیWilliam Knox Darcy بود.

به موجب فصل اول این امتیازنامچه، دولت اعلیحضرت شاهنشاهی ایران، "اجازه مخصوصه به جهت تفتیش و تفحص و پیدا كردن و استخراج و بسط دادن و حاضر كردن برای تجارت و نقل و فروش محصولات ذیل كه عبارت از:

گاز طبیعی و نفت و قیر و موم طبیعی باشد، در تمام وسعت ایران در مدت شصت سال از تاریخ امروز اعطاء می نماید."

به موجب فصل دهم همین امتیاز نامچه، "صاحب امتیاز، مكلّف است بیست هزار لیره انگلیسی نقداً و بیست هزار لیره دیگرسهام پرداخته شده به دولت علیه بدهد؛ علاوه بر آن، شركت و تمام شركت هائی كه تاسیس خواهند شد، مكلّف خواهند بود كه از منافع خالص سالیانه خود، صدی شانزده به دولت علیه سال به سال كارسازی نمایند."

پس از آنكه دارسی اولین شركت را تشكیل داد، طبق مواد امتیازنامه  بیست هزار لیره نقد و بیست هزار لیره سهام به دولت ایران تسلیم نمود.

پس از مدتی تلاش كه با سختكوشی صورت می گرفت، كارگزاران و همیاران دارسی به نفت رسیدند و دارسی اطمینان یافت كه به ثروتی بس  گرانمایه و دیرزی، دست یافته است ولی برای بهره برداری بیشتر و تكمیل اكتشافات خود، نیاز به سرمایه گذاری بیشتر و در نتیجه نیاز به جلب سرمایه گذار، شریك و همكار دارد و بدین ترتیب و به این جهت بود كه در ماه آوریل از سال 1909 میلادی شركت نفت ایران و انگلیسAnglo- Persian Oil Company L.TD با سرمایه دو میلیون لیره كه نصف آن پرداخته شده بود تشكیل گردید و در لندن به ثبت رسید.

با این همه گفتنی است كه تحصیل اراضی، در مسجد سلیمان و امنیت آن ناحیه، از همان آغاز كار مواجه با مشكلات بسیار شد؛ زیرا آن اراضی كه برای اكتشافات، تاسیسات و بهره برداری شركت نفت، مورد نیاز بود به ایل بختیاری تعلق داشت و غالب آن اراضی چراگاه دست جمعی بختیاری ها شمرده می شد كه بر طبق سنتی كه از دیرباز میان ایلاتیان حكومت می كرد، به همه ی افراد ایل متعلق بود و به همین دستاویز خوانین بختیاری خود را مالك آن اراضی می دانستند و اجازه نمی دادند كه شركت نفت مطابق امتیاز نامه با مالك واقعی آن وارد معامله شود. افزون بر این ایلخانی و ایل بیگی بختیاری خود را نماینده ی دولت مركزی می شمردند و تنها در برابر دریافت دستمزد حاضر می شدند كه امنیت منطقه را به عهده به گیرند.

شركت نفت، برای اینكه بتواند با سران ایل بختیاری پیوندهای دوستانه داشته باشد، با آنها سه قرارداد منعقد كرد كه مفاد آنها به كوتاهی چنین بود:

در قرار داد نخستین، شركت نفت، خوانین بختیاری را در امور شركت سهیم می ساخت.

برای حصول این منظور، شركت نفت ایران و انگلیس، یك شركت دیگر كه تابع آن شركت بود، تشكیل داد كه شركت نفت بختیاری Bakhtiari Oil Company عنوان گرفت كه حدود عملیات آن محدود به یك میل مربع در وسط مسجد سلیمان بود؛ سرمایه این شركت چهار صد هزار لیره بود كه سه در صد آن، دوازده هزار سهم ( یك لیره ای) مجاناً و به رایگان به خوانین بختیاری واگذار گردید.

در دومین قرارداد قید شده بود كه هرگاه شركت نفت ایران و انگلیس در منطقه ی بختیاری به خریداری اراضی، نیازمند گردید، ایلخانی و ایلبگی اراضی مورد نیاز را به شركت بفروشند و چون آن دو (ایلخانی و ایلبگی) خود را نماینده ی دولت معرفی می كردند متعهد می بودند كه بهای زمین فروخته شده را به صاحبان واقعی آن، برسانند.

قرارداد سوم به حفاظت از محل و حراست از منافع شركت مربوط می شد. بر طبق این قرارداد ایلخانی یكی از خان زاده ها را به نام سر مستحفظ شركت معرفی می كرد و تنی چند از جوانان تفنگدار را در اختیار او می گذاشت.

شركت نفت حقوقی به سر مستحفظ و تفنگداران می پرداخت و آنها نیز امنیت منطقه را حفظ می كردند و سالی سه هزار لیره هم به ایلخانی از همین  بابت پرداخت می شد.

این قرارداد (قرارداد سوم ) تا هنگامی كه دولت مركزی در خوزستان اقتدار خود را تثبیت نكرده بود همچنان به قوت خود باقی بود؛ لیكن از آن پس كه به همت "پهلوی" اداره های دولتی و ژاندارمری و نیروی نظامی در خوزستان نیز مستقر گردید، خود به خود از میان رفت؛ با این همه پرداخت سالی سه هزار لیره پای برجا باقی ماند.

در سال 1912 میلادی اولین نفتی كه از معادن جنوب ایران استخراج شده بود، به شكل نفت خام صادر گردید كه مقدار آن 43 هزار تن بود؛ سال بعد به 81 هزار تن بالغ گشت و در سال 1914 میلادی به 274 هزار تن رسید.

با این همه رشته ی پیوندی كه از رهگذر وجود شركت نفت ایران و انگلیس میان دو دولت، دو كشور و دو ملت ایجاد شده بود، گسستنی نبود و انگلستان كه به تقریب از سیصد سال پیش چشم طمع به ایران دوخته بود، همواره از این "نقطه ضعف" برای اعمال نفوذ در مسائل مربوطه به ایران، استفاده می كرد و هر گونه عمل ناروائی را كه انجام می داد، به این دستاویز توجیه می كرد و خود را در اعمال آن صاحب حق، جلوه گر می ساخت و پیداست كه ضعف دولت های وقت نیزاین امكان را پدید می آورد و اجرای برنامه های سیاسی دولت انگلستان را در ایران تسهیل می كرد.

وضع بدین منوال بود تا رضا خان میر پنج از دروازه ی تقدیر پا به میدان نهاد تا شناسنامه ی جدیدی برای ایران، تنظیم كند و هم در این آرزو بود كه در اندك زمانی "سردار سپه" لقب گرفت و پس از سالی چند كه به انگشتان دست هم نرسید، بر سریر سلطنت نشست و رضا شاه پهلوی خوانده شد و سلسله ی سلطنتی پهلوی را بنیاد نهاد.

تنها محلی كه بیش از افق های دیگر امید آفرین می نمود، درآمدهای نفتی ایران بود كه در شركت نفت ایران و انگلیس متمركز شده بود و از آن شركت هم جز درآمدی بس ناچیز، سودی عاید ایران نمی شد و همین خود محرك رضا شاه بود كه در پی تحصیل در آمد بیشتر برای اجرای برنامه های نوسازی خویش، به شركت نفت ایران و انگلیس توجه كند و به درآمد ایران از منابع نفتی كه داشت و به دست عوامل انگلستان استخراج و فروخته می شد، چشم  بدوزد.

دریغا كه واقعیت چنین نبوده است و از سالها بیش موضوع تجدید نظر در مفاد امتیاز نامه و تمدید مدت آن، مورد بحث و گفتگو بوده و طرفین قرار داد در این زمینه، از دیر باز مشغول مذاكره بوده اند و حتی طرح جدیدی نیز برای تنظیم قرارداد تازه، آماده داشته اند.

از سوی دیگر این فرض هم مردود نیست كه دولت انگلستان نیز از دیدگاه های خود، خواستار تجدید نظر در قرارداد بوده و كوشش داشته است كه ضمن آن، تا آنجا كه بتواند منافع تازه تر برای خود، تضمین و تامین كند و درهمان حال در جهت كسب سود بیشتر، حقوق حقه ایران را زیر پا بگذارد و اگر بتواند با بهائی هر چه كمتر به غائله فیصله بخشد.

دلبستگی انگلستان را به تمدید قرارداد، می توان از چند جهت مورد امعان نظر قرار داد:

نخست این كه قرار داد دردوره حكومت قاجار بسته شده و به امضای پادشاه وقت (مظفر الدین شاه قاجار) رسیده بود؛ یعنی پادشاهی كه سلسله ی سلطنتی وی با تائید و تصویب ملتش (مجلس شورای ملی – مظهر اراده ی ملت) منقرض شده و خودش انقلاب را به رسمیت شناخته است كه در لوای "انقلاب مشروطیت" به سلطنت استبدادی قاجار خاتمه داده و حكومت آن خاندان را سرنگون ساخته و به جای آن حكومت "قانون"را مستقر كرده است.

دیگر آن كه قرارداد دارسی هرگز مورد تائید و تصویب ملت ایران نبوده است و ملت ایران هر زمان كه مقتضی می دانسته می توانسته بی اثر بودن قرار داد را اعلام كند.

سوم هر گاه ضرور گردد و ملت ایران به مراجع جهانی روی آورد، جهانیان ملت ایران را ذیحق خواهند شناخت و خواهند گفت حقش را پادشاهی خود كامه انگلستان، پایمال هوی و هوس خودش كرده و میراث طبیعی و خدا داده اش را به فنا سپرده است.

و چهارم این كه ضمن هر گونه تجدید نظری در قرارداد، دولت انگلستان خواستار تمدید مدت قرارداد خواهد شد و با اعمال فشارهای سیاسی به تامین خواسته ی خود نایل خواهد آمد و به این هدف خواهد رسید و در نتیجه ی آن، این گنج شایگان را برای مدت بیشتری، به خویش مخصوص و منحصر تواند ساخت.

پس از این صحنه سازی ها و مقدمه پردازی ها، دولت كه بر اثر گفتگوهای پنهانی، به امید افزودن درآمدهای دولت از منابع نفتی كشوراز مدتها پیش تصمیم به الغای قرار داد دارسی  گرفته بود، به وزارت مالیه دستور داد كه الغاء قرار داد را به اطلاع شركت نفت ایران و انگلیس برساند تا گفتگوهای دیرینه، در مسیر تازه تر و ثمربخش تری، پی گیری شود و سرانجام این مشكل غامض شده، به صورتی از میان برده شود كه منافع هر دو طرف و مصالح طرفین قرارداد را در بر داشته باشد.

وقتی این نامه در جراید روز كشور، درج و منتشر شد، با موجی از خرسندی و مسرت مردم روبه رو گردید و باعث شد كه مردم به جشن و چراغانی بپردازند و تلگراف های شادباش خطاب به دولت مخابره كنند و در تائید دولت بكوشند و ضمن آن نشان دهند كه تا چه میزان از اعمال نفوذ بیگانگان در امور ایران، نفرت دارند و اگر امید خویش را به رضا شاه باز بسته اند از این رهگذر نیز هست كه وی همراه با آبادان و سرفراز ساختن ایران و ایرانی، به قطع ایادی اجنبی هم توجه لازم مبذول دارد و پس از قرن ها این ملت فلك زده را از این ننگ و رسوائی كه بازمانده از حكومت قاجار است، برهاند.

غافل ازاین كه لغو امتیاز دارسی، آن هم به آن صورت و با آن مقدمه چینی های بی پایه و بی اساس هرگز نمی تواند خواسته های میهن پرستان ایران را بر آورده سازد و پاسخگوی تمایلات مردم گرایانه ی آنان باشد.

از سوی دیگر شركت نفت انگلیس و ایران نیز كه یكسر دیگر این بازیگری بود، نمی توانست خاموش بنشیند و صرفاً تماشاگر صحنه باقی بماند.

گذشته از این، اكنون فرصتی پدید آمده بود كه سیاست بافان انگلیسی بتوانند امیدهای دیرینه ی خویش را ضمن تجدید قرارداد نفت برآورده سازند و این بار بر قراردادی متكی گردند كه جهات قانونی  آن مستحكم شده باشد و جهان هم از مفاد آن پشتیبانی كند و جامعه ملل نیز موید آن گردد.

به ترتیبی كه گذشت مقرر گردید كه نمایندگان دو دولت انگلستان و ایران به گفتگو بنشینند و اختلافات خود را در زمینه ی امتیاز دارسی به كمك مذاكره حل و فصل كنند.

به این مناسبت از طرف دولت انگلستان هیاتی به ایران آمد كه ریاست آنرا لرد سرجان كدمن رئیس هیات مدیره شركت نفت انگلیس و ایرانLord Sir John Codman به عهده داشت و ویلیام فریزر معاون شركتWilliam Fraser و جاكسJacks مدیر مقیم در ایران و چند تن دیگر از اعضای عالیرتبه شركت به همراه یك رایزن حقوقدان، اعضای دیگر آن بودند.

از طرف دولت ایران نیز هیاتی برای شركت در جلسات مذاكره انتخاب گردید كه اعضای آن عبارت بودند از: محمد علی فروغی وزیر امور خارجه، سید حسن تقی زاده وزیر مالیه، علی اكبر داور وزیر عدلیه و حسین علاء رئیس بانك ملی.

پس از ورود نمایندگان شركت نفت انگلیس و ایران، به تهران، لرد كدمن  متوجه شد كه شرفیابی به حضور ملوكانه امكان پذیر نخواهد بود.

لرد كدمن از این پیام رنجیده خاطر شد و به بهانه ی بیماری در هیچ یك از جلسات مذاكرات شركت نكرد و در نتیجه معاون وی (ویلیام فریزر) ریاست جلسات نمایندگی شركت (و در واقع دولت انگلستان) را به عهده گرفت و مذاكرات ادامه یافت.

پس از گفتگوهای مفصل كه چندین جلسه به طول انجامید، این پیشنهاد از طرف نمایندگان دولت ایران تهیه و به نمایندگان دولت انگلستان تسلیم شد:

حق الامتیاز در هر تن نفت شش شیلینگ،

شركت نفت انگلیس و ایران نیز مشمول قوانین مالیات بر درآمد ایران خواهد بود،

شركت تضمین می كند كه عایدات دولت ایران در هیچ سالی از یك میلیون و دویست هزار لیره كمتر نگردد.

تعداد كاركنان ایرانی شركت به نحوی افزایش گیرد كه به تدریج و در مدتی معقول جای كاركنان خارجی را بگیرند.

فرآورده های نفتی در سراسر ایران، به بهای ارزان فروخته شود.

حوزه امتیاز محدود گردد.

حق انحصار لوله به خلیج فارس لغو شود.

و حساب های گذشته تسویه گردد و شركت از بابت بدهی های گذشته مبلغ عادلانه ای به دولت ایران بپردازد.

لیكن نمایندگان دولت انگلستان این پیشنهادها را غیرقابل قبول تلقی كردند و به نمایندگان دولت ایران اظهار داشتند كه:

اگر دولت ایران در باره ی قبول و تصویب پیشنهادهای خود پافشاری كند، مذاكرات قطع خواهد شد؛ و چون نمایندگان دولت ایران، از ایجاد هر گونه تعدیلی در پیشنهادهای خود سر باز زدند، نمایندگان دولت انگلستان چگونگی آنرا به لندن گزارش كردند و با موافقت لندن مذاكرات متوقف گردید و مراتب به اطلاع نمایندگان دولت ایران رسید.

به این ترتیب، مقدمات تنظیم و تصویب قرار داد 1933 میلادی فراهم آمد و این قرار داد كه جانشین امتیازنامه دارسی بود به روز بیست و چهارم اردیبهشت ماه 1312 خورشیدی به دوره نهم مجلس شورای ملی تقدیم شد و در روز هفتم خرداد ماه همان سال یعنی در مدتی كمتر از دو هفته، به تصویب رسید.

با این ملاحظات و در مجموع "مانورهای" مردم فریب حكومت رضا شاهی در مساله ی نفت، این ظن قوّت گرفت كه در این قضیه ی بسیار مهم هم كه با سرنوشت ملت ایران همواره بستگی استواری داشته است، همه جا  بروفق منافع و مصالح دولت انگلستان عمل شده و رضا شاه به خاطر حفظ قدرت و ادامه ی سلطنت خویش منافع آنان را از مصالح ملت خویش برتر گرفته و زنجیری را كه از زمان سلطنت مظفرالدین شاه قاجار، از رهگذر امتیازنامه دارسی به دست و پای ملت ایران زده بودند مستحكم تر گردانیده است.

این قضاوت كه به طور پنهانی و از پشت پرده های سیاست، از جانب روس ها نیز به هر سوئی از جامعه ی ایرانی و به هر كوی و برزن برده می شد، سبب شد كه فاصله ی میان ملت و رضا شاه عمیق تر گردد و پادشاهی كه كشور خویش را حتی در شرایط نامساعد و با امكاناتی  بس ناچیز، به سوی ترقی و تعالی رهنمون گشته بود، در آخر كار چندان تنها بماند و منزوی بنشیند كه به روز بی كسی حتی سایه اش هم، از وی گریزان باشد.

بنابر آنچه از نظر گذشت، تردید نمی توان داشت كه توجه رضا شاه به سیاست آلمان و پافشاری غیر ضروری وی به دوستی با آنها – اگر نه موجب وحشت، دست كم باعث احتیاط دو همسایه ی شمالی و جنوبی ایران، روس و انگلیس گردیده و آنها را به واژگون ساختن سریر سلطنت رضا شاهی مصمم گردانیده است و اگر آنها در اجرای برنامه های سیاسی ضد رضا شاهی خود، كامیاب شده اند، مهمترین علتش پشتیبانی نكردن مردم ایران از رضا شاه و جدا ماندن شاه و ملت از هم بوده است كه اگر چنین نبود برداشتن شاه ایران از مسند شهریاری به این سهولت امكان پذیر نمی گشت و كاری چنین  خطیر بدینسان بی خطر به پایان نمی آمد.

و آنچه بر رضا شاه گذشت یك بار دیگر این سخن را به اثبات رسانید كه:

حاكم واقعی كشورها، ملت ها هستند. هر صاحب قدرتی، هر سیاستمداری، هر رهبر و هر پیشوائی كه به مردم میهنش پشت كند و از آنها جدا افتد و هر كوتاه بین كوته نظری كه خود را از جامعه برتر شمارد و به اجتماع بی اعتنائی و بی حرمتی روا دارد، در كشور خود به هر پایگاهی كه از عظمت رسیده باشد و به هر اندازه ای كه در آسمان تعالی اوج گرفته باشد، جز سقوط و سرنگونی سرانجامی ندارد و فرجام محتوم قدرتش فرو پاشی و زوال است.

منبع:

علل سقوط حكومت رضا شاه



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393

علل سقوط دولت دیكتاتوری رضا شاه(قسمت دوم)

(4)

كناره گیری رجال كارآزموده و نیكنام از امور مملكتی

در آن روزگار كه نقش آفرین "قدر" رضا خان سواد كوهی، قزاق جوان را، برای فردای ایران، در دامان "قضا" پرورش می داد، در افق سیاست این مملكت بلاخیز كه مردمش از كشته شدن نادرشاه تا بدان ایام، هرگز روی آرامش ندیده و دمی شادمانه و به آسایش نزیسته بودند، چند ستاره كورسو میزد كه مجموع آنها به "پنجاه" نمی رسید.

از این گروه سیاست پیشه كه همه داعیه ی زمامداری و ایران مداری را در سر می پروراندند، برخی "ذوحیاتین" بودند؛ بدین معنی كه هم در مقام "وزیر" در كابینه ها شركت می كردند و هم به عنوان "وكیل" بر كرسی های "پارلمان" تكیه می زدند و بعضی از آنها هر كاری غیر از وزارت را "دون شان" خود می شمردند و تنها شغل وزارت را می پذیرفتند و به كمتر از آن، قانع نبودند.

اما در مجموع و از نظر چگونگی مسوولیت هایی كه به عهده می گرفتند، سیاستمداران آن دوره را می توان در چهار گروه دسته بندی كرد و سپس دسته ای به عنوان "گروه پنجم" بر آنان افزود:

دسته اول: سیاستمداران و رجال نام آوری بودند كه بارها در مسند ریاست دولت، مصدر كار شده و یا چندین بار و به تكرار به وزارت رسیده بودند و در بیشتر كابینه ها شركت داشتند.

دسته ی دوم: از سیاستمدارانی تشكیل می شد كه معركه گردان پارلمان بوده اند و اگرچه بعضی از آنها مقام وزارت هم داشته اند ولیكن اغلب به عنوان متولی در مجالس قانونگزاری صاحب قدرت می شده اند.

دسته ی سوم: عبارت بودند از علمای اعلام، آیات عظام و حجج اسلام.

دسته ی چهارم: شاعران و نویسندگان و روزنامه نویسانی بودند كه در تاریخ بیست ساله ی اخیر ایران از 1299 تا 1320 خورشیدی نامشان به میان آمده و هر یك ایفاگر نقشی بوده اند كه به اثبات یا نفی در تاریخ ثبت شده است.

دسته ی پنجم: كه باید بر این تقسیم بندی افزوده شود، شامل همكاران نظامی سردار سپه می گردد كه در دیویزیون قزاق و در لشگركشی ها و سرانجام در آتریاد همدان با وی همكاری داشته اند.

وقتی میر پنج رضاخان نخست با عنوان سردار سپه و مقام وزارت جنگ و ریاست وزراء در آسمان سیاست ایران به جلوه گری درآمد و سپس بر اریكه ی سلطنت تكیه زد، علاوه بر نظامیان كه همیشه در تمام مراحل پشتیبان وكارگزار وی بودند، از خیل سیاستمداران آن روزگاران، به تقریب همه ی آنها، به رویش آغوش گشودند و تا آنجا كه می توانستند و با هر چه كه در حد توانائی خود می دیدند، به وی كمك كردند تا بتواند زمام كشور را به دست گیرد و اگر خدا بخواهد این مملكت فلك زده را از این همه خفت و خواری و فلاكت و بدبختی برهاند و اگر ممكن آید آن را به اوج ترقی وعزت برساند.

و هنوز بسی بر نیامده بود كه رجال سیاسی ایران از هر گروه و جماعتی كه بودند، به غیر از رهبران مذهبی به سه دسته تقسیم شدند:

دسته اول: كه در سالهای نخستین حكومت رضا شاه و پیش از آن، در خدمتش بودند، همچنان در كنار وی استوار باقی ماندند و سپس در مدت های پس و پیش، بعضی از آنها جان سپردند؛ جمعی كشته شدند و برخی اندك اندك از او كناره گرفتند؛ تنی چند مغضوب و سپس مقتول شدند؛ گروهی جلای وطن كردند و جزعده ی كمی از آنها تا پایان بر جای نماندند. دراین رده میتوان از: مدرس، محمدعلی فروغی، داور، تیمورتاش، فیروز میرزا فیروز، جعفر قلی خان اسعد، تقی زاده، و ... .

دسته دوم: رجال خوشنام، وطن دوست، خدمتگزار، پاكدامن و ملی بودند كه از نیمه ی راه، به سوی خانه های خود بازگشتند و گوشه نشینی و انزوا اختیار كردند و از پذیرفتن هر شغل و مقامی در هر حد و پایه ای كه بود، سرباز زدند.

در میان این دسته بلند آوازه تراز همگنان، مشیرالدوله، موتمن الملك، مصدق السلطنه، مستشارالدوله صادق، ممتازالدوله و ... بودند.

دسته ی سوم: از كسانی تشكیل می شد كه خود از عوامل موثر و كارسازی بودند كه برای برچیدن بساط سلطنت قاجاریه تلاش می كردند و برای سپردن امور مملكت و ملت، به كف با كفایت سردار سپه قرار و آرام نداشتند و شتابزده شب و روز در سعی و تلاش بودند و به اصطلاح "آتش بیار معركه" شمرده می شدند، بدین امید كه سردار سپه زمامدار شود و سكان كشتی وطن را در دریای طوفان زده و پر آشوب حوادث به دست گیرد و آنها هم بر كرسی های وزارت تكیه بزنند و ضمن همكاری با رضا شاه و با استفاده از قدرت و لیاقت او، تا آنجا كه می توانند به وطن خدمت كنند و ایران فرسوده و متلاشی شده و پریشان دوره قاجار را از سیطره خرافات و ارتجاع دیرینه برهانند و با كشورهای پیشرفته جهان و به خصوص اروپا همسر و همگام گردانند. دراین گروه نامدارترین آنها دبیر اعظم (فرج الله بهرامی)- محمدعلی فروغی (ذكاء الملك)- علی اكبر داور- عبدالحسین تیمورتاش (سردار معظم خراسانی) و ... از این رده شمرده می شوند.

در ذهن رضا شاه كه مردی دقیق و حسابگر بود و با نظم و ترتیب و انضباط نظامی پرورش یافته بود، رجال مملكت در چهار گروه دسته بندی می شدند:

گروه اول:رجال قدیمی مملكت بودند كه هر یك از آنها یكی از این القاب: الدوله، السلطنه، الملك، الممالك را یدك می كشید و در میدان سیاست در پناه لقبی كه داشت فعالیت می كرد.

رضا خان در همان ایامی كه با نام رضا خان شصت تیر و یا در مقام یك افسر قزاق در جنگ های داخلی و شورش های عشیره ای و بلوای ایلی شركت می كرد با برخی از این رجال سر و كار پیدا كرده و آنها را در راه رهایی ایران از مشكلاتی كه بدانها گرفتار آمده بود، محك زده و عیار آنها را سنجیده بود.

گروه دوم: سیاستمدارانی بودند كه در جامعه ریشه، و در جهان كم و بیش شهرت داشتند و بیگانگان و به ویژه همسایگان ایران آنها را خوب می شناختند.

این گروه مردانی جوان، هوشمند، تحصیل كرده، اروپا دیده، پركار، مدیر، نوجو، لایق و كارآمد بودند و می توانستند دستیاران و مددكارانی پیروزی آفرین برای رهبر مملكت باشند و نواقص وی را مرتفع سازند و كمبودهایش را جبران كنند.

گروه سوم: نظامیان بودند كه در ایجاد امنیت و فرونشاندن طغیانها و آشوب ها و از میان برداشتن سركشان و یاغیان و گردنه زنان و راه بندان از سرزمین ایران، قدرتمند و پیروزی آفرین محسوب می شدند و اهرم قدرت و نقطه ی اتكای سردار سپه به حساب می آمدند.

گروه چهارم: بعضی از رهبران مذهبی و اعیان و اشراف بودند كه هیچ یك از آنها اهل جنبش و فعالیت های بی وقفه و تلاشهای خستگی ناپذیر ومیدان داری های آمیخته به غوغا و هیاهو نبودند و از همهمه و جنجال می گریختند.

"رضاخان" همین كه" رضا شاه" شد با گروه اول مدارا و مماشات كرد؛ برخی را كه سودای خدمت داشتند به كارهای مملكتی گماشت؛ بعضی را كه میل به "جنت مكانی" داشتند، به حال خودشان وا گذاشت. از آنها نهراسید؛ به جلال و جبروت دروغین آنها اعتنا نكرد و خیلی زود دریافت كه اینان گروهی پهلوانان پنبه ای هستند كه جز همین هیمنه ی پوشالی چیزی در چنته ندارند و با چنین برداشتی بود كه هر وقت خواستند بانگی برآورند و "نقی" بزنند با یك "تشر" آنها را بر جایشان میخكوب كرد، و چون از كار كناره گرفتند و به انزوا و گوشه نشینی پناه جستند، ایشان را به حال خودشان رها كرد و تنها دستور داد كه از دور مراقب كارهایشان باشند تا مبادا فیلشان یاد هندوستان كند و اگر احیاناً از آن میانه فیلی برمی خاست كه به یاد هندوستان "خرناسه" بر آورد، فیلبان رضا شاهی بی درنگ "كجك" را بر سرش فرود می آورد و فیل از بند جسته را، آرام و خاموش می ساخت.

رفتار رضا شاه با گروه دوم این چنین نبود؛ بر خلاف گروه اول رضا خان از همان ابتداء به اهمیت وجودی و تاثیر هوش و درایت و كارایی و ابتكار و قدرت سازماندهی این گروه دیده دوخت و درصدد برآمد كه آنها را به كار گیرد و از هوش و استعداد آنها برخوردار شود و به دست آنها پا بر پله های نردبان ترقی بگذارد و چون به مقصد رسید، برای نیل به مقصود نهائی آنان را همچنان در كنار خود حفظ كند و به كمك آنها كارهای دشوار مملكتی را به سامان برساند و ایران كهن را به همت فرزندان شایسته اش به "ایران نوین"مبدل گرداند.

در باره ی نظامیان كه گروه سوم را تشكیل می دادند می توان گفت كه سردار سپه از همان آغاز فعالیت های سیاسی خویش به چشم همقطارانی عزیز و ارجمند به آنان می نگریست و آنها را "اهرم قدرت" خود می دانست و به درستی دریافته بود كه بسط امنیت  در سراسر كشور و به خصوص سركوبی عشایر یاغی و سركشان اقطار مملكت به همت، فداكاری، درایت و از خود گذشتگی آنان باز بستگی دارد.

به همین دلیل با آنها همواره دوستانه و برادرانه و با جوانترینشان پدرانه رفتار می كرد.
گروه چهارم اعیان و اشراف زمان مانند سعد الدوله، نظام السلطنه ما فی، فرمانفرما و ... رهبران مذهبی در تهران حاج امام جمعه خوئی، میرسید محمد بهبهانی، آقا سید محمد امامی امام جمعه تهران و ... و در قم حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی و حاج آقا حسین اصفهانی و ... بودند كه با همه آنها به احترام رفتار می كرد. اگر حاجتی داشتند برآورده می ساخت، اگر توصیه ای می كردند می پذیرفت و نسبت به نزدیكان و دستیاران ایشان روشی مهرآمیز داشت و می خواست كه آنها محترم و آسوده خاطر زندگی كنند؛ ولیكن گفتنی است كه آنها مطلقاً با رضا شاه به خصوص در ده ساله ی دوم قدرتش رفت و آمد و داد و ستد سیاسی و اجتماعی نداشتند و از وی كناره می گرفتند و اگر كارد به استخوانشان و یا جان به لبشان می رسید هر گونه رنج و بدبختی و ناكامی و حرمان را بر دست دراز كردن به سوی رضا شاه ترجیح می دادند و هر گونه محرومیتی را تحمل می كردند كه سرو كارشان با دستگاه رضا شاهی نیفتد.

با این همه رضا شاه مواظب بود كه نفوذ اینان، در این گروه مردم بی خبر و ساده اندیش افزایش نیابد و بر وجاهتشان افزوده نشود و از همین روی بود كه اگر از آن میان، یكی به پای می خاست و به بهان های از نوع (اجرای قانون نظام وظیفه عمومی) دم از مخالفت می زد (مانند حاج آقا نورالله اصفهانی) و یا  بی نظمی در امنیت عمومی را به دستاویز تعویض كلاه موجب می گردید (مانند واقعه ی بهلول درمشهد و حادثه ی مسجد گوهرشاد) به هیچ روی گذشت و اغماض و سهل انگاری را، روا نمی شمرد وهر فتنه و آشوبی را بدون عفو و بخشایش با آتش و خون، درهم می كوفت و به طور كلی تا كسی از هر دسته و گروهی كه بود مانع اجرای برنامه های رضا شاه نمی شد و سدّ راهش نمی گردید، رضا شاه هم، كاری به كارش نداشت و او را در قلمرو كار و زندگیش آسوده و آزاد می گذاشت ولیكن حتی یك لحظه هم از احوال، افكار و اعمال سردمداران و نام آوران، غافل نمی نشست و سیاست بافان پیشین، اگر چه گوشه گرفته و منزوی شده بودند، باز هم تحت مراقبت دیدگان بیدار رضا شاه قرارداشتند و جرات ابراز وجود نداشتند.

با این همه بر اثر خود خواهی یا سود جوئی و آزاری كه از جاه طلبی های سركوب شده، بدیشان تحمل شده بود، از سرزنش و ملامت كردن رضا شاه آن هم در پنهان، كوتاهی نمی كردند و در خفا، از خودستائی و یقه درانی در "ماتم مادر وطن" فارغ نمی نشستند و همچون "دون كیشوت" پیوسته با هیولای دیكتاتوری در عالم خیال مبارزه می كردند.

 (5)

بی وفائی با وفاداران

رضا خان كه دیگر به دام غرور گرفتار آمده بود، همین كه بر دشواری ها فایق آمد و به كمك و یاری یاران و همپائی همگامان، راه طولانی  پیروزی را در نوردید و به "مقصودی" كه داشت نائل آمد، بی آن كه به "مقصد" بنگرد و راه آغاز شده را به پایان برساند، با یاران وفادار خویش، بی وفائی پیشه كرد و هر یك را به بهانه ای از میان برداشت كه در میان این عده نام امیر لشگر عبدالله خان امیر طهماسبی نصرت الدوله، سردار معظم خراسانی و سردار اسعد بختیاری، اسدی، مدرس، چند تن دیگر دیده می شود:

مدرس شخصیت والای مذهبی  كه به مقام اجتهاد رسیده و سالیانی چند، به تدریس معارف اسلامی در اصفهان اشتغال یافته بود، در اوج شهرت و محبوبیت، وارد میدان سیاست گردید و در راه بهبود اوضاع و احوال سیاسی روز وقایعی كه در ایران روی می داد و مردم را اغلب گرفتار بلا و مصیبت می كرد، نقشی اساسی به عهده داشت و چندان احساس مسوولیت می كرد كه وظیفه ی دینی، میهنی، اخلاقی و مردمی خود می دانست كه به خاطر نجات هموطنانش از این همه خواری و مذلت، فعالیت كند و از پای ننشیند تا به خواست خدای تعالی، به اعتلای مملكت و ایجاد وسایل رفاه، آسایش، سربلندی و افتخار برای ملت، نایل آید.

سردار سپه در آن روزگارانی كه به عنوان میر پنج رضاخان، در مقام یك افسر قزاق خدمت می كرد، روزی به دیدار مدرس رفته و برای نجات كشور از نفوذ بیگانگان با وی سخن گفته بود ولیكن نتوانسته بود نظر مساعد این روحانی بزرگ و سیاستمدار زیرك را به خود جلب كند.

وقتی نغمه ی "جمهوریخواهی" از سوی یاران و كارگزاران سردار سپه در كرنای معركه ی سیاست دمیده شد، مدرس احساس خطر كرد و دریافت كه اگر این نغمه را در گلوی آوازه خوان آن، خفه نكند، فاتحه عدالت و آزادی و حكومت مذهبی، خوانده خواهد شد و دیگر اثری از مشروطیت ایران، بر جای نخواهد ماند و با چنین برداشتی بود كه مدرس لوای مخالفت با جمهوریخواهی نوجویان ساده اندیش و بی تجربه را برافراشت و به تنهائی توانست سردار سپه و یارانش را با آن "یال و كوپال" و با آن همه "توپ و تشر" شكست دهد و آنان را بر سر جای خود بنشاند.       

    

 (6)

حكومت پلیسی واثرات آن

رضا خان میر پنج كه از نوجوانی در محیط قزاقخانه پرورش یافته و در كسوت یك قزاق جوان به اطاعت از فرماندهان و در مفهومی گسترده تر، از "بزرگتران" خویگر شده بود، به این اعتقاد قطعی رسیده بود كه باید به زیردستان و كهتران فرمان داد و از فرماندهان و بزرگان فرمان پذیرفت.

بدین ترتیب "فرمان دادن" به همكاران و توقع اطاعت محض داشتن از آنان برای وی "ملكه" شده بود و تا وقتی در قزاقخانه خدمت می كرد و مقامات و درجات نظامی را یكی پس از دیگری پس پشت می نهاد و در شاهراه ترقی پیشتاز بود؛ جز این باوری نداشت كه:

"اطاعت می شود قربان"رمز زندگی نظامی و در همان حال كلید درهای بسته برای نظامیان است.

شاید با چنین برداشتی بود كه چون قدم در محیط سیاست گذارد و به ناگاه به جای عنوان "میرپنج" به لقب پر طمطراق "سردار سپه" ملقب شد، همین عقیده را با خود به همراه آورد و سرلوحه ی برنامه هائی قرار داد كه برای رسیدن به مقام "فرماندهی كل قوا" در ذهن خویش ترسیم كرده بود. به همین دلیل در همان هنگام كه به تشكیل "قشون متحد الشكل" تصمیم گرفت، به فكر "نظمیه" هم افتاد و بر آن شد دستگاهی به وجود آورد كه به تمام معنی و در همه ی جوانب "امنیت" را برای شخص خودش و برای اجرای برنامه های آینده اش تامین و تضمین كند.

سیستم ترور و وحشتی كه رضا شاه به دستیاری آیرم و مختاری با دزدی و اخاذی و تصاحب اموال مردم ایجاد كرده بود؛ چه رضا شاه از آن آگاه می بود،( چنانكه مخالفانش می گویند) و چه بی اطلاع وی صورت می گرفت،( چنانكه خودش مدعی آن بود)، تمام توان و نیروی سازندگی را از مردم ایران سلب كرد و رضا شاه كه خود به حق عاشق ایران، نوسازی وعظمت ایران بود، چون مقدمات نوسازی ایران را فراهم آورد و برآن شد كه برنامه های جلیل و فاخر خود را در دست اجرا بگذارد، كسی را نیافت و زمانی از نتایج حكومت وحشت آفرین پلیسی آیرم و مختاری، به درستی آگاه گردید كه در جزیره "موریس" ایام  تبعید خود  را می گذراند.

 (7)

املاك اختصاصی!

گویا از نخستین روزی كه رضا خان افسر قزاقخانه، به سوی قدرت گام برداشت، در این اندیشه بود كه مانند خوانین محلی و مالكان نامدار و فئودال های زمین خوار، دارای املاك شخصی گردد و ضمن ایران مداری، به دهداری نیز اشتغال ورزد و در بزرگ مالكی هم، به اشتهار برسد!

دراین میان گفتنی است كه گروهی از افسران ارتش ایران كه مامور اداره املاك اختصاصی شاه شده بودند، از یكسو اندك اندك رموز سپاهیگری را به فراموشی سپردند و از سوی دیگر بعضی از آنها چندان آلوده شدند كه پس از رضا شاه دیگر نتوانستند مورد اعتماد جامعه واقع شوند.

اگر رضا شاه می خواست برای اداره امور املاك اختصاصی خود "كادری" تهیه كند و آنها را به استخدام در آورد، پیداست كه می بایست بدین منظور پذیرای هزینه ای گردد كه هرگز با روش او سازگاری نداشت.

روسای املاك از ارتش حقوق می گرفتند و در املاك شاه خدمت می كردند و این نیز نشانگر مال دوستی، كوته بینی و تنگ نظری رضا شاه بود كه هر چه بود در شان و شایسته ی یك پادشاه نبود!

 (8)

قانون در برابر رضا شاه

رضاخان، قزاق سواد كوهی، چه در آن زمان كه سرباز ساده ای بیش نبود و چه در آن هنگام كه رضا خان میر پنج،سردار سپه و سرانجام رضا شاه پهلوی عنوان گرفت؛ تنها به یك قانون باور داشت و تنها یك قانون را می شناخت و فقط یك عنصر را كاربروعقده گشا و مفتاح رمز و راز می دانست كه نامش" قدرت" بود.

سردار سپه با تكیه به متكائی این چنین كه از رهگذر بنیانگذاری "قشون متحد الشكل" برای او فراهم آمده بود؛ گام به میدان سیاست نهاد و چون جز به عنصر قدرت، به دیگر عناصر و عوامل اعتقادی نداشت، همین "عصا" را به دست گرفت و برای نیل به آرزوئی كه در سر می پرورانید، همان حربه را بر سر هر كس كه سدّ راهش می شد، فرومی كوفت و به فریاد هائی كه به دنبال این قدرت نمائی  از زن و مرد بر می خاست، اعتنائی نمی كرد.

سردار سپه، به دستیاری دوره پنجم مجلس شورای ملی "شاه" شد و در دوره ششم كه اولین انتخابات مجلس در دوران سلطنت وی بود، شخصیت های مخالف، همچون مدرس، بهار، مصدق السلطنة و یكی دو شخصیت سیاسی دیگر از این دست رابه مجلس ، راه داد ولی آنها را در اقلیت مطلق باقی گذارد، به طوری كه جرات نكنند در جهت مخالف مقاصد شاه گامی بردارند و یا كلامی به زبان آورند و از دوره هفتم به بعد، حتی یك نفر از شخصیت های مخالف به عنوان نماینده مجلس شورای ملی، به خانه ی ملت وارد نشد و هر كه در آنجا بود نماینده ی شاه بود نه نماینده ملت!!

با این همه در تمام دوران سلطنت رضا شاه، مجلس شورای ملی وجود و فعالیت داشت، تا خارجیان قبول كنند كه رضا شاه با كمك قانون و با احترام  به آزادی ، در ایران سلطنت می كند و تنها "قوه مقننه" این چنین نبود كه "اتیكتی" و "كاریكاتوری" بیش نباشد و در حد "ویترین" سازی مقبول افتد، دستگاههای دولتی، وزیران كابینه و در مجموع "قوه مجریه" نیز هیچ گونه قدرتی نداشتند و قادر به اظهار نظر و ابراز عقیده نبودند.

رضا شاه مجلس شورای ملی داشت، لیكن مجلس شورای ملی رضا شاهی، جلوه گاه قدرت قوه مقننه نبود؛ تنها نمایشگاهی بود، برای بیگانگان و كشورهای خارجی كه به آن بنگرند و خبر مصوبه هایش را بشنوند وجودش راحمل بر وجود حكومت قانون، در ایران رضا شاهی كنند.

در زمان سلطنت رضا شاه در ایران هم هیات حاكمه وجود داشت لیكن همه ی عناصر آن محكوم حكم شاه بودند و عاملی برای اجرای قوانین، جدا از رضای شاه، تلقی نمی شدند. زیرا قوه مجریه برای آن به وجود آمده بود كه "منویات مبارك ملوكانه" را به اجرا بگذارد و از حقوق شاهنشاه نگهبانی كند و اگر كسی پیدا شد كه بگوید"بالای چشم شاه ابروست" او را به بالای دار بفرستد و اگر كشاورزی متهم گردید كه "صد دینار" از اموال شاه را تلف كرده است، زندگی او را به آتش كشاند و دمار از جانش بر آورد تا اموال شاه از هر گونه تجاوز و دستبردی مصون و در امان بماند.

وقتی وضع این دو قوه " مقننه و مجریه" این چنین باشد، دیگر سخن گفتن از وضع "قوه قضائیه" ضرور نخواهد بود؛ چرا كه خود پیداست در كشوری كه همه محكوم حكم شاه هستند، استقلال قضات معنی نمی دهد و حق و عدالت، در قوه قضائیه به جلوه گری در نمی آید. حق آنست كه شاه بگوید و عدالت همانست كه شاه، مرزهای آنرا از پیش مشخص فرموده است.

رضا شاه خیال می كرد آنچه می كند، مورد رضایت و خرسندی مردم است و توقع داشت كه مردم حق شناس ایران، پیوسته سر در قدمش داشته باشند و همواره شگر گزار نعمت هائی باشند كه او برای ایشان فراهم آورده و در دسترس همگان قرار داده است.

دریغا كه او نمی دانست "مردم" و "حكومت" در برابر هم مانند دو دشمن كینه توز قرار گرفته اند و چنان از یكدیگر دور و جدا افتاده اند كه هرگز ممكن نیست باردگر، آن هم در روزگارسلطنت رضاشاهی، در كنار هم قرار بگیرند و همین جدایی بود كه سبب شد در سوم شهریور ماه 1320 خورشیدی "مردم" فروپاشی "حكومت" را با حسن قبول پذیره گشتند و به انتظار حكومت كه توقع داشت مردم به پای خیزند و از درهم شكستن اركان حكومت جلوگیری كنند، پاسخ ندادند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393

علل سقوط دولت دیكتاتوری رضا شاه

(قسمت اول)

به روز بیست و چهارم در ماه اسفند، از سال یك هزار و دویست و پنجاه و شش خورشیدی(1256)، در روستای "آلاشت" از روستاهای بخش ( امروز شهرستان) سواد كوه كه در استان مازندران واقع است، كودكی به دنیا آمد كه او را "رضا" نامیدند و به سنّت  دیرینه ی ایلات و عشایر ایرانی، "رضاخان" خطابش كردند.

پدرش از سربازان آن روزگاران بود و سپاهیگری برای آن خاندان سنت دودمانی به حساب می آمد و بی گمان به همین جهت بود كه رضاخان نیز از نوجوانی به "قزاقخانه" روی آورد و به شغل سپاهیگری اشتغال ورزید.

رضاخان، در نیروی نظامی ایران آن روز كه با نام "قزاقخانه" شناخته می شود درجات و مقامات نظامی را، یكی پس از دیگری طی كرد تا به درجه ی "میرپنجی" نائل آمد.

از دوران جوانی و گذار تاریخی زندگی وی در قزاقخانه اطلاع دقیقی در دست نیست و اگر چه گفته اند در بسیاری از جنگهای محلی شركت داشته و برای سركوبی شورش های سركشان، به اطراف و اكناف مملكت اعزام می شده، همچنین برای درهم فرو ریختن آشوب جنگلیان به گیلان و رشت، رهسپار گردیده است ولیكن در هیچ یك از این موارد، چگونگی قضایا، روشن نیست و در این میان آنچه در وقایع آن روزگاران ثبت شده اینست كه رضا خان با فرمانده روسی قزاقخانه كه "استارو سلسكی" نامیده می شده اختلاف عقیده داشته و او را در ادای وظیفه نظامی، نسبت به ایران خائن می دانسته است.

و بر اثر ابراز رشادت و دلاوری های فراوان، مورد توجه فرماندهان و مورد احترام زیردستان خویش قرار داشته است و چون در تیراندازی با مسلسل زبردست بوده به "رضاخان شصت تیر" ملقّب گشته است ...

جای پای "رضاخان" از آنجا در تاریخ ایران به چشم می آید كه وی با درجه ی "میرپنجی" به مقام فرماندهی آتریاد همدان رسید. و با عنوان "میرپنج رضاخان" در آن شهر تاریخی، به اداره اموری پرداخت كه به فرماندهی وی واگذار شده بود.

چندی بعد میرپنج رضاخان، با افرادی كه در اختیار داشت از همدان، به سوی تهران حركت كرد و در روز سوم حوت(اسفند) 1299 خورشیدی وارد تهران شد و قدرت را به دست گرفت.

متعاقب این واقعه كه از آن با عنوان كودتای 1299 یاد می آورند، نخست به لقب "سردار سپه" نائل آمد و پس از كوتاه مدتی به دنبال چندین مانور ماهرانه ی سیاسی به سلطنت ایران رسید و بر تخت پادشاهی تكیه زد.

پیرامون علل توفیق وی دراین مبارزه ی سیاسی گروهی از نویسندگان و سیاستمداران به گونه گون اظهار نظر و ابراز عقیده كرده اند.

یكی می نویسد: بر پیشانی رضا شاه پهلوی ،ماركMADE IN FNGLAND نقش بسته بود.

دیگری پیروزی رضا شاه را بر اثر "ضرورت تاریخ و نیاز اجتماع" تلقی می كند.

آورده اند كه دكتر مصدق گفته است:

" رضا شاه گفت: مرا، انگلیس ها بر سر كار آوردند ولی نفهمیدند با چه كسی طرف هستند."

حاج میرزا یحیی دولت آبادی نوشته است كه:

رضا شاه گفت: "مرا انگلیس ها بر سر كار آوردند ولی چون به قدرت رسیدم، به وطنم خدمت كردم."

در سال 1914 میلادی آتش جنگی سهمگین بدانسان مشتعل شد كه بسیاری از كشورهای جهان را به خاكستر كشید و به همین جهت (جنگ خانمانسوز بین الملل) عنوان گرفت.

در آتش افروزیهای این جنگ جهانسوز و ویرانگر كه چهار سال، تا 1918میلادی به طول انجامید، بسیاری از حكومت ها- مانند حكومت عثمانی در خاورمیانه- از میان رفتند و بعضی از كشورها هم دستخوش انقلاب و دگرگونی شدند كه بارزترین نمونه ی آن، روسیه ی تزاری بود.

در هنگامه ی سهمگین جنگ كه شعله های سركش آن، خانمانها را به خاكستر و ویرانه مبدّل می كرد، به سال 1917 میلادی كمونیست های روسیه، به پیروزی رسیدند و سلطنت خاندان رومانف و "تزاریسم" روسیه را به انقراض كشیدند و در آن دیار، از كشوری نو، سخن گفتند كه "كشورشوراها" خوانده شد و چندی بعد با نام رسمی "اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی" صفحه ی تازه ای در جغرافیای سیاسی جهان پدید آورد و از انقلاب خود كه به همت كارگران و كشاورزان، به ثمر رسیده بود جهان سرمایه داری را، نخست به وحشت و سپس به مخاطره افكند.

به ویژه كه سران انقلاب روسیه و بیشتر از همه (تروتسكی) به صدور انقلاب در سراسر جهان پای می فشرد و عقیده داشت كه آتش انقلاب باید پیوسته در اشتعال باشد و حتی لحظه ای خاموشی و درنگ نپذیرد.

پس كشورهای سرمایه داری آن روزگاران همانند انگلستان، فرانسه، امریكا، ایتالیا و ... كه اقتدار و فرمانروائی خود را گرفتار خطر می دیدند و سیستم حكومتی خویش را در سراشیبی سقوط مشاهده می كردند، بر آن شدند كه كمربندی از نیروی نظامی و در واقع قدرت آتش و خون، به گرد كشور تازه بنیاد گرفته ی "شوروی" بكشند.بدین امید كه انقلاب كمونیستی در همان كشور محصور بماند و به دیگر كشورهای جهان سرایت نكند.

در جهت اجرای چنین سیاستی بود كه پس از به پایان رسیدن جنگ بین الملل اول، تحولی شگرف، در سیستم حكومت های بسیاری از كشورهای جهان پدیدار گشت كه یكی هم حكومت ایران بود.

لازم می دانیم به كوتاهی یاد آور شویم كه سلطنت رضا شاه تنها معلول سیاست انگلستان و فقط محصول برنامه ریزی های آنان نبود بلكه علل عمده تر و اساسی تر و موثر آن، همان اقتضای سیاست جهانی بود كه تشكیل حكومت های نظامی را در بسیاری از كشورهای جهان ضرور گردانید و در ایران هم سبب توفیق رضا شاه در بنیاد گذاری یك سلسله ی سلطنتی نوبنیاد و انقراض سلسله ی سلطنتی قاجاریه گردید.

به اعتقاد ما علل و عوامل ده گانه ای كه از این پس تشریح خواهد شد از مهمترین عوامل سقوط سلطنت رضا شاه شمرده می شود و سایر مسائل در درجه ی بعدی از اهمیت قرار می گیرد،كه عبارتند از:

1- مذهب و رهبران مذهبی

2- رضا شاه و افكار عمومی

3- جواهرات و اندوخته های خوانین

4- كناره گیری رجال كار آزموده و نیكنام، از امور مملكتی

5- بی وفائی با وفاداران

6- حكومت پلیسی و اثرات آن

7- املاك اختصاصی

8- قانون در برابر رضا شاه

9- عشایر ایران و مساله ی تخته قاپو

10- تمدید قرار داد نفت.

شكی نیست كه اثر بخشی همه ی عوامل در به وجود آوردن یك "موجود"، یكسان و در یك اندازه و میزان نیست و ممكن است در پیدایش "پدیده" ای عاملی بیشتر و عامل دیگری كمتر اثر داشته باشد؛ با این همه آنچه مسلّم است، اینست كه هیچ عاملی به تنهایی نمی تواند موجب پیدایش یك "پدیده" باشد.

بنابر این اصل منطقی، ما نمی توانیم علل سقوط سلطنت رضا شاه پهلوی را در ده موردی كه به نظر رسیده است منحصر بدانیم و منكر اثر آفرینی عوامل بسیار دیگری باشیم كه هر یك كم وبیش، به احتمال در سقوط سلطنت رضا شاه پهلوی، موثر بوده اند.

(1)

سردار سپه و مذهب

از همان نخستین روزهایی كه رضا شاه، گام در میدان سیاست نهاد و پس از واقعه ی كودتای سوم حوت (اسفند) 1299 خورشیدی كه با لقب "سردارسپه" به روی فردای ایران دیده گشود، به این نكته پی برد كه تا از "مذهب" نیرو نگیرد و از پشتیبانی مذهب برخوردار نباشد، ممكن نیست به مقاصد خود برسد و بر اریكه ی قدرت، تكیه بزند.

شكی نیست رضا شاه از "دهائی" خدا داده، نصیبی وافر داشت و چنانكه در خاطرات "كحال زاده" دیده می شود، از همان آغاز فعالیت های سیاسی خود، هدفی بس بزرگی را تعقیب می كرد و نیل به مقام و منصب آنهم در حدّ وزارت جنگ، هرگز او را راضی و قانع نمی ساخت. شاید به همین دلیل بود كه از آغاز، در صدد صید رهبران مذهبی و توده های معتقد به مذهب و  اجرای مراسم مذهبی برآمد و پا به پای مردم كوچه و بازار، به عزاداری و سوگواری پرداخت تا بتواند مدارج ترقی را در سایه ی پشتیبانی مذهب و جلب حمایت توده های ملت، یكی پس از دیگری طی كند و به اوج عظمت دست یابد.

دام غرور!

اما همین كه رضا خان شصت تیر، خود را در مقام شهریاری و صاحب عنوان رسمی "اعلیحضرت قدر قدرت" نگریست و اطمینان یافت كه سرها در پیشگاهش خم می شود و جز "بله قربان" و قربان  اطاعت می شود" دیگر سخنی از سوی خدمتگزاران به گوشش نمی رسد، یكباره گذشته را به فراموشی سپرد و از نیروی سحرآفرین و معجزه گر مذهب، غافل نشست و پنداشت كه دیگر نیازی به تائید و پشتیبانی از هیچ سوئی و از جانب هیچ مقام و قدرتی ندارد و اكنون كه بر سریرسلطنت تكیه گرفته است، هیچ قدرتی اگرچه قدرت عظیم مذهب باشد، قادر نیست او را از اوج عزت به پرتگاه مذلت كشاند و اعلیحضرت شهریاری را به ترك ایران و بدرود با یار و دیار و اقامت در یك جزیره ی دور افتاده، آن هم درآنسوی دنیا، ناگزیر گرداند.

دراین میان شاید این فكر را در رضا شاه تقویت كرده بودند و یا خود از نوجوانی و ایام جوانی در این اندیشه بوده كه مذهب مانع پیشرفت ملت و مملكت است و ارتجاع مذهبی است كه نمی گذارد ایران آباد گردد و ایرانیان همانند مردمی كه در ممالك متمدن غربی  زندگی می كنند از مزایای زندگی امروزین كه مرهون ره آوردهای علم و صنعت و حركت تدریجی و تكاملی تمدن و تجدد است، برخوردار گردند و كسوت كهنه و مندرس دیروزین را به دور اندازند و با پرندین جامه ی دنیای جدید، پیكر خویش را آراسته گردانند.

فی المثل وقتی دستور می داد در روزهای سوگواری قمه نزنند؛ قفل بندی را به دور اندازند؛ و یا در روزهای عاشورا "تعزیه" گردانی نكنند و به نام مذهب "كارناوال" های "تراژدی"!! و "درام"!! به راه نیاندازند، ناگهان با مقاومت و هیاهوی گروهی از مردم مومن ولی بی اطلاع و در عین حال زود باور و ساده دل، روبرو می شد و تصوّر می كرد این گونه اعمال، به اساس، بنیاد و فلسفه ی وجودی مذهب بستگی دارد و ناگزیر برای ریشه كن ساختن این سلسله از تظاهرات قرون وسطائی و احیاناً وحشیانه، باید مذهب را از ریشه و اساس برافكند و بیخ و بن اسلام را به یكباره خشكانید، تا جامعه ی ایران از این قید و بندهای شرم آور برهد و راه سعادت و عظمت را در پیش گیرد.

غافل از این كه رهبران بزرگ مذهب و پیشوایان روشن بین و "آیات عظام" نیز خود با تظاهراتی از این دست، كه اگر چه نه حرام، دست كم از اعمال مكروه و ناپسندیده به حساب می آید، موافقتی ندارند ولی به جلوگیری از آنها، از بیم غوغای مردم فریبان، فرمان نمی دهند چرا كه به مصلحت نمی بینند.

این طرز تفكر كه در نهانخانه ی "ضمیر" رضا شاه خلجان داشت و پیوسته وی را آزار می داد، سرانجام باعث شد كه رضا شاه تیشه به دست گیرد و با تیشه ی خود برافراشته، ریشه ی سلطنت خویش را قطع كند، به گمان این كه به قطع كردن ریشه ی مذهب، توفیق تواند یافت.

سفر به تركیه

به دنبال این وقایع، حوادث دیگری رخ داد؛ رضا شاه به تركیه سفر كرد و چون پیشرفت های آن كشور را دید و مشاهده كرد كه مصطفی كمال پاشا (آتاتورك) در مدتی اندك، كشور خویش را به سوی ترقی و تعالی پیش رانده است، در صدد برآمد كه بعضی از كارهای او را سرمشق قرار دهد و چون می دید كه "آتاتورك" مذهب را از سیاست جدا كرده و در قانون اساسی تركیه جدید، جایی به مذهب نداده است، او هم بر آن چه ازین پیش، بدان توجه داشت، راسخ تر شد و چون به تهران آمد پس از چندی دستور داد كه لباس های مردمان یكسان (لباس متحد الشكل) شود و مردم كلاهی لبه دار بر سر بگذارند كه این كلاه، به كلاه پهلوی، موسوم گردید كه همانند كلاهی بود كه سپاهیان فرانسوی برسر داشتند.

تغییر لباس و كلاه، شورشی در شهر مشهد، به زعامت مذهب و به پا درمیانی شیخی سخنگو به نام "بهلول" به وجود آورد كه به كشته شدن عده ای انجامید. پس از آن چادر را هم از سر زنان فرو كشیدند و "كشف حجاب" كردند و اندك اندك دستارها را از سر برخی برداشتند و روضه خوانی و تعزیه خوانی را به كلی ممنوع ساختند و موجباتی فراهم آوردند كه رهبران مذهبی از هر گونه فعالیت اجتماعی و مردمی بازماندند، چرا كه با تاسیس سازمان ثبت اسناد و املاك و دفاتر اسناد رسمی، امكان مداخله در حل و فصل دعاوی و معاملات ملكی مردم را از آنها سلب كردند و با تشكیل سازمان اوقاف، یكی دیگر از منابع درآمد  زای ایشان را، به نظارت دولت در آوردند. این امور و كارهای دیگری از این قبیل، هر گونه رابطه و پیوندی را كه میان شاه و رهبران مذهبی وجود داشت از هم گسیخت و این خود لغزشی بود كه رضا شاه مرتكب آن شد و بی آنكه خودش در یابد، دشمنانش از همین رهگذر، وی را به سوی پرتگاه سوق دادند.

سازمان های مذهبی

اسلام، به ویژه در سیمای "تشیّع" به سازمانی بس گسترده، استوار و در همان حال سنگری نفوذ ناپذیر برای مبارزه با دشمنان تكیه دارد كه در عنوان "حوزه های علمیه" متمركز شده و از "مدارس علوم دینیه" جلوه گرفته است.

رضا شاه از سازمانی چنین دقیق، وسیع و پیروزی آفرین، بدانسان كه شایسته می نمود، آگاه نبود و به آنچه در ظاهر می دید و یا از كارگزاران خود می شنید بسنده می كرد و چون در باره قدرت مذهب گرفتار برداشت های ذهنی خویش بود و به اصالت و نفوذ مذهب در میان مردم اعتقاد نداشت، نمی توانست این نكته را دریابد كه سازمان های مذهبی، بی وقفه ولی در پنهان و دور از چشم معاندان، در كار "سربازگیری" فعالیتی مستمر و همیشگی دارند و سربازهای خود را به صورت "آخوندهای روستانشین" به گوشه و كنار كشور گسیل می دارند.

آخوندهای ده نشین، از همان گام نخستین، به هر روستا كه مسكن می گزیدند، تبلیغات بر ضد رضا شاه را آغاز می كردند و در نهان و بی آن كه توجه ماموران حكومت را به خویشتن جلب كنند، كوشش می كردند كه میان مردم، به ویژه روستانشینان، با حكومت و شخص رضا شاه، سدی به وجود آورند كه هرگز از میانه برداشته نشود و سازگاری مردم با شاه، دیگر امكان پذیر، نباشد.

نتیجه این شد كه در مدتی كوتاه ، رضا شاه، پایگاه ملی و مردمی خود را از دست داد و برای قاطبه ی مردم ایران، به ویژه روستانشینان به صورت "شمر" و "یزید" در آمد و هر گونه راه دوستی و پیوند الفت میان شاه و ملت، مسدود گردید.

رضا شاه سرمست از غرور و خود كامگی، بی خبر از این خطر، وقتی به خود آمد كه دو همسایه ی شمالی و جنوبی از دوسوی، به خاك میهن تجاوز كرده بودند و بركناری وی را خواستار می شدند.

آن روز رضا شاه از خواب گران بیست ساله بیدار شد و برای اولین و آخرین بار به این واقعیت رسید كه اگر پایگاه مردمی داشت و اگر مردم ایران به پشتیبانی او به پای می خاستند و برضد دشمنان وطن خود شورش و هیاهو می كردند و خواستار بقای سلطنت وی می گردیدند، هرگز اشغال كنندگان ایران، نمی توانستند شاه را به جلای وطن ناچار گردانند.

ولی دیگر این بیداری نابهنگام سود بخش و عقده گشا نبود.

(2)

رضا شاه و افكار عمومی

مردم كه می دیدند در تمام كارهای اجتماعی همانند انجمن بلدیه (شهرداری) و حتی انجمن های خیریه، در شهرستانها فرماندارها با نظارت فرماندهان نظامی و در پایتخت، مسوولان دولتی راساً تصمیم می گیرند و به مردم اعتنائی ندارند، از مشاركت دراین گونه كارها به تدریج دلسرد و دلزده شدند و همه را به رضا شاه و دستیارانش وا گذاردند.

دراین میان باریك بینان نكته سنج هم، مهر خموشی بر لب زده بودند؛ زیرا از یكسو بر جان خود بیمناك بودند و از سوی دیگر می گفتند اگر قرار باشد كه مجلس قانونگذاری به دست معدودی هوچی و یا سیاستمدار حرفه ای و یا دغلكاران مردم فریب اداره شود كه جز باج گیری و جاه طلبی محركی برای خدمتگزاری ندارند، همان بهتر كه "دموكراسی رضا شاه" به صورت دموكراسی هدایت شده (دموكراسی دیریژه) امور مملكت را به دست گیرد و مردم را از هیاهوی عوامفریبان خودخواه و بعضاً سودجو، آسوده گرداند و اجازه ندهد كه كشور بار دیگر گرفتار "هرج و مرج" گردد.

اما بدبختانه رضا شاه و یارانش بدین حدّ قانع نبودند و پس از چندی شاه به تصاحب املاك مردم پرداخت و برنامه سازان اقتصادیش، به سوی كسب و كار مردم "خیز" برداشتند و سرمایه گذاری در معاملات داخلی را هم در قلمرو فعالیت های دولت درآوردند و بدین منظور كمدی "شركت های سهامی" را در دست اجرا گذاردند و خرید و فروش روزانه مردم را نیز، خود به دست گرفتند.

"داور" سازنده ی "دادگستری نوین" كه از عوامل موثر انقراض سلطنت قاجاریه و تاسیس سلسله ی سلطنتی پهلوی بود، پس از یكی دو بار شركت در كابینه ی آن روزگاران، در مقام وزیر فوائد عامه و وزیر عدلیه، به مقام وزارت مالیه رسید. وی شخصیتی مورد علاقه و اعتماد رضا شاه، به شمار می رفت.

داور تصمیم گرفت به تقلید از چند كشور اروپایی كه با دیكتاتوری نظامی اداره می شدند، اقتصاد مملكت را هم به دست دولت بسپارد و نه تنها واردات و صادرات را در انحصار دولت در آورد بلكه در خرید و فروش انواع نیازمندیهای همگانی هم عناصر وابسته به دولت را مداخله دهد و در واقع بازار مصرف داخلی را به صورت یك موسسه دولتی در اختیار بگیرد.

بدین منظور به تاسیس شركت هائی پرداخت كه تعداد آنها به تدریج از بیست شركت هم تجاوز كرد. شركت هائی از قبیل شركت قماش، شركت قند و شكر، شركت فرش، شركت برنج و چند شركت دیگر از آن جمله بود كه پیش از آن، معمولاً كالاهای قلمرو داد و ستد این شركت ها توسط افراد جامعه  و با سرمایه های خصوصی انجام می گرفت و زندگی تاجران و پیشه وران و مغازه داران و گروهی  انبوه از مردم ایران، از این رهگذر تامین می گردید.

كوتاه شدن دست بازرگانان محلی حتی از خرید و فروش "ارزاق عمومی"، چنان جامعه را- البته به تحریك اجانب- از حكومت "رضاشاهی" رنجیده و نفرت زده گردانید كه مهمترین اثر آن در روز سوم شهریور ماه 1320 هویدا گردید.

در سپیده دم آن روز، رضا شاه و دودمانش در كاخ های سلطنتی آسوده غنوده بودند و نقش مردم در اداره امور كشور را همچنان به هیچ می گرفتند كه به ناگهان زنگ تلفن نخست وزیر (علی منصور= منصورالملك)، قزاق سابق هنگ سواد كوه و فرمانده پیشین آتریاد همدان را كه در جامه ی پادشاهی به خواب راحت فرو رفته بود، بهت زده از بستر بیرون كشید و كمتر از یك ماه بعد به جزیره موریس رهسپار گردانید.

 (3)

جواهرات و اندوخته های خوانین

از وقایع افسانه ساز كه از دیرباز، در جامعه ی ایران (پیش از سلطنت پهلوی) به خصوص در میان گروه های بی خبر، زودباور و ساده اندیش مردم زمانه، همواره مطرح بود و دهان به دهان نقل می شد، قصه ی جواهرات خوانین بود.

واقعیت اینست كه سردار سپه و بعد رضا شاه پهلوی بسیاری از جواهرات و اشیاء عتیقه و نفیس بعضی از خوانین و سران عشایر را شخصاً و به عنف و ستم تصاحب كرده بودند كه انكار آن حتی برای متعصب ترین طرفدارانش نیز، امكان پذیر نیست.

وقتی سردار سپه پس از كودتا، به عنوان فرمانده كل قوا و پس از چندی وزیر جنگ، فعالیت خود را كه از دیرباز آغاز كرده بود، گسترش داد و بر بودجه وزارت جنگ چنگ انداخت، آزاد مردان و ترقی خواهان ایران دوست، سكوت كردند و خاموش ماندند؛ چه آنكه به خود دلداری می دادند كه سردار سپه با هرج و مرج و بی نظمی و پریشانی به نبرد برخاسته و می كوشد تا ناامنی را از این سرزمین براندازد و چون برای به ثمر رساندن چنین برنامه ای نیاز به تشكیل قشونی منظم و آراسته دارد و به وجود آوردن چنین قشونی متحد و منضبط نیاز به صرف هزینه های هنگفت دارد، پس سردار سپه محق است كه بودجه وزارت جنگ را، به دور از قوانین "حسابداری و حسابرسی" شخصاً در اختیار بگیرد و هر گونه كه خود صلاح تشخیص می دهد و شایسته می داند، به مصرف برساند.

به ویژه كه در كوتاه مدت سردار سپه، به ایجاد نظمی نسبی و امنیتی موقتی نائل آمده بود و درست در جهت مخالف مدعیان پیشین ایران مداری كه بسیار گفتار و اندك كردار بودند، او كم می گفت و بسیار می كرد و در مدتی قلیل گام های بلندی برداشت كه نشانه ای از پیشرفت های هر چه بیشتر آینده را نمودار می ساخت.

این وضع و این گونه برداشت و داوری همچنان ادامه داشت تا سردار سپه به مقام ریاست وزراء رسید و سرلشگر عبدالله امیر طهماسب را با عنوان فرماندهی لشگرآذربایجان (امیر لشگر شمال شرق) و والی (استاندار) آذربایجان، به آن دیار مامور كرد.

در آن هنگام از میان خوانین و روسای عشایر در آن منطقه، اقبال السلطنه ماكوئی از همگنان خویش نامبردارتر و مقتدرتر می نمود و چون دژی استوار و سوارانی چابك و تیرانداز در اختیار داشت، دولت های وقت، جرات نمی كردند به سویش بروند و مالیات های عقب افتاده ی دولت را در خواست كنند.

همین كه خزانه ای اقبال السلطنه ماكوئی، با آن همه سكه های زرین و سیمین و سنگهای بی بدیل و گردن بندهای زمردین و یاقوت ها و مرواریدهای قیمتی و آن همه اشیاء گرانبها و جواهرات بی همانند، به تهران منتقل گردید، با حسن استقبال ترقی      خواهان روبرو شد و مرگ سردار ماكو، توفیقی در جهت بسط امنیت كشور به حساب آمد.

چرا كه آنها می پنداشتند رئیس الوزراء (= نخست وزیر= سردار سپه) آن همه گنجینه های باد آورده را با عنوان "بیت المال" به خزانه ی دولت تحویل خواهد داد و به كمك این گنج شایگان و این بودجه هنگفت به اجرای قسمت دیگری از برنامه های خود نائل تواند شد كه با هدف نوسازی ایران و تهیه ی وسایل رفاه برای ایرانیان، از رهگذر بسط امنیت و اشاعه ی تمدن غرب و بهره وری از فرهنگ دنیای بیدار و به پا خاسته ی اروپا، ترسیم شده است.

اما همین كه خواندند و شنیدند كه سردار سپه (رئیس الوزراء) سرداری كه او را "پدر وطن" می خواندند و مردی كه او را "نجات بخش" ایران كهن از عقب ماندگی های قرون و اعصار می دانستند و به قدرت رهبری و شور ایران دوستی او امید بسته بودند، اموال "خان ماكو" را كه دهها سال مالیات به صندوق دولت بدهكار بوده است، به خویشتن اختصاص داده و در شمار اموال شخصی خود، به حساب آورده است، یكباره سرد و حرمان زده، بر جای بنشستند. جوانان ترقی خواه و وطن پرستی كه در كنار سردار سپه، برای به ثمر رساندن نیّاتش تلاش می كردند، اندك اندك، از پیرامونش پراكنده شدند و هر یك به گوشه ای پناه گرفتند و گروهی از آنان نیز آزرده دل و خسته جان راه دیار فرنگ را در سپردند و از یار و دیار خود چشم پوشیدند و از آن پس بود كه به پنهانی و نجوا گونه "زراندوزی" و "ثروت دوستی" سردار سپه میان مردم شایع گردید.

مردم ایران، به دو دسته از پیشوایان خود ایمان و اخلاص، در حد فداكاری و از جان گذشتگی دارند كه در میان هیچ یك از ملل عالم، نه همانند این پیشوایان دیده می شود و نه از این حیث، هیچ یك از ملت های جهان با ملت ایران قابل مقایسه اند:

دسته ی نخست پیشوایان مذهبی مانند حضرت رسول اكرم (ص)، حضرت علی(ع)، حضرت حسین(ع) و حضرت ابوالفضل ، و دیگر سران و بزرگان دین هستند و دسته ی دوم را شخصیت های تاریخی و ملی مانند یعقوب رویگری، میرزا تقی خان امیركبیر، ستارخان، سید جمال الدین اسد آبادی، آیات عظام طباطبائی، بهبهانی، شیخ فضل الله نوری،سید حسن مدرّس و باقرخان، میرزا كوچك خان جنگلی، شیخ محمد خیابانی، كلنل محمد تقی خان پسیان، یپرم خان، حیدر عمواوغلی، و ... تشكیل می دهند.

وقتی در زندگی این هر دو گروه، به جستجو و پژوهش برخیزیم و تمام اسناد تاریخی را زیرورو كنیم، كوچكترین نشانه ای از مال دوستی و زراندوزی پیدا نخواهیم كرد؛ مگر آن كه آنها با بی اعتنایی به ثروت و مكنت نگریسته و آنچه داشته اند به دیگران بخشیده اند و گاه نیز تمام دارائی خود را ایثار كرده اند.

در میان ملتی كه این چنین  نمونه هائی دارد و بدینسان به ملكات اخلاقی پیشوایان خویش علاقه ای شدید تا حدّ عشقی شورانگیز ابراز می دارد، دل بستن به سیم و زر و در اندیشه ی جمع ثروت بودن اگر نشانه ی بی خردی نباشد، بدون تردید نشانه ی كوته بینی و  به هیچ وجه شایسته رهبر یك مملكت نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393
   

چگونگی روی کار آمدن  رضا خان


چگونگی روی کار آمدن رضا خان

كودتای سوم اسفند 1299، كه با حمایت دولت بریتانیا عملی شد، نهایتاً زوال سلسله قاجا‌رها را در ایران رقم زد. این معنی در تحولات سیاسی پس از كودتا و رخدادهایی كه قدرت‌یابی تدریجی ولی مداوم رضاخان را در پی‌آورد، بیشتر آشكار گردید.گفته می‌شد كه از هنگام عقد قرارداد 1919 و پس از آن دیگر انگلیسیان از تداوم سلسله قاجاریه قطع امید كرده به ویژه احمد‌شاه قاجار روابط خوبی با دولت بریتانیا نداشت. در آ‌ن زمان انگلیسی‌ها به قاجارها بدبین شده‌ بودند و آنان را به روسیه متمایل می‌‌دانستند. احمد شاه از همان ماههای متعاقب كودتا نسبت به سردارسپه و خیالاتی كه وی در سر می‌پرورانید به دیده سوءظن می‌نگریست و مهمتر از آن صریحاً بر زبان می‌آورد كه از سردارسپه می‌ترسد. با این احوال و برغم سوءظن انگلیسی‌ها پیرامون ارتباط نزدیك قاجارها و شخص احمد‌شاه با دولت جدید روسیه شوروی، شاه ایران هیچ‌گاه درصدد برنیامد به طور جدی از آن كشور كمك بخواهد.
در این میان شخص رضاخان هم مكرراً با اقدامات خلاف قاعده و ناهنجارش نشان داده بود كه نسبت به قاجارها كینه‌ای جدی در دل دارد و البته در شرایطی كه به حمایت دولت بریتانیا دلگرم بود، در راه تضعیف موقعیت قاجارها و احمدشاه و از میان برداشتن آخرین موانع جهت كسب قدرت وحكومت از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌كرد. آگاهان به امور مكرراً از سوء رفتار و بدگویی‌های او نسبت به احمد‌شاه در هنگام حضور در ایران و سپس مسافرتش به اروپا سخن به میان‌‌آورده‌اند و البته خود او نیز چند بار طی جلسات و گفت‌و گوهای خصوصی از حمایت بریتانیایی‌ها از خود تا به سقوط كشاندن نهایی قاجارها سخن به میان آورده بود. بدین ترتیب و در شرایط غیبت تقریباً فرارگونه احمد‌شاه از ایران و توقف طولانی‌اش در خارج از كشور رضاخان فرصت بیشتر و تعیین كننده‌‌تری برای تداوم طرح‌های جاه‌طلبانه خود به دست آورد و برغم مخالفت‌های گسترده داخلی، عمدتاً با توسل به حربه تزویر و بهره‌گیری از نیروهای نظامی و ایجاد رعب و وحشت و تحت تعقیب قرار دادن مخالفان كه در موارد متعدد با ترور و قتل آنان نیز همراه بود، توانست موقعیت خود را در مجموعه دولت و حكومت تثبیت و تحكیم كند. عقیم ماندن طرح‌هایی نظیر غائله جمهوری خواهی هم به تلاش‌های رضاخان برای از میان برداشتن قطعی سلطنت قاجارها پایان نداد. به ویژه این كه در این میان حامی او دولت بریتانیا هم سخت از طرح به سقوط كشانیدن قاجارها پشتیبانی كرده و در این راستا وعده و وعیدهای بسیاری به سردارسپه داده بود. انگلیسیان امیدوار بودند با سقوط قاجارها و صعود رضاخان به سریر قدرت و سلطنت موقعیت سیاسی، اقتصادی و ژئوپولیتیكی او در ایران بیش از پیش تحكیم و تثبیت یافته و نیز رقیب دیرینه‌اش روسیه شوروی دیگر امكانی برای حضور در عرصه ایران پیدا نكند و نیز مؤسسات قدرتمند اقتصادی و مالی بریتانیا در ایران (به ویژه شركت نفت انگلیس و ایران و نیز بانك شاهنشاهی) قدرتمند‌تر از گذشته به فعالیت خود در ایران ادامه دهند و البته رضاخان جهت تحقق تمام این خواست‌ها و آرزوهای بریتانیایی‌ها در ایران قول مساعد داده بود.
به همین دلیل رضاخان جری‌‌‌تر از سابق و پس از پایان غائله جمهوری‌خواهی به تداوم مخالفتهای عمومی چندان وقعی ننهاده و با در پیش گرفتن سیاست تطمیع و تزویر و ریاكاری درصدد برآمد نظر مساعد مردم و رجال و نمایندگان مجلس را به سوی خود جلب كند و با دادن وعده‌های دروغین كماكان در تداوم به كرسی نشاندن توطئه‌ های خود می‌كوشید. چنانكه به دنبال واقعه جمهوری‌خواهی و برغم فرمان احمد‌شاه مبنی بر عزل او از نخست‌وزیری با لطایف‌ الحیل توانست مخالفانش در مجلس را به ضرورت دادن رأی اعتماد به دولت او متقاعد كرده و البته به دروغ وعده دهد كه از هیچ تلاشی جهت مراجعت احمد‌شاه به كشور فروگذارنخواهد كرد. این در حالی بود كه او هیچ‌گاه به این وعده‌ وفاداری نشان نداده و كماكان درصدد بود موجبات توقف شاه را در اروپا فراهم آورد.
در این راستا رضاخان با كمك عوامل خود و نیز صرف پول به حملات خود بر ضد احمد‌شاه شدت بخشید و جهت بدنام ساختن او سفارش چاپ و انتشار مقالاتی بر ضد او در نشریات و روزنامه‌های خارجی داد و افرادی از عوامل او جهت از اعتبار انداختن احمد‌شاه راهی اروپا شدند. ضمن این كه نشریات و روزنامه‌‌های ایران هم كه عمدتاً تحت كنترل و فشار سردار سپه بودند، بر دامنه حملات و انتقادات خود بر ضد قاجارها وشخص احمد‌شاه افزودند. در این میان احمد‌شاه هم كه كماكان از رضاخان خوف در دل داشته و در همان حال از سوء سیاست بریتانیایی‌ها نسبت به خود آگاهی داشت جرأت بازگشت دوباره به كشور را در خود نمی‌دید.
در این هنگام مسافرت رضاخان به عتبات عالیات و تبلیغات گسترده‌ای كه متعاقب آن به نفع او در نشریات و محافل سیاسی ـ اجتماعی كشور به راه افتاد و نیز پایان كار شیخ خزعل در خوزستان كه با همراهی و همكاری رضاخان با انگلیسی‌ها صورت گرفته بود، سردارسپه را یك گام دیگر به سوی تحقق آرزوهایش نزدیك‌تر ساخت. ضمن این كه قشون و شهربانی ستمكار رضاخان جهت تحكیم موقعیت او در مجموعه حاكمیت از هیچ جنایتی فروگذار نمی‌كردند. در همان حال مخالفان سردارسپه در مجلس بشدت تحت فشار بوده و جراید و نشریات وابسته، مخالفان در جامعه و همچنین اقلیت مخالف رضاخان در مجلس توقیف شده و با قتل برخی مخالفان سرسخت‌تر رضاخان نظیر میرزاده عشقی و تهدید و ترور نمایندگان و رجال مخالف، فضای رعب ‌آلود و نظم قبرستانی و خفقان آلودی در عرصه سیاسی ـ اجتماعی كشور حاكم شده و بدین ترتیب رضاخان امیدوار بود در آینده‌ای نه چندان دور بر مقاصدش دست یابد. سانسور با شدت و حدت تمام ادامه داشت و صدای مخالفان البته به ندرت شنیده می‌شد و سردارسپه امیدوار بود طرفداران او در مجلس و نیز بیرون از مجلس چنانكه مطلوب او بود باتغییر دادن موادی از قانون اساسی به حیات سیاسی قاجار پایان داده او را به تخت سلطنت و حكومت نزدیكتر سازند. اقلیت كوچك مجلس تحت رهبری سید‌حسن مدرس هم سخت از سوی طرفداران رضاخان تحت فشار قرار داشته و به ویژه نصرت‌الدوله فیروز، علی‌اكبر داور و عبدالحسین تیمورتاش با همكاری دیگر نمایندگان ذی‌نفوذ و طرفدار سردارسپه در مجلس با شتاب در حال عملی ساختن برنامه‌های او بوده تلاش می‌كردند نطق‌ها، سخنرانی‌ها و موضع‌گیری‌های افرادی نظیر مدرس را بی‌اثر سازند و چنان وانمود سازند كه عمر حكومت قاجارها در ایران پایان پذیرفته و جهت رهایی كشور از بحران سیاسی چاره‌ای جز تغییر موادی از قانون اساسی و نهایتاً به سلطنت رسانیدن رضاخان وجود ندارد.
در این زمان واقعه قتل ماژور ایمبری در تهران دستاویزی برای برقراری حكومت نظامی از سوی رضاخان شد تا باز هم بیشتر مخالفانش را از سر راه بردارد و با اعمال فشار سیاسی و نظامی و توقیف آخرین نشریات منتقد و اعمال سانسور شدید فضای سیاسی اجتماعی كشور را با اطمینان بیشتری به سوی اهداف و طرح‌های خود سوق دهد.
رضاخان جهت پیشبرد مطلوب‌ترطرح‌های خود تا پایان سال 1303ش. دكتر میلسپو مستشار امریكایی مالیه را نیز تحت كنترل دولت خود قرار داد تا جهت هزینه‌های جاری و اجرای طرح‌های خود در شئون مختلف كمتر با مشكلات مالی مواجه شود. ضمن این كه بانك شاهنشاهی مهمترین مؤسسه مالی انگلیسی‌ها در ایران نیز آماده بود تقاضاهای مالی سردارسپه را در چارچوب طرح‌های انگلیسی‌ها برآورده سازد. در این میان تلاش‌های پایان ناپذیر اقلیت مجلس و مخالفان رضاخان جهت بازگشت احمد‌شاه به كشور هم با شكست روبرو شد. قانون 25 بهمن 1303 مجلس پیرامون اعطای فرماندهی كل قوا به رضاخان هم گام دیگری بود كه قاجارها و احمد‌شاه را از نقشی كه در ریاست و فرماندهی قشون اعمال می‌كردند، دور ساخت و در همان حال موقعیت رضاخان را تقویت كرد. ضمن این كه تلاش مدرس و اقلیت كوچك طرفدار او جهت جلوگیری از تصویب این قانون هم البته به جایی نرسید. پیش از آن رضاخان به مجلس رفته و با تقاضای دریافت فرماندهی كل قوا اضافه كرده بود كه: «شاه و ولیعهد نمی‌گذارند من كار كنم و من اطمینان به حضرات ندارم و می‌ترسم كه خدمات و اصلاحاتی كه كرده‌ام به باد رود. مجلس باید به این كار رسیدگی كند و تكلیف مرا با این دو برادر معین كند.» 1
بدین ترتیب قدرت و موقعیت رضاخان از آغاز سال 1304 در سطوح مختلف سیاسی، اقتصادی و نظامی افزایش چشمگیری پیدا كرد و طرفداران او در مجلس، مجموعه حكومت، و به ویژه قشون و شهربانی تحركات خود را برای تحقق آخرین آرزوی سردارسپه كه همانا فتح قله سلطنت و حكومت بود، شدت بخشیدند. شواهد و قراین موجود هم نشان می‌داد كه در شرایط فقدان رقیب خارجی قابل اعتنایی در عرصه ایران، انگلیسی‌ها هم بلامنازع‌تر از هر وقت دیگر به مقصود مشترك خود با سردارسپه یاری می‌رسانند. همزمان با بدگویی و تبلیغات سوء رضاخان و عوامل او در گوشه و كنار كشور بر ضد قاجارها و احمد‌شاه، سردارسپه به تلاش خود جهت مقهور ساختن متنفذان، خوانین و حكمرانان محلی و نظایر آن ادامه داد و برخی از مهمترین این افراد نظیر سردار معزز بجنوردی به امر رضاخان اعدام شدند تا در آینده مخالفت‌های احتمالی با جاه‌طلبی‌های رضاخان به حداقل برسد.
رضاخان در داخل و خارج از كشور شبكه‌ای اطلاعاتی و جاسوسی ایجاد كرده بودكه تحركات، ارتباطات، رفت و آمدها و اقدامات احتمالی مخالفان و منتقدان او و نیز روابطشان با قاجارها و شخص احمد‌شاه را تحت كنترل داشتند تادر اسرع وقت نسبت به جلوگیری از شكل‌گیری هرگونه تلاش مخالفت‌آمیزی اقدامات لازم را به عمل آورند. ملك‌الشعرای بهار از رجال منتقد رضاخان در آن روزگار كه در اقلیت مجلس هم عضویت داشت، در خاطرات خود می‌نویسد:
«تابستان 1304 در حال گذشتن است، سردارسپه در این سال كاملاً در ایران جابجا می‌شود و جا گرم می‌كند. فرماندهان لشكرها در ایالات دست به فعالیت و پركردن جیب‌ها گذاشته‌اند، برق چشم از همه مردم گرفته و می‌گیرند به اصطلاح تسمه از گرده همه كشیده‌اند و دمار از روزگار همه برآورده‌اند... مركزیت [طرفدار رضاخان] شروع شد. فعالیت و هوش و عقل و دسیسه با همه اسباب و ابزاری كه در سیاست ضروری است در شخص رئیس دولت [رضاخان] جمع شد. جمعی معتقد، برخی مرعوب و لرزان، گروهی طامع و امیدوار به جاه و منصب،‌عده‌ای درصدد انتقام از حریف به وسیله این دولت و عده‌ای دیگر آرزومند عالم جدید.... و از بین بردن طبقات روحانی و‌آیین قدیم. باری هر كس به عنوانی خود را وابسته و مربوط به رئیس دولت می‌دانست... مركزیت شروع شد. تیمور [تاش] و فیروز در هیأت دولت و رفقای آنها در مجلس كار را به دست گرفتند. درگاهی [محمد درگاهی رئیس كل وقت شهربانی] هم به هر سو تاخت و تاز می‌كرد. مخالفان و منتقدان سردارسپه هم از هر سو تحت فشار قرار گرفته از شما چه پنهان دیگر نه اعصاب سالم در ما [منتقدان] مانده و نه قوه و بنیه كار. استخوان‌های ما را درگاهی [رئیس شهربانی] و پلیس خرد كرده بودند. بدتر از همه والاحضرت ولیعهد نیز ظاهراً از شاه نا امید شده و فریب خورده بود شاه درآمدن خیلی تردید داشت و می‌ترسید، ولیعهد هم این معنی را حس كرده بود...» 2
در حالی كه گمان می‌رفت احمد‌شاه قصد دارد به كشور بازگردد رضاخان و عوامل او و مهمتر از آنان انگلیسیان به انحاء گوناگون او را تحت فشار قرار می‌دادند از بازگشت به ایران اجتناب كند و در همان حال مخالفت‌های مردم تهران با رضاخان در اواخر شهریور و مهر 1304 كه با موضوع كمبود و بحران نان توأم شده بود، توسط شهربانی و قشون تحت امر رضاشاه سركوب شده تعداد قابل توجهی مقتول و مجروح شدند. انتقاد شدیداللحن و شجاعانه مدرس از این اقدام شنیع دولت سردارسپه در مجلس هم نادیده گرفته شد و به علت رعب و وحشت موجود، نشریات كشور هم تقریباً این واقعه را منعكس نكردند. در چنین شرایطی بود كه ماشین تبلیغات ضد قاجاری رضاخان در تهران و سایر شهرهای كشور با حمایت و مداخلات قشون و شهربانی و استاندارها به راه افتاد و جمعیت‌ها و افراد مشخصی این بار صریح‌تر از گذشته موضوع ضرورت پایان دادن به حكومت قاجارها در ایران و نقشی كه مجلس شورای ملی می‌توانست در این باره انجام دهد، مطرح كردند. ضمن این كه اعلامیه‌ها و شبنامه‌های حساب شده و تحت كنترلی از سوی عوامل رضاخان در گوشه و كنار كشور پخش شد كه علناً بر ضرورت خلع قاجاریه از سلطنت تأكید می‌كرد و به طور پیدا و پنهان به تقویت موضع و موقعیت رضاخان می‌پرداخت. دستجاتی از طرفداران و عوامل رضاخان در گوشه و كنار كشور و به ویژه نقاط حساس تهران با برپایی مجالس و گردهمایی از ضرورت انقراض قاجارها و تغییر موادی از قانون اساسی توسط مجلس سخن به میان می‌آوردند و طومارها، نامه‌ها و اخبار و گزارشات عمدتاً بدون اسامی چاپ و منتشر می‌شد كه گویی اكثری از مردم ایران در اقصی نقاط كشور سقوط قاجارها را طلب كرده، و رضاخان را می‌ستایند. با این احوال «با اجتماع مشتی رند و عده‌ای منفعت طلب و مردم كُشانی چند در باغ مدرسه نظام و سر و صدای دروغین محمد حسین آیرم [رئیس جدید شهربانی] كه مردم را به زور وادار به تلگرافات [بر ضد قاجارها و به نفع سردارسپه] كرده بودند، در مردم و ساكنان مركز اثری نبخشید تا عاقبت حضرات مجبور به ترور و قتل نفس شدند.»
در چنین موقعیتی بود كه فشارها بر مردم مخالف در گوشه و كنار كشور شدت گرفت و با سكوت و محافظه‌كاری رجال و شخصیت‌های تأثیرگذار كشور و ناتوانی احمد‌شاه و بسیاری علل ودلایل دیگر كه با اعمال فشار بر نمایندگان و اقلیت مجلس همراه بود، به تدریج مقدمات لازم برای مطرح شدن ماده واحده انقراض قاجاریه در صحن علنی مجلس فراهم آمد. چنین به نظر می‌رسید كه یأس و نومیدی بسیاری از مخالفان و منتقدان رضاخان را فراگرفته و طرفداران و عوامل او در مجلس در نهم آبان 1304 فرصت و امكان لازم را برای عملی ساختن آرزوی دیرین وی بدست آورده‌اند. ماده واحده مذكور مقرر می‌داشت: «مجلس شورای ملی بنام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجاریه را اعلام نموده و حكومت موقتی را در حدود قانون اساسی و قوانین موضوعه مملكتی به شخص آقای رضاخان پهلوی واگذار می‌كند. تعیین تكلیف قطعی حكومت موكول به نظر مجلس مؤسسان است كه برای تغییر مواد 36ـ 37ـ 38ـ 40 متمم قانون اساسی تشكیل می‌شود.»
جالب توجه‌تر خواهد بود بدانیم كه «این ماده واحده از طرف همان آقایان [عمدتاً تیمورتاش، تدین و دیگران] و [علی‌اكبر] داور تهیه و در زیرزمین قصر رئیس‌الوزرا [رضاخان] روی میز گسترده شد و بنای ‌آوردن وكیل و تقاضای امضاء به میل و خواهش و عنف و تهدید آغاز گردید و تا روز ششم و هفتم ‌آبان [دو روز قبل از مطرح شدن آن در صحن علنی مجلس] موفق شدند كه هشتاد و چهار نفر از اعضای فراكسیون‌ها را كه زورشان رسیده بود به پای آن میز تاریخی بكشانند!
.... عصر روز پنجشنبه هفتم آبان به میل خود [راوی و نویسنده مطلب ملك‌الشعرای بهار و نماینده وقت مجلس پنجم از فراكسیون اقلیت] به قصر رئیس‌الوزرا، شتافتم صحن قصر پر بود از افرادی كه طبعاً در این قبیل موارد پی طعمه و شكار می‌گردند و آن روزها ابواب قصر دیكتاتور بر روی آن بیچارگان باز می‌شد. و آن دیكتاتور [رضاخان] به چهره بی‌نور اینها تبسم می‌زد و به هر یك لطف خاصی ابراز می‌داشت! عده‌ای از رجال سیاسی نیز اینجا و آنجا در تكاپو بودند، مدخل زیر زمین طرف راست مثل راه مورچه از آینده و رونده مملو بود. متولیان اكثریت [مجلس شورای ملی] با ماشین‌ها در رفت و آمد بودند و هر كس كه بیرون می‌رفت پس از چندی با شكاری تازه بر می‌گشت و او را یك راست به كنار میز برده، قلم تاریخی را به دستش می‌دادند! ... تا آن ساعت از قضیه ماده واحده و میز و زیرزمین اطلاعی كامل نداشتم. دیدن آن منظره پشتم را به لرزه درآورد، خاصه كه دو نفر از بهترین دوستانم را ـ از اعضای اقلیت ـ دیدم كه یكی از ایشان كه از میز گردان ها شده، دیگری را داور شكار كرده داخل زیرزمین كرده، و رفقای دیگر هم به نوبت آمدند و امضاء كردند...» 3
همزمان با این اقدامات و در حالی كه طرفداران رضاخان آماده می‌شدند تا در بعد‌از ظهر روز هشتم و صبح روز نهم آبان ماده واحده مذكور را مطرح و بدون برخورد با اشكالی جدی به تصویب برسانند، با این احوال هنوز خطر مخالفت اقلیت با این لایحه غیر قانونی از میان نرفته بود و سید‌حسن مدرس، ملك‌الشعرای بهار، دكتر محمد مصدق و چند تن دیگر هنوز می‌ توانستند با سخنرانی در مجلس مشكلاتی پیش روی توطئه‌كنندگان قرار دهند. به همین دلیل در آستانه تشكیل جلسه موعود قرار شد كه مخالفین با این لایحه در مجلس ترور شده و به قتل برسند «و می‌خواستند به هر وسیله كه هست آن‌ها را خفه و خاموش سازند. جلسه‌ای بود. تصمیمی مهیب و جانیانه اتخاذ كردند و قرار بر این شد كه شب هشتم آبان [1304] اگر كسی از طرف اقلیت حرف زد، كشته شود.»
بر همین اساس هم بود كه طرح قتل ملك‌الشعرای بهار مورد تأیید قرار گرفت و پس از نطق مخالفت‌آمیز او در مجلس مأموران شهربانی او را تحت تعقیب قرار دادند. اما برخلاف آنچه مطلوب آنان و به ویژه رضاخان (كه همزمان از سفارت فرانسه در تهران در انتظار شنیدن خبر قتل بهار بود) بود فرد دیگری (واعظ قزوینی) علی‌الظاهر به خطا به جای بهار هدف گلوله و ضربه چاقوی تروریست‌ها قرار گرفته و كشته شد. در همان حال به طور همزمان گروه قابل توجهی از تجار و معاریف شهر تهران به بهانه مطالعه برخی مسائل اقتصادی به كاخ رئیس الوزراء فراخوانده شده و سپس چنین شایع ساختند كه این افراد در حمایت از سقوط قاجارها و به سلطنت رسیدن رضاخان متحصن شده‌اند و این در حالی بود كه نیروهای شهربانی تا پایان نمایش از خروج این افراد جلوگیری به عمل می‌آوردند. برغم مخالفت صریح و شجاعانه تعدادی از نمایندگان مجلس، كه در رأس همه ‌آنان سید‌حسن مدرس و دكتر محمد مصدق قرار داشتند و رأی منفی حدود 5 تن از نمایندگان، لایحه انقراض قاجاریه در جلسه دوشنبه 9 آبان 1304 از تصویب و تأیید اكثریت نمایندگان طرفدار رضاخان گذشت و به فاصله‌ای كوتاه محمد‌حسن میرزا ولیعهد و خانواده‌اش از كاخ‌های سلطنتی اخراج و به خارج از كشور تبعید شدند و بدین ترتیب رضاخان پهلوی به سرعت تمهیدات برگزاری انتخاباتی دلخواه و كاملاً فرمایشی از طرفداران و هواخواهانش در اقصی نقاط كشور را فراهم آورد تا تحت عنوان مجلس مؤسسان رأی نمایندگان مجلس شورای ملی (در 9 آبان 1304) را به اصطلاح تأیید و تصویب كنند و نهایتاً در 21 آذر همان سال و با كارگردانی علی‌اكبر داور، تیمورتاش و چند تن دیگر این مهم مطابق میل رضاخان انجام پذیرفت و مجلس به اصطلاح مؤسسان به انقراض سلسله قاجار و تأسیس سلسله پهلوی رأی مثبت داد. طی چند ماه آتی مقدمات برگزاری مراسم تاجگذاری برای رضاخان فراهم شد و نهایتاً در روز یكشنبه چهارم اردیبهشت 1305 قزاق بی‌سواد دیروز با حمایت انگلیسیان و طی پروسه‌ای چند ساله از اقدامات غیر انسانی تاج سلطنت بر سر نهاد و طی حدود 16 سال سلطنت توأم با دیكتاتوری خود در راه مشروطیت زدایی و نقض صریح و آشكار حقوق اساسی ملت ایران از هیچ تلاشی فروگذار نكرد.
قهرمان میرزا سالور عین‌السلطنه در خاطرات خود پیرامون نقش انگلیسی‌ها در انقراض قاجاریه و به سلطنت رساندن رضاخان مطالب جالب توجهی دارد. می‌نویسد: «بسیاری از مخالفان قاجاریه مزدورهای سفارت انگلیس هستند كه پول می‌گیرند فریاد می‌كنند قاجاریه باید برود. اینها تا پول می‌گیرند، فریاد می‌كنند. پول كه نمی‌دهند ساكت می‌شوند. دیگر التهابی ندارند...» 4
عین‌السلطنه در جایی دیگر از نوكری بلا اراده رضاخان برای بریتانیایی‌ها سخن به میان می‌آورد كه به وعده رسانیدنش به سریر سلطنت هر آنچه می‌خواهند در حق او تحقیر روا می‌دارند: «...آنچه در میان خواص مشهور است تهیه طرح جلوس به تخت سلطنت بود كه در تهران تهیه شده بود. حتی پانصد نفر را هم حاضر كرده بودند كه از میدان توپخانه اتومبیل حضرت اشرف را با دست به سمت تخت مرمر ببرند و در آنجا با حضور آنها و نظامیان جلوس كند.[به دنبال وقایع بازگشت رضاخان از عتبات عالیات] تا همدان هم حضرت اشرف [!] بشاش و خرم و به همین خیال بود. آنجا یك مرتبه ورق برگشت. این بود كه روز ورود بسیار ملول به نظرها آمد. انگلیسی‌ها برای قدرت‌نمایی و این كه تو [رضاخان] داخل آدم نیستی و هر چه هست بدست ما خواهد بود، دو مرتبه او را فریب دادند. یك مرتبه در جمهوری، یك مرتبه در سلطنت. درست زمانی كه یقین كرد رئیس‌جمهور یا شاه می‌‌شود سرازیرش كردند كه باز آدم خودشان باشد.» 5
هم او تأكید می‌كند كه كودتای 1299 سخت مورد نفرت عموم مردم كشور بود و به همین دلیل در چهارمین سالروز این واقعه تأسفبار در مدرسه نظام «جز نظامی‌ها كسی نبود». عین‌السلطنه همچنین از نفرت مردم كشور از رضاخان و خانواده او سخن به میان آورده و می‌نویسد: «این چند روزه پسر سردارسپه [محمد‌رضا] را بازار برده بودند. همه گفتند بچه خوب بازار آمده، بچه خرس آمده. احساسات عامه ولو به غلط هم باشد مؤثر است و خاموشی آن مشكل. آنچه مردم را از این آدم رَم داده و هر قدر می‌خواهد خود را به آنها نزدیك كند ممكن نشد دو چیز است: یكی قضیه جمهوری، دیگری تقرب جماعت بهائیه در دربار او»6
عین‌السلطنه در جایی دیگر باز هم از عاملیت رضاخان برای انگلیسی‌ها سخن گفته می‌نویسد: «انگلیسی‌ها خیالاتی دارند، به توسط سید‌ضیاء و دیگران ـ یعنی اختیارات به دست این آدم [رضاخان] دادند. بسیار بسیار خوب انجام داد.» 7
او در جایی دیگر باز هم از عدم اقبال مردم كشور نسبت به رضاخان سخن به میان می‌آورد می‌گوید: «در مسجد شاه سردارسپه را دعا گفته بودند، احدی آمین نگفته بود. از این رو طاقت نیاورده [رضاخان] و برخاست ورفت. هر وقت چنین اتفاقی بیافتد رئیس نظمیه فحش نوش جان می‌كند.» 8 هم او در آستانه رأی مجلس به انقراض قاجاریه در آبان 1304 با اشاره به تبلیغات سوء رضاخان و انگلیسی‌ها بر ضد قاجاریه، به نقش آن كشور در این تحولات چنین اشاره می‌كند: «نقشه انگلیسی‌ها مدتی است تغییر كرده تا آن روز پروگرام كمال پاشا بود و جمهوریت، اینك سلطنت است و اینكه آن پروگرام را تا هر جا بشود اجرا كند.» 9
عین‌السلطنه درباره عدم تمایل انگلیسی‌ها جهت بازگشت احمد‌شاه به كشور و همراهی آنان در این مقصود با رضاخان چنین می‌نویسد:«...انگلیسی‌ها مایل نیستند احمد‌شاه به كشور بازگردد، رئیس‌الوزراء هم میل ندارد. احمد‌شاه خواست بیاید مانع شدند. باز می‌گویند هفت سال است با وجود آنچه انگلیسی‌ها بر سر این آدم [احمد‌شاه] آوردند و حتی تخت و تاج او را در مخاطره انداختند به آنها بله نگفت، اما سردارسپه در این مدت كم پانصد بله به انگلیسی‌ها گفت.»10
و هنگامی كه مجلس شورای ملی ماده واحده انقراض قاجاریه را تأیید و تصویب كرد، هم او در دفترچه خاطراتش نوشت: «به سرعت برق و باد این مسئله مهم گذشت. اینجا هم یكی از ممالك سلطنت نشین دولت انگلیس شد مثل مصر، عراق، فلسطین و هندوستان. سردارسپه هم مثل فیصل و ابن سعود و غیره شد. باز اگر تا این درجه هم دست از ما بردارند خوب است... این شد نتیجه قشون متحد‌الشكل كه از آرزوهای انگلیسی‌ها بود. این شد نتیجه اعتماد و بزرگ كردن یك آدم پست و نانجیب. چه عیب دارد ایران، شاه و سلاطین عجیب [و] غریب خیلی به خود دیده، از مسگر، رامشگر، عرب، ترك، تاجیك، افغان و غیره و غیره. اینك هم یك افیونی را تماشا و تعظیم كنند... انگلیسی‌ها با ما كار دارند...» 11
عین‌ السلطنه در جایی دیگر از خاطراتش به ناراحتی مردم از نصب رضاخان، به سریر سلطنت سخن به میان آورده و می‌نویسد: «... شخصی در جلوی بلدیه [شهرداری] بالای كرسی رفت و پس از نطق تبریك و تهنیت، مردم را امر به گفتن زنده باد پهلوی كرد، احدی جواب نداده بود. شاهنشاه اسلام پناه! [رضاخان] را دعا كرد، احدی آمین نگفت. خجل شده پایین آمد. باطناً مردم غمگین هستند. اظهار بشاشیت را از احدی نمی‌شود فهمید. مگر همان علاقمندان اما قدرت دم زدن ندارند. فوراً آژان جلب نظمیه می‌كند. چنانچه جماعتی از زن و مرد را امشب به همین جرم دستگیر كردند.» 12
هم او با اشاره به سخنان محمد‌حسن میرزا ولیعهد مخلوع كه خدا را شكر گفته بود كه در دوران سلطنت قاجارها، انگلیسی‌ها با تمام دسایس و فشاری كه وارد می‌آوردند، نتوانستند بر كشور مسلط شوند و اینك با آوردن رضاخان بر این مقصود دیرینه خود رسیده‌اند، اضافه می‌كند كه: «اولین دولتی كه تلگراف تهنیت فرستاد و این دولت موقتی [رضاخان پهلوی] را شناخت همان انگلیس بود.»13
عین‌السلطنه در جایی دیگر هم یادآور می‌شود كه: «كلنل فریزر آتاشه میلیتر سفارت انگلیس كه سابقاً رئیس پلیس جنوب (S.P.R) بود و فارسی را بهتر از ما حرف می‌زند روزی سه مرتبه خانه سردارسپه می‌رود و به او درس می‌دهد.» 14
عین‌السلطنه با اشاره به رأی مجلس در تغییر قانون اساسی و انقراض قاجاریه و نقش انگلیس در این داستان می‌نویسد: «روزنامه مجلس كه تفصیل اخبار مجلس و مذاكرات آن را درج كرده است الحاق كتاب شد تا قارئین بدانند به چه نیرنگ و شعبده‌بازی دولت انگلیس یك سلطنت پوشالی [پهلوی] برای این مملكت انتخاب نموده و او را هم دلخوش كرده كه نسل به نسل برقرار نگاه خواهد داشت. حقیقتاًَ باید در مقابل همچو پلتیكی تعظیم كرد. یك كدخدای دهی را بخواهند بیرون كنند و كدخدای دیگر به جای او بگذارند به این سهولت، به این آرامی نمی‌شود.»15
عین‌السلطنه باز هم در این‌باره می‌نویسد: «بنازم به قدرت پروردگار... تهنیت بگویم ملت مقتدر انگلیس را. آدمی كه [مقصود رضاخان است] تا پانزده سال قبل سر یك فنجان عرق و صد دینار سیرابی سر قبر آقا یا حوالی قزاقخانه نزاع و قمه‌كشی می‌كرد، توی سرش می‌زدند، توی سر مردم می‌زد و تا چهار سال قبل اسمش را هم كسی نمی‌دانست امروز بدین مقام و مرتبه [سلطنت و حكومت] می‌رسد كه همه كس حیران است...». 16... «فردا شب هم چراغان و آتش بازی است. زور و زر و بیم و امید در یك جا تمركز یافت. تدابیر انگلیس‌ هم از عقب آن. دیگر ممكن نبود این كار [سقوط قاجاریه و صعود رضاخان، سلطنت] نشود... مردم از بس كه تبعید و حبس و اعدام شدند، تنبیه شدند، خسته بودند و در حقیقت مثل آهویی در مقابل اسب عربی تندرو صیاد تسلیم شدند... این بود نیت انگلیسی‌ها. امر كردند كه به سرعت باد و برق این كار صورت بگیرد و گرفت.» 17
عین‌السلطنه تیمور تاش وزیر دربار رضاشاه را جاسوس انگلیسی‌ها ارزیابی می‌كند كه همراه با مدیرالملك حركات و سكنات او را به سرعت به سفارت بریتانیا گزارش می‌دهند: «در حالی كه این آدم [تیمورتاش] و مدیرالملك (داماد نواب نایب سفارت) بپّای شاه [مراقب رفتار رضاشاه] هستند. نفس بكشد راپرت به سفارت [بریتانیا] می‌دهند. پلیس‌های مخفی دیگر را ما درست نمی‌شناسیم. البته چندین نفر هستند كه هم پلیس مدیرالملك و تیمور تاش هستند، هم پلیس مخفی [رضا] شاه.»18
و هم او اضافه می‌كند كه: «به هر حال روزگار سگی داریم از هر جهت. نه من، تمام مردم گرفتارند. این است كه انگلیسی‌ها هر كاری می‌خواهند می‌كنند و نفس كش نیست. باز هم مشغولند ما را گداتر، فقیرتر و مبتلاتر كنند تا به كلی ناچیز شویم.» 19
عین‌السلطنه در تحلیل جریان برگزاری مراسم تاجگذاری رضاشاه در روز چهارم اردیبهشت 1305 چنین در دفترچه خاطراتش ثبت كرد: «هیچ فرق برای ایرانی نمی‌كند قاجاری سرسخت باشد یا قزاقی. بنازم به قدرت و تدابیر دولت بریتانیا ... كسی كه نه صاحب ایل و قبیله بود، نه صاحب مقام و رتبه، نه دارای سابقه خدمات بزرگی... چیزی كه هست این آدم هویت و ایام زندگی خود را نمی‌تواند نسبت به مردم تهران پوشیده دارد. همین طول دادن تاجگذاری هم پلتیك انگلستان است. درجه به درجه او را بالا برده‌اند.» 20
بدین ترتیب رضاخان پس از كودتای سوم اسفند 1299 تا صعود نهایی به تخت سلطنت و تاجگذاری در روز چهارم اردیبهشت 1305 دقیقاً پنج سال و دو ماه انتظار كشیده و با بهره‌گیری از حمایت‌های پیدا و پنهان بریتانیا اقدامات خلاف قاعده و غیر انسانی پرشمار و زایدالوصفی انجام داد.

پی نوشتها :

1ـ محمد‌تقی ملك‌الشعرای بهار، انقراض قاجاریه، ج 2، ص 205.
2ـ همان، ج 2، ص 259 ـ 261.
3ـ همان، ج 2، ص 282 ـ 283.
4ـ خاطرات عین‌السلطنه، ج9، صص 7144 ـ7145.
5ـ همان، ص 7217.
6ـ همان، ص 7261.
7ـ همان، ص 7282.
8ـ همان، ص 7317.
9ـ همان، ص 7354.
10ـ همان، ص 7368.
11ـ همان، صص 7379ـ 7380.
12ـ همان، 7358.
13ـ همان، ص 7291
14ـ همان، ص 7394.
15ـ همان، ص 7400.
16ـ همان، ص 4702.
17ـ همان، ص 7405.
18ـ همان، ص 7415.
19ـ همان، ص 7440.
20ـ همان، صص 7476ـ 7477.

منابع و مآخذ تحقیق :
ـ حسین مكی، تاریخ بیست ساله ایران، جلد 1 و 2 و 3، تهران، انتشارات امیركبیر، 1357.
ـ سلیمان بهبودی، رضاشاه، خاطرات سلیمان بهبودی، به كوشش غلامحسین میرزا صالح، تهران، طرح نو، 1372.
ـ قهرمان‌میرزا سالور (عین‌‌السلطنه)، خاطرات عین‌السلطنه (قهرمان‌میرزا سالور)، جلد نهم به كوشش مسعود سالور و ایرج افشار، تهران، اساطیر، 1379.
ـ محسن صدر، خاطرات محسن صدر (صدرالاشراف)، تهران، وحید‌،1364.
ـ محمد‌تقی ملك‌الشعراء بهار، تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران، انقراض قاجاریه، 2 جلد، چاپ اول، تهران، امیركبیر، 1363.
ـ حسین مكی، مدرس قهرمان آزادی‌، 2 جلد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1358.
ـ علی‌اصغر زرگر، تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در دوره رضاشاه، ترجمه كاوه بیات، تهران، پروین و معین، 1372.
ـ محمد‌رضا خلیلی خو، توسعه و نوسازی در ایران دوره رضا شاه، تهران، جهاد دانشگاهی، 1373.
ـ ریدر بولارد، شترها باید بروند، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، نشر نو، 1362.
ـ محمود حكیمی، داستان‌هایی از عصر رضا شاه، تهران، قلم، 1371.
ـ اسكندر دلدم، زندگی پرماجرای رضاشاه، 3 جلد، تهران، گلفام، 1370.
ـ عبدالله طهماسبی، تاریخ شاهنشاهی اعلیحضرت رضاشاه پهلوی، تهران، دانشگاه تهران، 1355.
ـ سعید نفیسی، تاریخ شهریار شاهنشاه رضاشاه پهلوی از 3 اسفند 1299 تا 24 شهریور 1320، تهران، شورای جشنها...، 1344.
ـ رضا نیازمند، رضاشاه از تولد تا سلطنت، لندن، بنیاد مطالعات ایران، 1375.
ـ مرتضی صادقكار، روانشناسی رضاشاه، تهران، ناوك، 1376.
ـ حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی: خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، جلد اول و دوم، تهران، اطلاعات، 1367.
ـ محمد‌علی همایون (كاتوزیان)، انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ترجمه حسن افشار، تهران، نشر مركز، 1380.
ـ احسان طبری، پنجاه سال تبه‌كاری و خیانت سلسله پهلوی، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
ـ عبدالامیر فولادزاده، شاهنشاهی پهلوی در ایران، 3 جلد، قم، كانون نشر اندیشه‌های اسلامی، 1369.
ـ مصطفی الموتی، ایران در عصر پهلوی، جلد اول و دوم و سوم، لندن، انتشارات پكا، 1369ش / 1990 م.
ـ استفانی كرونین، ارتش و تشكیل حكومت پهلوی در ایران، تهران، خجسته، 1377.
ـ عبدالله شهبازی، نظریه توطئه، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1377.
ـ علی‌محمد بشارتی، پنجاه و هفت سال اسارت، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1382.
ـ عبدالله متولی، تیمورتاش و بازی قدرت، تهران، انتشارات مدرسه، 1382.
ـ قاسم یاحسینی، قشون پهلوی، تهران، مدرسه،‌1383.
ـ محمد ارجمند، خاطرات محمد ارجمند، شش سال در دربار پهلوی، تهران، پلیكان، 1385.
ـ ابراهیم صفایی،‌كودتای 1299 و آثار آن، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
ـ امیل لوسوئر، زمینه چینی‌های انگلیس برای كودتای 1299، ترجمه ولی‌الله شادان، تهران، اساطیر، 1373.
ـ حسن مرسلوند، اسناد كودتای سوم اسفند 1299، تهران، نشر تاریخ ایران، 1374.
ـ ناصر نجمی، از سید ضیاءتا بازرگان، تهران، مؤلف، 1370.
ـ حسین آبادیان، ایران از سقوط مشروطه تا كودتای سوم اسفند،‌ تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1385.
ـ ابراهیم خواجه نوری، بازیگران عصر پهلوی، تهران، جاویدان، 1358.
ـ حسین مكی، مختصری از زندگانی سیاسی سلطان احمد‌شاه قاجار، تهران، امیركبیر،‌1357.
ـ محمد تمیمی طالقانی، دكتر حشمت كه بوده، بی‌جا، بی‌نا، 1324.
ـ علی‌اكبر ولایتی، سیر و تفحص در مشروطیت و پس از آن، تهران، حزب جمهوری اسلامی، 1361.
ـ غلامحسین میرزا صالح، جنبش میرزا كوچك‌خان بنابر گزارشهای سفارت انگلیس در تهران، تهران، نشر تاریخ ایران، 1369.
ـ تاریخ معاصر ایران، مجموعه مقالات، ج 3 و 9، تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگی، 1368 و 1374.
ـ هدایت‌الله حكیم الهی، اسرار سیاسی كودتا و ....، تهران، بی‌نا، 1322.
ـ ابوالقاسم كحال‌زاده،‌ دیده‌ها و شنیده‌ها، تهران، نشر فرهنگ، 1363.
ـ لیث فوربز و فرانسیس آرتور كورنلیوس، كیش و مات، ترجمه حسین ابوترابیان، تهران، اطلاعات، 1366.
ـ م . س. ایوانف، تاریخ نوین ایران، ترجمه هوشنگ تیزابی، تهران، طوفان، 1356.
ـ فتح‌الله نوری اسفندیاری، رستاخیز ایران، تهران، ابن سینا، 1335.
ـ مصطفی الموتی، بازیگران سیاسی ازمشروطیت تا سال 1357، لندن، پكا، 1374.
ـ پهلوی‌ها، 3 جلد، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، 1378. [ج1]
ـ نصرالله سیف پور فاطمی، آیینه عبرت، تهران، سخن، 1378.
ـ علیرضا ملایی توانی، مشروطه و جمهوری، تهران، نشر گستره، 1381.
ـ هوشنگ صباحی، سیاست انگلیس و پادشاهی رضاخان، تهران، نشر گفتار، 1379.
ـ حسین بلا، هفتاد سال خاطره، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامی، 1378.
منبع: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 5 تیر 1393
نقش اروپا و آمریکا در حیات سیاسی اسراییل




صهیونیسم، مولود دوران تحول و انتقال سرمایه داری غرب به مرحله امپریالیسم به شمار می رود. در این دوره، همه قدرت های بزرگ، برای تأمین منافع استعماری، فعالانه در پی یافتن جای پایی محکم، در خاورمیانه شدند. برای دست یابی به این هدف، نخستین بار ناپلئون بناپارت (امپراتور فرانسه)، به جلب همکاری یهودیان علیه امپراتوری عثمانی دست زد که البته در این کار، توفیق به دست نیاورد؛ سپس بیسمارک (صدراعظم سابق آلمان)، برای پاسداری از خط راه آهنی که قرار بود از برن - شهری در آلمان - به بغداد کشیده شود، به جذب یهودیان پرداخت1؛ اما سرانجام، این انگلیس بود که به آرزوی دیرینه اش، یعنی خلق اندیشه صهیونیسم و ترغیب یهودیان اروپای شرقی و غربی و روسیه، برای مهاجرت به فلسطین و تشکیل یک دولت یهودی که حافظ منافع آن کشور باشد، دست یافت.2

یهودیان تنها نامزد تشکیل دولتی حافظ منافع غرب در منطقه حساس و استراتژیک خاورمیانه بودند؛ زیرا به عقیده لرد ارل شافتسبری هفتم، - که از رجال سیاسی بریتانیا و یک صهیونیست مسیحی بود - اسکان یهودیان در فلسطین، نه تنها برای انگلستان که برای سراسر دنیای متمدن (غرب) سودمند خواهد بود. هرتصل نیز بر آن بود که یهودیان می توانند حلال مشکل غرب در خاورمیانه باشند. نتیجه این که نیازهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و نظامی غرب، به ویژه انگلیس و آمریکا، موجب پدید آمدن جریان فکری صهیونیسم، اسکان یهودیان در فلسطین و تشکیل و تداوم اسراییل گردید؛ جریانی که با سیاسی کردن یهودیت، در پی تحقق و حفظ منافع استعماری در خاورمیانه برآمد.3

نقش اروپا

اندیشه صهیونیسم در بستر عواملی چون بزرگ نمایی یهودآزاری، حمایت قدرت های اروپایی، پشتیبانی سرمایه داری یهودی، حمایت ادبیات صهیونیستی و تأثیر شخصیت های صهیونیسم، اندیشه های مارکسیستی، ایده برگزیدگی یهودی و عده های مذهبی و نیز برخی حوادث تاریخی، در کنفرانس بال سوئیس و در سال 1898م. به رهبری هرتصل، زاده شد و پس از آن، تلاش وسیعی از سوی صهیونیست ها، برای برپایی یک دولت یهودی در ارض موعود، انجام شد که سرانجام آن، تأسیس دولت اشغال گر قدس، در سرزمین فلسطین بود. آن چه به تأسیس رژیم صهیونیستی انجامید، تنها اندیشه صهیونیسم نبود؛ بلکه عوامل دیگری در اروپا به تحقق این امر کمک کردند که عبارتند از:

1. جنگ و فرصت؛ جنگ جهانی اول یا جنگ بزرگ، فرصتی طلایی برای جنبش صهیونیسم بود؛ زیرا امپراتوری عثمانی، یعنی مهم ترین مانع تأسیس دولت یهودی، فروپاشید و در مقابل، انگلیس پر حرارت تر از گذشته، به حمایت از خواسته های نهضت صهیونیسم پرداخت. در سال 1914م. انگلیسی ها مذاکراتی را با حسین، شریف مکه برای بسیج اعراب علیه ترکان عثمانی آغاز کردند. این مذاکرات، با آغاز جنگ جهانی اول، با شدتی بیشتر پی گیری شد. یک ماه پس از آغاز جنگ و اندکی پس از آغاز مذاکرات میان انگلستان و اعراب، وایزمن با بالفور و تنی چند از چهره های دولتی انگلیس، ملاقات کرد و حمایت آنان و دولت انگلیس را از اهداف صهیونیستی به دست آورد.4

در ماه مه 1916م. دولت های انگلیس و فرانسه، با انعقاد پیمان سری «سایکس پیکو»، نقشه تقسیم بلاد عربی و منطقه آسیایی دولت عثمانی را ترسیم کردند. در این نقشه، فلسطین تحت سرپرستی یک گروه بین المللی قرار می گرفت. با این حال، یک ماه بعد، شورش اعراب با فرماندهی فیصل فرزند شریف حسین، با تیراندازی، محاصره، اشغال پادگان های نظامی و تصرف شهرهای مکه، طائف و جده، وارد مرحله جدید و حساسی شد.5

در نوامبر 1917م. اعلامیه شصت و هفت کلمه ای بالفور، مبنی بر تصمیم دولت انگلیس برای ایجاد یک دولت یهودی در فلسطین صادر گردید. مذاکرات صهیونیست ها و انگلیسی ها که منجر به صدور اعلامیه مذکور شد، به دور از چشم متحدان انگلیس (فرانسه و اعراب) صورت می گرفت؛ در حالی که در همان زمان، فرانسه با ادامه همکاری و اعراب با اشغال مناطقی چون عقبه، وفاداری خود را برای تداوم اتحاد با انگلیس و پیروزی متفقین، به نمایش گذاشته بودند.6

انگلیس با وجود وعده های گذشته، دو ماه پیش از پایان جنگ 1918م. به یک گروه صهیونیستی به ریاست وایزمن، اجازه بازدید از فلسطین را داد و بی درنگ، پس از آن، اداره فلسطین را به یک حکومت نظامی تحت ریاست ژنرال اللنبی سپرد. با این حال، در ماه نوامبر، با ارسال تلگرامی به شریف حسین و صدور بیانیه مشترکی با فرانسه، همچنان به اعطای استقلال به اعراب تأکید ورزید.7

حاصل حمایت های بی دریغ انگلیس از صهیونیست ها، افزایش شمار یهودیان مهاجر به فلسطین بود که از 5% در 1897م. به 10% در 1918 م. یعنی به رقم 56000 نفر رسید. از دیدگاه صهیونیسم، افزایش جمعیت یهودیان در فلسطین، برای تشکیل دولت یهودی، امری اجتناب ناپذیر بود.8

2. قرارداد سه جانبه؛ در آوریل 1914م. نخستین دور ملاقات و مکاتبات میان انگلیسی ها و عرب های مخالف عثمانی صورت گرفت که نتیجه آن، آغاز مکاتبات هشت گانه شریف حسین و مک ماهان بود؛ اما انگلیس بدون توجه به تعهدی که درباره کمک به تشکیل حکومت مستقل عربی داده بود، مذاکرات محرمانه ای را نخست با فرانسه و سپس با روسیه و فرانسه آغاز کرد که سرانجام منجر به دست یابی انگلیس و فرانسه به یک فرمول موقت و سپس تصویب فرمول دائم (پیمان سایکس پیکو)، میان سه کشور روسیه، انگلیس و فرانسه، درباره تقسیم سرزمین های عربی امپراتوری عثمانی گردید.9

بر اساس موافقت نامه سایکس پیکو، جهان عرب به چند بخش تقسیم و هر بخش به کشوری بزرگ واگذار شد.

این تقسیم بندی به شرح زیر بود:

1. اردن، جنوب عراق و سوریه تا مرزهای ایران و خلیج فارس و نیز بندرهای عگا و حیفا به انگلیس واگذار شد.

2. قسمت اعظم سوریه، نوار شمالی عراق و بخش هایی از آناتولی جنوبی، در اختیار دولت فرانسه قرار گرفتند.

3. آناتولی شرقی و بخش وسیعی از شمال کردستان، به روسیه سپرده شدند.

4. تمام سرزمین فلسطین به جز بندرهای عکا و حیفا، منطقه ای بین المللی شمرده شدند.10

3. خیانت بالفور؛ صدور اعلامیه بالفور، که در تولد دولت یهودی - صهیونیستی اسراییل، سهمی بسیار داشت، ناشی از اشتراک منافع صهیونیست ها و انگلیسی ها بود؛ زیرا از یک سو انگلیس برای حفظ منافع خویش در کانال سوئز و مصر و به پاس قدردانی از کمک های مادی و معنوی یهودیان جهان به انگلیس و اهداف جنگی آن کشور در جنگ جهانی اول و در پاسخ به تلاش های یهودیان آمریکا برای پیوستن آن کشور به انگلیس در جنگ بزرگ و به منظور کسب حمایت یهودیان روسیه برای جلوگیری از تسلیم شدن آن کشور به متحدین و نیز برای خنثی کردن توطئه آلمان در جذب و جلب پشتیبانی صهیونیسم و سرانجام برای قدردانی از خدمات وایزمن در پیشبرد اهداف جنگی دولت های متفق، به حمایتی جدی از هدف ها و خواسته های صهیونیستی پرداخت.11

از سوی دیگر، در جریان جنگ جهانی اول، امید صهیونیست ها به مستعمره کردن فلسطین از طریق امپراتوری عثمانی و آلمان، از آن رو که آن دو کشور به تحقق خواسته های صهیونیسم علاقه ای نشان نمی دادند، به یأس مبدل شد.

به این مناسبت، صهیونیست ها در پی آن بودند تا به جانب قدرتی جهت گیری کنند که در صورت سقوط عثمانی، نقش عمده ای در تصمیم گیری برای سرزمین های عرب به ویژه فلسطین داشته باشد. این قدرت، از نظر جنبش صهیونیسم، امپریالیسم بریتانیا بود.12

سرانجام، لرد آرتور جیمز بالفور، وزیر امورخارجه انگلیس در دولت دیوید لوید جورج، نامه و اعلامیه ای خطاب به بارون ادموند جیمز روچیلد، ثروتمند یهودی و سرپرست فدراسیون صهیونیسم در انگلیس صادر کرد. در بخشی از این اعلامیه آمده بود: «دولت اعلی حضرت، تأسیس یک موطن ملی برای مردم یهود در فلسطین را به دیده مساعد می نگرد و بهترین تلاش های خود را برای تسهیل وصول به این هدف، به کار می برد».13

اعلامیه بالفور، با وجود این که به دلایلی گوناگون، چون تناقض با تعهدات انگلیس در برابر اعراب و تعارض با قرارداد سایکس پیکو، دارای اعتبار قانونی نبود و نیز با وجود مخالفت های عربی (چون مخالفت هفت شخصیت عرب ساکن قاهره) و مخالفت های غربی (چون مخالفت مجلس اعیان و عوام انگلیس) در توافق نامه ژانویه 1919م. امیر فیصل - فرزند شریف حسین - و دکتر وایزمن و در کنفرانس آوریل 1920م. سان ریمو - شورای عالی متفقین - و در قرارداد اوت 1920م. سورس - منعقد شده میان ترکیه و متفقین - و سرانجام در ژوئیه 1922م. در مقدمه حکم قیومیت انگلیس بر فلسطین از سوی شورای جامعه ملل، مورد تأیید و تأکید قرار گرفت و بدین سان، یکی دیگر از سنگ بناهای نخستین پیدایش اسراییل نهاده شد.14

نقش آمریکا

موضوع بسیار با اهمیتی که در سال های پس از جنگ جهانی دوم در سیاست خارجی آمریکا پدیدار شد، پیدایش دولت صهیونیستی در سرزمین فلسطین، قلب خاورمیانه و جهان اسلام بود. در نیمه دوم قرن بیستم، بخش مهمی از استراتژی سیاست خارجی آمریکا، به تثبیت، حفظ و توسعه نفوذ این رژیم اختصاص یافت. در سال های پیدایش و اعلام استقلال اسراییل، آمریکا اولین کشوری بود که آن را به رسمیت شناخت و در تمامی سازمان ها و مجامع بین المللی، از آن دفاع کرد. روند تاریخی این سیاست را مرور می کنیم:

1. نظام سرپرستی؛ گر چه نظام قیمومیت انگلیس بر فلسطین، در سال 1922م. به تصویب رسید و از سال 1922م. به مرحله اجرا درآمد، ولی انگلیسی ها از 1918م. بر فلسطین سلطه داشته اند.

انگلیسی ها، با وجود جانب داری جامعه ملل از خواسته های اعراب، و نیز دگرگون شدن مبارزه ضدیهودی و ضدانگلیسی اعراب از مخالفت های مسالمت آمیز به قیام مسلحانه و همچنین نیاز به کسب حمایت اعراب در جنگ احتمالی آینده علیه متحدین و بی نتیجه کردن تلاش های متحدین در این باره، حاضر به پذیرفتن خواسته های فلسطینی ها نشدند.

در سومین دوره حکومت قیمومیت در فسلطین (1939-1948م) که با جنگ جهانی دوم همزمان بود، انگلستان برای حفظ منافع خود در جنگ و جلب حمایت اعراب، به تدریج از تقویت صهیونیست ها دست کشید و سعی کرد میان دو گروه متخاصم در فلسطین، نوعی سازش ایجاد کند. در این دوره، صهیونیست ها که بی مهری انگلستان را مشاهده می کردند، به سوی قدرت نوظهور جهانی، یعنی ایالات متحده آمریکا روی آوردند.15

آمریکاییان برای گسترش نفوذ و همچنین برای برخورداری از حمایت های مالی و سیاسی صهیونیست های آن کشور، به پشتیبانی از خواست صهیونیست ها و تجهیز گروه های تروریستی، به منظور گسترش فعالیت های ضد فلسطینی و انگلیسی پرداختند و شبه نظامیان یهودی، با بهره گیری از خلاء تبعید رهبران فلسطینی و حمایت آمریکا، به منافع انگلیس و اعراب، آسیب رسانیدند.

بدین خاطر، بوین (وزیر امورخارجه انگلستان) در مجلس عوام اعلام کرد که نظام قیمومیت، قادر به حل مسئله فلسطین نیست؛ زیرا یهودیان تقاضای پذیرش میلیون ها مهاجر را دارند و این به زیان اعراب است...؛ به این جهت، انگلستان در این مسئله، به بن بست رسیده و دولت اعلی حضرت تصمیم گرفته است که تمام قضیه را به سازمان ملل متحد ارجاع دهد.16

2. طرح دو ایالتی؛ در ژوئیه 1945م. حزب کارگر که علاقه ای کمتر به ادامه سلطه امپراتوری انگلیس بر جهان نشان می داد، در انتخابات آن کشور، به پیروزی رسید. این حزب، در نوامبر همان سال، با تشکیل یک کمیسیون آمریکایی - انگلیسی موافقت کرد و این کمیسیون، خواستار جانشینی قیمومیت سازمان ملل متحد بر قیمومیت انگلیس شد. در ژوئیه سال بعد، انگلیس پیشنهاد تقسیم فلسطین به دو ایالت عرب و یهود را مطرح ساخت. در 1947م. سازمان صهیونیسم جهانی نیز پیشنهادی مشابه را تصویب نمود. اما همه این طرح ها به علت مخالفت برخی جناح های صاحب منفعت، به کنار گذاشته شد. بنابراین، انگلیس در آوریل 1947م. تصمیم خود مبنی بر واگذاری مسئله فلسطین به سازمان ملل متحد را به آن سازمان اعلام کرد.17

سازمان ملل متحد پس از دریافت درخواست رسمی دولت انگلیس، کمیته ای به نام «کمیته ویژه سازمان ملل متحد درباره فلسطین»، تشکیل داد. این کمیته، دو طرح برای حل مسئله فلسطین به شرح زیر پیشنهاد کرد:

الف) سه عضو کمیته، شامل کشورهای ایران، هند و یوگسلاوی، به تأسیس یک حکومت فدرال مرکب از دو حکومت عربی و یهودی به مرکزیت اورشلیم با اقتصاد واحد و مشترک رأی دادند. (طرح اقلیت).

ب) بیشتر اعضای کمیته، ایجاد دو دولت عربی و یهودی مستقل از هم و نیز تشکیل یک رژیم بین المللی را برای اداره منطقه حایل (بیت المقدس)، پیش بینی کردند. (طرح اکثریت).

سرانجام، آژانس یهود، به نمایندگی از یهودیان و صهیونیست ها، با طرح اکثریت موافقت کرد؛ اما شورای عالی عرب، به نمایندگی از فلسطینی ها و عرب های دیگر، با طرح دو کمیته، با این استدلال که تمام فلسطین متعلق به عرب های آن منطقه است، مخالفت ورزید.18

در پی مخالفت شورای عالی عرب با طرح های گروه اکثریت و اقلیت، مجمع عمومی سازمان ملل متحد، کمیته ای دیگر به نام «کمیته موقت مسئله فلسطین» تشکیل داد. این کمیته نیز طرح اکثریت و طرح شورای عالی عرب مبنی بر تأسیس یک فلسطین مستقل عربی را به دو کمیته فرعی سپرد. پس از مدتی، آرای کمیته نخست، به تصویب کمیته موقت رسید. مجمع عمومی نیز تحت فشار آمریکا، طرح اکثریت را با اندکی تغییر، به تصویب رساند و آژانس یهود، بی درنگ، این قطع نامه را که 56 درصد خاک فلسطین را به یک جمعیت سی درصدی واگذار می کرد، پذیرفت.19

پس از تصویب قطع نامه 181، آژانس یهود برای ایجاد یک کشور یهودی، بر دامنه اقدامات خود افزود و حتی در تلاش برای اجرای قطع نامه تقسیم فلسطین که آن را به عنوان اعطای استقلال به یهودیان تفسیر می کرد، به زور متوسل شد. هدف صهیونیست ها از به کارگیری زور، ترساندن عرب ها و خالی شدن مناطق عربی از اعراب فلسطینی بود. در این راه، گروه های شبه نظامی یهودی، چون ایرگون و هاگان به فرماندهی مناخیم بگین و بن زیون، فجایعی چون قتل عام دیریاسین را آفریدند، و 300 هزار فلسطینی را تا اواسط مه 1948م. مجبور به ترک خانه هایشان کردند. و در نتیجه، زمینه برای اعلام حکومت موقت، استقلال و تأسیس مدینات سراییل (کشور اسراییل)، یک روز پیش از اتمام قیومیت بریتانیا بر فلسطین، یعنی در ماه مه 1948م. پدید آمد. پس از آن، جنگ میان ارتش های عربی و اسراییل در گرفت که با پیروزی یک جمعیت 650 هزار نفری یهودی - با پشتیبانی قدرت های بزرگ - بر 30 میلیون عرب پایان یافت.20

3. اصل لایتغیر سیاست خارجی؛ حمایت آمریکا از اسراییل، یکی از اصول تغییرناپذیر سیاست خارجی آمریکا می باشد. کارگزاران سیاست خارجی آمریکا - اعم از حزب دموکرات یا جمهوری خواه - حمایت از اسراییل را سرلوحه کار خویش قرار داده اند. در دوره ای که گذشت، آمریکایها به تنهایی و باتکیه بر برتری نظامی خود در عرصه های دیپلماتیک، اقتصادی، نظامی و ایدئولوژیکی، برای حفاظت از کیان صهیونیست ها، درباره سه مسئله، با اجماع بین المللی مخالفت کرد و کوشیده تا در بالاترین سطح، منافع اسراییل را تأمین کند. این مسائل عبارتند از:

الف) عقب نشینی اسراییل از مناطق اشغالی.

ب) به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملت مظلوم فلسطین.

ج) به رسمیت شناختن آرمان های سازمان ملل در زمینه ضرورت پایداری و مقاومت در برابر هر نوع استیلای سلطه طلبانه. رابطه آمریکا و اسراییل، بر مبنای پیوندهای استراتژیک و ضرورت های دوران دو قطبی شکل گرفت و در دهه های 60، 70 و 80 گسترش یافت و به شکوفایی رسید. برخی از تحلیل گران، اسراییل را در دوران دو قطبی، یک مانع اساسی در مقابل توسعه طلبی شوروی می دانستند. پس از فروپاشی شوروی، این وظیفه از دوش اسراییل برداشته شد؛ اما از نقش استراتژیکی اسراییل کاسته نشد. از این رو، آمریکا در منطقه خاورمیانه، درصدد ایجاد ثبات و از بین بردن هر گونه واکنش در مقابله با الگوهای امنیتی آن کشور می باشد.

به هر روی، دلایل استراتژیکی حمایت آمریکا از اسراییل، به شرح زیرند:

1. رژیم صهیونیستی اسراییل، به دلیل حمایت سیاست تسلیحاتی آمریکا به یک قدرت منطقه ای در خاورمیانه تبدیل شده است. اسراییل در چارچوب استراتژی نظامی خود همواره تلاش کرده تا با استفاده از ابزارهای نظامی، برتری خود را بر کشورهای عرب منطقه افزایش دهد و در بین کشورهای منطقه، همواره از برتری نظامی برخوردار باشد.

2. اسراییل از نظر استراتژیکی، در خاورمیانه، دارای ارزش است و این در حالی است که کشورهای عربی، متحدین غیر قابل اعتمادی هستند. از نظر آمریکایی ها، اسراییل، تنها دموکراسی واقعی در خاورمیانه است و تنها کشوری است که مردم آن به عنوان تحصیل کرده ترین مردم جهان، حتی با ژاپن رقابت می کنند و با این که از منابع طبیعی محروم هستند، اما یک اقتصاد ملی قوی را بنا کرده اند که می تواند نقش خود را در اقتصاد جهانی ایفا کند. نیروهای مسلح این کشور، جزء بهترین نیروها در جهان هستند و این عوامل، اعتماد آمریکایی ها به اسراییل را پدید آورده است.21

3. یکی از مهم ترین مسائل حیاتی برای آمریکا در منطقه خاورمیانه، تعادل قوا در منطقه است. اگر آمریکا از اسراییل حمایت می کند، به خاطر جلوگیری از تغییر این موازنه قواست. از این رو، آمریکا با هر گونه تهدید نظامی که امنیت اسراییل را به خطر بیندازد، مقابله خواهد کرد.

4. نقش اسراییل در طرح خاورمیانه بزرگ؛ رژیم صهیونیستی از آن جا که مورد حمایت بی چون و چرای غرب، به ویژه آمریکا قرار دارد، در طرح خاورمیانه بزرگ، با آمریکا همنواست؛ زیرا پیاده شدن این طرح - که به زعم آن دو کشور، به فراگیر شدن دموکراسی در منطقه خاورمیانه می انجامد - برقراری صلح آمریکایی و اسراییلی را نوید می دهد؛ یعنی اجرای طرح خاورمیانه بزرگ، علاوه بر منافع آمریکا، تضمین امنیت اسراییل را نیز در پی خواهد داشت. از این رو، اسراییل با اهداف از پیش طراحی شده، از این طرح استقبال کرد و نهایت تلاش خود را در راستای تحقق آن به عمل آورده است. رژیم اشغال گر قدس با این همنوایی، درصدد است تا امنیت، موقعیت و مشروعیت خود را بیش از پیش تثبیت کند و از آن جا که فلسطین، سرزمینی است که فاقد منابع زیرزمینی کافی می باشد، با پیاده شدن این طرح، اسراییل می تواند مشکل انرژی، مواد خام و...، خود را از طریق منطقه خاورمیانه، تأمین کند.22

اسراییل نیز همچون آمریکا بر آن است که پیاده شدن دموکراسی در منطقه خاورمیانه، به ریشه کنی تروریسم، آن هم تروریسم مذهبی منتهی می شود؛ زیرا کشورهای موجود در محدوده خاورمیانه بزرگ، مسلمان هستند و در دین اسلام، مفاهیم مقدسی مانند جهاد و شهادت وجود دارد و مسلمانان بر این اعتقادات دینی خود، پایبند هستند و پایبندی به این عقاید، موجب شکل گیری مبارزات علیه دشمن می شود و انجام علمیات های شهادت طلبانه علیه دشمن را به دنبال می آورد؛ چیزی که آمریکا، اسراییل و... در جهت مقابله با آن، ذلیل و خلع سلاح شده اند. از این رو، منشأ تروریسم را مفاهیم مذهبی دانسته و مرکزیت آن را خاورمیانه قلمداد می کنند و تنها راه خلاصی از این خطر بزرگ را، سست کردن اعتقادات مردم منطقه می شمارند و در این باره، از هر گونه تلاش در جهت تحقق طرح خاورمیانه بزرگ، دریغ نمی کنند؛ زیرا تغییر فرهنگ دینی مردم منطقه، روحیه استکبارستیزی را از بین خواهد برد و در این صورت، آمریکا و اسراییل، راحت تر می توانند به غارت منابع منطقه بپردازند و از طرفی با تسلط بر منطقه - به لحاظ موقعیت استراتژیکی و دارا بودن قسمت عمده منابع مورد نیاز صنعت غرب و اروپا - از شکل گیری قطب های قدرت دیگر، چون روسیه، چین، اتحادیه اروپا و...، جلوگیری می کنند23.

وجود کشور اسراییل در منطقه، یک ذخیره استراتژیک برای آمریکا است و اصلاً انتظار آمریکا از اسراییل، به این دلیل است که رژیم صهیونیستی، مدافع منافع آمریکا در این منطقه باشد. از این رو، طرح خاورمیانه بزرگ، حداقل از نظر جغرافیایی، شباهت بسیار زیادی با ایده اصلی صهیونیست ها، یعنی شعار از نیل تا فرات دارد. در این طرح، سوریه، لبنان، عراق، بخشی از جنوب ترکیه، بخشی از کویت و شمال غرب عربستان سعودی، جزء اسراییل بزرگ می باشند. تشکیل امپراتوری اسراییل، از نیل تا فرات، از جمله اهدافی است، که در پروتکل های صهیونیسم دیده می شود و رهبران اسراییل در گفتار و کردار خود، تلاش برای رسیدن به این آرمان را ابراز داشته اند.

بن گورین، اولین نخست وزیر اسراییل، در مقابل گروهی از دانش آموزان و دانشجویان صهیونیستی، چنین گفت: «... میهن اسراییل باید از نیل تا فرات را در برگیرد». وی چنین ادعا کرد: «این امپراتوری، هم از راه تهاجم بنا خواهد شد و هم از راه سیاست». هم چنین بر روی درب ورودی پارلمان رژیم صهیونیستی، دو خط موازی آبی رنگ که ستاره ای در بین آن هاست، رسم شده که گفته می شود این دو خط آبی، نمایان گر رودهای نیل و فرات است. اسراییل با تلاش در تحقق خاورمیانه بزرگ، در پی اهدافی است که یکی از آن ها، ایجاد اسراییل بزرگ است.

اسراییل در پروژه خاورمیانه بزرگ، علاوه بر تهیه نفت و گاز فراوان و ارزان، در پی آن است که کشورهای مسلمان و عربی، دست نشانده آمریکا باقی بمانند؛ تا برای حفظ امنیت و موجودیت خود، دست به دامان آمریکا باشند و برای حفظ تخت حکومتی، خود را مجبور به پیروی از سیاست های آمریکا بدانند و این امر، کمک بزرگی برای دست یابی به اجرای هر چه سریع تر طرح آمریکا و سلطه بر خاورمیانه است. همچنین، از بین بردن اسلام گرایی و از میان برداشتن تهدید علیه غرب و آمریکا، در گرو تحقق این ایده است.25

1. پیش از جنگ جهانی اول، صهیونیست ها به آلمان دل بسته بودند؛ ولی با مشاهده شکست قریب الوقوع آلمان و پیروزی انگلیس، به آن روی آوردند.

2. یوری ایوانف، صهیونیسم، ص 13، 45، 48 و 54.

3. المسیری، صهیونیسم، ص 29.

4. زعیتر، سرگذشت فلسطین یا کارنامه سیاه استعمار، ترجمه اکبر هاشمی رفسنجانی، ص 81.

5. همان، ص 83-87.

6. همان، ص 84-96.

7. ش. دولاندلن، تاریخ جهانی، ترجمه احمد بهمنش، ج 2، ص 397.

8. وزیری کرمانی، اسراییل فاشیسم جدید، ص 163.

9. احمدی، ریشه های بحران در خاورمیانه، ص 149.

10. عبدالوهاب کیالی، تاریخ نوین فلسطین، ترجمه محمدجواهر کلام، ص 95.

11. همان ص 98-96.

12. ریشه های بحران در خاورمیانه، ص 154.

13. ریشه های بحران در خاورمیانه، ص 43.

14. همان، ص 85.

15. همان، ص 220.

16. همان، ص 236.

17. ژان پی یر ارینیک، خاورمیانه در قرن بیستم، ترجمه فرنگیس اردلان، ص 182-183.

18. ریشه های بحران در خاورمیانه، ص 237-240.

19. کوئیلگی، فلسطین و اسراییل، رویارویی با عدالت، ص 53-57.

20. علی بابایی، فرهنگ تاریخی - سیاسی ایران و خاورمیانه، ج 3، ص 52.

21. ریچارد نیکسون، پیروزی بدون جنگ، ترجمه فریدون دولت شاهی، ص 212.

22. مسعود عبدالمحمدی، آمریکا، اسراییل و مدل های رفتاری مشابه، نشریه پگاه حوزه، شماره 11، ص 8.

23. محمد سلمان زاده، مبانی صهیونیسم و شناخت آن، خلاصه مقالات همایش بین المللی انتفاضه (مرداد 82)، ص 204.

24. همان، ص 109.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 4 تیر 1393


( کل صفحات : 8 )    ...   5   6   7   8   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic